تبلیغات
از دل تا قلم - یه خاطره بی رنگ
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

یه خاطره بی رنگ

نویسنده :بانو
تاریخ:جمعه 25 بهمن 1387-10:14 ب.ظ

میون شلوغی خیابون و ترافیكی كه با شروع بارون و شدت گرفتنش لحظه به لحظه بیشتر میشد دیدمش !!!!

ناخوداگاه پام محكم رفت روی ترمز ! یه ترمز وحشتناك ، یه صدای وحشتناك تر و ماشینی كه روی زمین خیس

كمی خودشو اینور واونور كشوند و بالاخره ایستاد ... اینقدر منگ جواب " یعنی خودش بود ؟!! " شده بودم كه

اصلا بد و بیراه و فحشای بعضا آبدار راننده های محترم رو نمیشنیدم ! متحیر و متعجب از آیینه پشت سرمو

نگاه كردم ! دیدم زل زده و فقط داره به این سمت نگاه میكنه .. با نگاهای من حركت كرد و تا كنار پنجره عقب

ماشین اومد ! اونجا كه رسید ایستاد .. هنوز داشت بهم نگاه میكرد ! آره حالا دیگه مطمئن شده بودم خودشه!

ولی چقدر عوض شده بود ! چقدر پخته تر شده بود ! حالا دیگه بی شباهت به مردا نبود ، خیلی ازون پسرك

هجده نوزده ساله ای كه میشناختم فاصله گرفته بود ! همچنان داشت نگام میكرد و شاید میون چشمام دنبال

یه ردی از آشنایی دادنم میگشت تا فورا بیاد جلو ! شاید سه چهار دقیقه ای به همین نحو گذشت..

حالا خیلی خوب میشد در عمق چشمانش نشانه هایی از باران قریب الوقوعی كه قصد باریدن داشت را دید ...

نمیدونم چرا .. شاید همین ردی از اشكهای نیامده یا شاید هم معصومیت گم شده در چهره اش و یا شاید

غربت و مظلومیت عجیبی كه حالا تك تك اعضای صورتش به خود گرفته بودند باعث شد لبخند محوی بر لبهایم

بنشیند و فقط همین ، آری فقط همین یك نشانه ی حتی محو كافی بود تا بی محابا خودرا به كنار شیشه ی

جلو برساند و سرش را بیاورد داخل ماشینو بگوید سلام !!!! سلامی پراز لرزش صدایی كه به سختی از

حنجره بر لبها مینشست .. سلامی نشسته بر لبهایی كه به وضوح میلرزیدند و میخندیدند ... با سر جواب

سلامش را دادم ! گفت : باورم نمیشه خودتی ! واقعا باورم نمیشه !

با لبخندی كه نمیدانم دقیقا چه معنایی داشت گفتم : منم اولش باورم نشد ولی حالا گویا هردومون باید باور كنیم!

ازلحظه دیدنش تا حالا اینقدر غرق دنیای دونفره مان شده بودم كه اصلا متوجه نبودم توی یه شب بارونی ..

تو یه خیابون شلوغ، درست وسط خیابون ایستادم و ترافیكی رو باعث شدم كه اونسرش ناپیدا .. فكر كنم اگه

ماشین راهنمایی رانندگی و بعدم افسر جریمه بدست و عصبانی نمیومدن سراغم حالا حالاها به این گفتگوی

وسط خیابونی ادامه میدادم .. برگه ی جریمه رو كه از افسر گرفتم و قصد حركت داشتم برخلاف خواست قلبیم

بهش اشاره كردم كه سوار شه ! نمیدونم شاید تسلیم مظلومیت نشسته بر نگاهش شدم یا شاید دلم برای

چشمهاش كه حالا همراه آسمون داشتن میباریدن سوخت .. هرچی كه بود بااشتیاق نشست تو ماشین ...

چندلحظه ی بعد من بودم و او و كوچه ای تاریك و خلوت و آسمانیكه انگار دلش بدجور پربود چون باچنان شدتی

میبارید كه گویا دیگر قصد خندیدن ندارد ... اولین جمله ایكه بهم گفت هنوزم توی گوشمه، باهمون لحن آروم و

بغض سنگینی كه تو كلامش موج میزد !!! ازم سراغ همسرمو گرفت ! از احوالش پرسید .. من همچنان ساكت

بودم اما او گرچه بسختی ولی حرف میزد..حالا داشت می پرسید مامان شدم یا نه ؟!!! و من فقط گوش میكردم!

نمیدونم شایدم تو ذهنم سفركرده بودم به روزهای زندگیم و ناخوداگاه دنبال جواب پرسشهای او می گشتم ....

آسمان همچنان می غرید و می بارید و من در اوج آن سكوت رویایی ازین همدردی و همراهی آسمان سپاسگزار

بودم ..... به روزی می اندیشیدم كه با بدترین لحن ممكن ازپشت تلفن بااو خداحافظی كرده بودم .. به

اشكهایی كه بعد از گذاشتن گوشی از چشمهایم روان بودند و به او كه از صدای نفس نفس زدنهایش حتی از

پشت تلفن هم خیلی خوب میشد حالش را فهمید !!!! بس است ... به ذهنم دستور می دادم كه بایستد !

میخواستم همینجا بایستد .. دیگر نمیخواستم به روزهای بعد و بعدتر و عذاب وجدانی كه ازفكر آنچه براو

میگذشت، مدام  مهمان لحظه هایم بود فكر كنم ! دیگر نمیخواستم به آن روزهای تلخ بعد آن تلفن و خبرهایی

كه ازینجا و آنجا راجع به حال روحیش ، مرخصی تحصیلیش و بستری شدنش در بیمارستان میشنیدم و هربار

هزارباره در خود میشكستم ولی نمیتوانستم به آنهایی كه به چشم یك هیولای بدجنس و خشك كه گویی هیچ

بویی از محبت وانسانیت نبرده نگاهم میكردند بفهمانم كه بخاطر نجات آینده ی هردومان این تصمیم را گرفته ام !

دیگر نمیخواستم به اینها فكر كنم ! از دنیای افكار مختلف پرت میشوم به زمان حالی كه داخل ماشین جریان دارد..

فقط صدای برخورد قطره های باران با سقف و شیشه ی ماشینست كه بگوش میرسد .. او ساكتست و به

روبرو خیره .. نمیدانم به چه فكر میكند اما میدانم كه اوهم مثل من دارد فكر میكند .. میدانم كه اوهم حالا در

گذشته های دور پرسه میزند ... و من می اندیشم كه سرنوشت بازیهای عجیبی دارد .. خیلی عجیب !

......................................................................................................................

* دوهفته ی قبل توی یه شب بارونی همه ی اونچه در بالا خوندین برام اتفاق افتاد ! حالا اصلا شرایط مناسبی

واسه بازكردن گذشته ی این قصه ندارم ! نمیدونم شاید پست بعد از اول قصه ای نوشتم كه حالا دیگه آخرش

معلومه معلومه ! گرچه آخر این قصه لااقل واسه من یكی ازهمون اولش معلوم بود !

اما اینكه چرا امشب و اینجاازین ماجرا نوشتم باوركنیدخودم هم نمیدونم ! اما بی ارتباط نباید باشه با غروب جمعه!

* میدونم بعد خوندنش ممكنه سئوالای زیادی واستون مطرح بشه ! ایرادی نداره .. خواستین سئوالا رو مطرح

كنین ، جوابی داشته باشم حتما خواهم داد ! اونم توی كامنت دونی !

..........................................................................................................................

سكوت را برای چه بشكنیم  وقتی كه لحن ها و حرفها  پراز ریاست ؟!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
laleh
پنجشنبه 1 اسفند 1387 06:29 ق.ظ
kheili doost daram ghessasho bedoonam. hesabi konjkav shodam... age barat goftanesh eshkali nadare begooo samin joon
من
چهارشنبه 30 بهمن 1387 11:08 ق.ظ
واقعن این نوع دیدار ها آدم را منقلب میکند .. خصوصا وقتی که هیچ انتظارش را نداری .. حسم از خواندن این پست همین دو یا سه قطره ای است که تو ی چشمانم بغض شدند و توان فرو ریختن هم ندارند حتا .. عجیب بودن این بازیها از آن جهت است که هر چقدر هم احساس شکست داشته باشی باز هم یک جورهایی یک پای ثابت قلقلکهایی هستی که سرنوشت دلت را گاهی به هوس دوباره ی کودکی میخنداند ..
ثمین
سه شنبه 29 بهمن 1387 11:43 ب.ظ
ممنون از حضور همگیتون

مرضیه جون كجایی ؟! تو و سونیا غایبای
بزرگ این پستین !

جالبه بعضیاتون گفتین به من نمیاد اینجور تجربه ها ! خیلی دلم میخواد بدونم چرااینجوری فكر میكنین؟؟؟
البته نمیگم فكرتون درسته یا غلط ها ..
فقط میخوام علتشو بدونم !
شیدا
سه شنبه 29 بهمن 1387 11:28 ب.ظ
قلمت واقعا قشنگه !
عطیه
سه شنبه 29 بهمن 1387 10:47 ق.ظ
چه خوب كه از تصمیم اونروزت راضی هستی...كاش اونم به این رضایت تو رسیده باشه و همچنان در حسرت نمونده باشه
بیتا
دوشنبه 28 بهمن 1387 06:04 ب.ظ
وای من كه باورم نمیشه تو همچین تجربه هایی داشته باشی واسه همینه كه میگم بی صبرانه منتظر خوندن پست بعد هستم
آرزو مامان آرش
دوشنبه 28 بهمن 1387 12:32 ب.ظ
ثمین جونم سلام
خوبی؟ اینجاست که میگن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه. از صمیم قلبم از خدا میخوام که همیشه شاد و سلامت و خوشبخت باشی و به بهترینها برسی. بیصبرانه منتظر خواندن ادامه این ماجرا و دیدار شورانگیز هستم :)
ابی
یکشنبه 27 بهمن 1387 04:11 ب.ظ
سلام
بازم سلام
سلام کردنم
سلامی که به خدا حافظی ختم نشه
وقتی
سلام به عشق وسلام به هر چه قلب باصفاست
كه هنوز جای عشقه
سلام به همه ی اون‌هایی كه عشق را می‌شناسند
و عاشق هستند
سلام به اون‌ها كه عشق رو می‌شناسند.
اما، گمش كردند
سلام به اون‌ها كه هم عشق را می‌شناسند،
هم عاشقند
سلام به همه كسانی كه دوستشون دارم
چقدر این کلمه سلام قشنگه.
شروع خیلی از چیزای قشنگ با سلامه.
اول سلام ،
بعد..
لبخند..
دست دادن..
محبت
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت


ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
...

روز خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد:
سبدها تان پر خواب
سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

اما بازم اومدم............

می خواستم برای همیشه

برم بلکه یکم دلم آروم شه.
اما..........

به تو سلام می كنم،
حیاط عاشقی امشب چقدر خلوت است،
هیچ رهگذری عبور نمی كند،
صدای گریه و زمزمه نمی آید،
امشب عاشقی غریب است.
آرام در حیاط عاشقی قدم می زنم.
دوست دارم همین جا نوشته ام را تمام كنم،
دوباره احساس می كنم
كه كلمات دیگر هیچ تاب و توانی برای احساسات من ندارند
همه ی آدم ها ، خاطره یِ نخستین عشق خود را ، برای همیشه ، در دفتر دل ثبت میکنند
خاطره ای که لرزه بر بنیاد روحِ آدمی می اندازد و همه ی تلخ های زندگی را شیرین میکند
هر مرد جوانی یی دارد
سلمایی که با بهار زندگی می آید
لحظه های تنهایی و دلتنگیِ روح را از شادمانی سرشار میسازد
و سکوت شب ها را از نغمه و موسیقی می آکند
آن روزها ، در دریای افکارِ خویش غوطه میخوردم
دوست داشتم معنای زندگی را بفهمم
همه ی کتاب ها را زیر و رو میکردم
ناگهان ، عشق آمد و در گوشم نجوا کرد
چه تماشا دارد باغ!
دوره گری خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد:

آی شبنم

شبنم

شبنم
حضور سبزت را به وبگاه حقیرم را ارج مینهم

برای خوش امد گویی به عشق از شما طلب کمک میکنم
مرمر
یکشنبه 27 بهمن 1387 02:32 ب.ظ
راستی عزیزم من ایمیلی ازت نگرفتم وگرنه حتما جواب میدادم !
ضمن اینكه من اصلا ادرس میل توی وبم ندارم فكر كردم شاید منظورت از ایمیل همون پیام یا كامنت خصوصی باشه كه
اگه اینطوره ازت پیامی نداشتم !
مرمر
یکشنبه 27 بهمن 1387 02:29 ب.ظ
خوبه كه اینجور تجربه ها رو نقل كنیم
چون اگه باعث شه حتی یه نفر یه چیز تازه یاد بگیره هم كافیه !
راستی ثمین جون منظورت ازون متن چیه؟!! جواب دیناجون رو میگما !
آوامین
شنبه 26 بهمن 1387 11:46 ب.ظ
سلام عزیزم...
خوبی؟
خیلی زیبا نوشته بودی همه ی احساسات اون لحظاتت رو...می تونم بگم حس کردم...
مشتاقانه منتظر شنیدن ماجرای عشق 18 19 سالگیت هستم...
شاد باشی همیشه نازنین...
mahsa mamane melody
شنبه 26 بهمن 1387 09:58 ب.ظ
ثمین جون فیلم the reader رو ببین خیلی زیباست .میگم این جریانی که نوشتی خیلی جالب بود واسم لطفا بیا از اول بنویس منتظرمااا باورم نمیشه که تو چنین تجربه ای داشتی
فریبا
شنبه 26 بهمن 1387 07:07 ب.ظ
آخیییییییییییییییییییی!
ولی ثمین جون من نخونده مطمئنم تو
درست انتخاب كردی ! چیز عجیبی نیست ، تو خیلی وقتا بیشتر ازسنت
حرف میزنی و درست ابراز عقیده میكنی !
به هرحال منتظریم بنویسی
ثمین
شنبه 26 بهمن 1387 02:43 ب.ظ
سلام زهراجون و یكتای گلم

دیناجون احوال شما ؟ خوبی دوستم ؟
نه عزیزم ! اصلا اشتباه نكن ! این متن
و این آدم هیچ ربطی به اون متن نداره ..
درواقع این خاطره فقط داستان یه
عشق بیشتر یكطرفس اونم توی روزهای
18 19 سالگی ! بعبارتی نوجونی ..
گرچه هنوزم كه هنوزه تصمیممو قبول
دارم و خوشحالم كه توی 18 سالگی
خیلی پخته عمل كردم ! به عقیده ی خودم به نفع خودم و اون تصمیم گرفتم !
مهمم نیست كه خیلیا چی بهم گفتن و
چه جوری درموردم قضاوت كردن !
واسه من مهم اینه كه نذاشتم یه پسر
یتیم 18 ساله خودش و داراییشو
صدها میلیون ارثیه شو و ازهمه مهتر
زندگی و آیندشو برای یه عشق نوجوونی
تباه كنه ! پیش خودم ووجدان خودم
راضیم و معتقدم باید ازم ممنون باشه
تا همیشه !
سعی میكنم حتما اول و آخر ماجرا رو
بنویسم تا بیشتر متوجه شین منظورم چیه ؟! آدمای دنیای واقعی كه اكثرا
از روی احساسات و جوونیشون نظر دادن و بیشترشون منو مقصر دونستن
بذار حالا بعد سالها این داستانو توی دنیای مجازی بازكنم تا ببینم آدمای دنیای مجازی نظرشون چیه ؟!
ببینم چندنفر اینجا منو متهم میكنن و
چند نفر معتقدن درست تصمیم گرفتم !
قول میدم اگه نوشتم همه ی حقایق رو بنویسم ! بی طرفانه !
دینا
شنبه 26 بهمن 1387 12:15 ب.ظ
سلام عزیزم
نوشتت منو به فكر فرو برد
چه كلمه عجیبی این خاطره
حتی اگه شیرین باشه
سوالی ندارم جز همه چیز واضحه
فقط برات آرامش می خوام عزیزم
فقط یه چیزی این خاطره به اون متن قشنگ مربوطه
برام دعا كن عزیزم
..:: ی ک ت ا ::..
شنبه 26 بهمن 1387 11:21 ق.ظ
خب خودت خوب حدس زدی ، ... حس کنجکاوی که بدونیم اوله این ماجرایی که به اون شب بارونی ختم شده چی بوده ...
سوالای دیگه رو نمی پرسم ، به هر حال اگه قرار باشه از اولش تعریف کنی ، خودت چیزایی که لازمه رو میگی ، اگه رم نخوای تعریف کنی ، که خب لابد تصمیمت به نفع جفتتون بوده
zahra
شنبه 26 بهمن 1387 07:49 ق.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر