تبلیغات
از دل تا قلم - دورترها2+عكسا
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

دورترها2+عكسا

نویسنده :بانو
تاریخ:پنجشنبه 15 اسفند 1387-05:47 ب.ظ

چندروزی از ماجرا گذشته بود كه موبایلم زنگ خورد ! شماره ناشناس بود برام .. پشت خط یه آقایی مودبانه

سلام واحوالپرسی میكرد .. اولش ذهنم به همه جا رفت الا اینكه امید باشه ! پرسیدم ببخشید شما؟!

جواب داد : خب گویا گوشی هم خریدین كه دیگه سراغ ما نیومدین !!! تا اینو گفت فوری یادم اومد ..

گفتم : آها ! شمایین .. سلام ، حالتون خوبه؟! .. خیلی خوب معلوم بود كه اهل دوست دختر و این حرفا نیست

كاملا از سبك حرف زدنش میشداینو حدس زد .. بهش گفتم این گوشی كه استفاده میكنم گوشی یدك باباست

هنوز فرصت نشده خودم گوشی بخرم !

قرار شد عصر برم مغازه تا با راهنمایی امید خان یه گوشی مناسب واسه خودم بخرم ..

خب ازونجا كه من قرارنیست این قصه رو دنباله دار كنم پس از اشاره جزئیات میگذرم و سعی میكنم توی چندخط

سرنوشت این آشنایی رو بنویسم !

اونروز من رفتم پاساژ و اتفاقا به كمك امید تونستم یه گوشی خوشگل و جمع و جور ، همونطور كه دلخواه خودم

بود پیدا كنم ! بعد اونروز گاهی امید زنگ میزد و باهم حرف میزدیم اما همه چی حكایت از یه دوستی خیلی

ساده داشت .. گاهی هم كه حس میكردم توقع امید ازین دوستی یه ارتباط صمیمانه تر لااقل ازنظر احساسیه

سعی میكردم با رفتارم بهش بفهمونم كه قرارنیست نوع این دوستی از یه ارتباط ساده به هیچ چیز دیگه ای

تغییر كنه .. بیست روز از عصر اونروز كذایی گذشته بود كه امید زنگ زد رو موبایلم ! جوابشو ندادم ..

چندبار تكرار كرد بازم جواب ندادم .. دوساعت بعد زنگ زده بود خونه و مامان گوشیو آورد داد بهم !

آها تایادم نرفته بگم كه امید دانشگاه تهران عمران میخوند (آزاد ) و هفته ای سه روز تهران بود ..

بعد سلام واحوالپرسی گفت میتونم امروز ببینمت ؟! گفتم : چی شده اتفاقی افتاده ؟ تو امروز باید تهران

میبودی كه !!! یه مكث كوتاهی كرد و گفت : نه اتفاقی كه نیفتاده ولی باهات كار دارم .. میخوام ببینمت ..

دلم نمیخواست برم اما خب لحنش طوری بود كه نتونستم نه بگم !

ساعت 7 رسیدم سرقرار .. امید منتظر ایستاده بود ! پیشنهاد داد یه مسیری رو از كوچه های ملك آباد پیاده

بریم ! قبول كردم .. حس وحالش خیلی روبراه نبود .. حدس میزدم باید مشكلی پیش اومده باشه !

خب حدسم خیلی غلط نبود .. سرامتحان بخاطر تقلب مشتركی كه مسببش یكی ازدوستاش بوده گیر می افتن

و فعلا ازون درس محروم میشن تا واسه باقی تنبیه توی كمیته ای كه هفته ی بعد قراره تشكیل بشه تصمیم

بگیرن ! بهش گفتم خیلی متاسفم واسه این اتفاق .. ولی زیادم ناراحت نباش ، كاریه كه كردی و اشتباه بوده

حالام باید پای اشتباهت واستی ! تو همه مدتی كه حرف میزدم حس میكردم امید میخواد یه چیز دیگه بگه ..

گرچه ازین اتفاق واقعا ناراحت بود اما منو فقط واسه این مسئله نكشونده بود اونجا .. تااینكه بعد كلی طفره

رفتن با یه عالمه مِن مِن بالاخره بهم گفت : دیگه نمیخوام برم دانشگاه !!!! كلی ازحرفش تعجب كردم ..

پرسیدم چرا؟! و امید ادامه داد : ببین میخوام همه حرفامو خوب گوش بدی بعد جواب بدی .. دانشگاه رفتن

واسم سخته !!! اونم فقط به این دلیل كه نمیتونم دوربودن از تورو تحمل كنم !!!! به اینجا كه رسید فوری اومدم

میون حرفش وگفتم : اما امید رابطه ما فقط یه دوستی سادس ! یادته گفتی خواهر نداری .. خب منو میتونی

جای خواهرت حساب كنی ! هم خواهر وهم یه دوست ! میتونی باهام درد دل كنی ، میتونیم باهم مشورت

كنیم و خلاصه دوست باشبم اما نه دوست دختر و دوست پسر یا هر نسبتی ازین قبیل ! واسه همینم اصلا

نباید اجازه بدی دوستی ما به سمتی بكشه كه احساسات خاص واردش بشه ..

هنوز حرفم تموم نشده بود كه امید ادامه داد : خب تاحدی از اوضاع زندگی من خبر داری ولی یه سری مسائل

دیگه هم هست و همه ی اینا باعث میشه دلم بخواد مستقل بشم !!!

راست میگفت یه چیزایی از زندگیش بهم گفته بود .. اینكه تنها پسر خونواده ایه كه پدر ثروتمندش وقتی امید

فقط 5 سالش بوده تو یه سانحه تصادف فوت میكنه .. نمیدونم مادرش چندسال مجرد بوده اما زندگی الانشون

اینجوری بود كه امید همراه مادرش و شوهرمادرش و پسریكه این آقا از ازدواج اول داشته و همینطور پسریكه

برادر امید بود و فرزند مادرش و این آقا ، توی یه خونه زندگی میكردن ! خونواده ی امید وهمینطور مادرش از

خونواده های سرشناس شهر بودن و درعین حال بی نهایت مذهبی و مومن ! طوریكه فرهنگ خونوادگیشون

بكل پسری رو كه با دختری ارتباطی خارج از شرع داشته باشه طرد میكرد .. تعصبات بسیار زیادی توی خونوادشون

حاكم بود وامید هم باهمین فرهنگ وتربیت بزرگ شده بود ! درعین اینكه ظاهرش و طرز لباس پوشیدنش هیچ

شباهتی به فرهنگ دینی خاص خونوادش نداشت اما اعتقاد زیادی به نماز اول وقت ، روزه و حجاب داشت و

یه سری تعصبات خاص كه خواسته یاناخواسته با بزرگ شدن درون فرهنگ ، یادشون گرفته بود و شده بودن

جزئی از رفتارش ! پسر خیلی مهربون و دل رحم و احساساتی بود .. شعر میگفت اونم چه شعرایی !!!

امید اصلا از زندگی با شوهر مادرش راضی نبود .. بنظرمن همسر مادرش خیلیم آدم بدی نبود اما امید به هیچ

عنوان ازیشون خوشش نمی اومد ! همسر مادرش هم مرد ثروتمندی بود .. از پدرش واسه امید ارثیه كلونی

مونده بود .. مثلا یه خونه ی 1000 متری تو خیابون فرهاد یا چند دهنه مغازه توی جنت .. یه باغ بزرگ درست

بالای سد گلستون وووو ... ! اختیار همه ی اینادست خود امید بود .. گرچه عموش روی همه ی مسائل مالی

نظارت داشت و به نوعی امید زیر نظر ایشون كارمیكرد اما خب نهایتش این بود كه امید به سن قانونی رسیده بود

وقانونا وشرعا مالك همه ی اون املاك بود !

اونروز امید بهم گفت كه قبل از آشنایی با من هم مدام بفكر مستقل شدن بوده اما خب چون فرهنگ خونوادش

داشتن خونه مجردی رو پسند نمیكنه پس نمیتونسته از مادرش جدا بشه .. بیشتر اوقات هم خونه ی مادربزرگ

مادریش و بااون پیرزن زندگی میكرد ! داشت پیشنهاد میداد كه باهاش ازدواج كنم !!!!

بهش گفتم : اصلا توی این سن قصد ازدواج ندارم .. ضمن اینكه ازدواج واسه پسر 19 ساله ای مثل اون به

هیچ عنوان صلاح نیست ! خیلی زوده كه بخواد شریك زندگیشو انتخاب كنه !!!

گفت مطمئنه كه همسرشو پیدا كرده و محاله بخواد غیر من باكسی ازدواج كنه !!! بهم گفت:

میبینی كه علی رغم اینكه ازنظر مالی كاملا تامینم اما خودم دارم كار میكنم وخرج زندگی وتحصیلمو میدم ..

نشستم یه گوشه كه هی اجاره هارو بگیرم و راحت خرج كنم ! كاركردنو دوست دارم و میتونم مرد یه زندگی

باشم ! گفت : واسه تامین نظر خونوادت هم هركاری لازم باشه میكنم .. میتونم اولش به بابات پیشنهاد بدم

خونه ی ملك آباد رو بكوبیم و بسازیم یاحتی با زمینی كه توی شهرك صنعتی دارم یه بیزینس شراكتی راه بندازیم

و وقتی شریك كاری بابات شم و بیشتر باهام آشنا شه حتما میتونه بهم اعتماد كنه و قبول كنه كه دامادش شم !

بهش گفتم : امید فرهنگ خونوادگی من وتو زمین  تا آسمون باهم فرق داره .. تربیت ما متفاوته ! فضا ومحیطی

كه تو توش بزرگ شدی ورشد كردی صدها بار با شرایط من فرق داره ! من وتو نمی تونیم زوج مناسبی باشیم

تازه ما اگه توافق كنیم محاله خونواده ها قبول كنن !!!

امید گفت : منكه خودم تصمیم میگیرم ! به هیچ كسی ربطی نداره ..

باورم نمیشد امیدی كه اونهمه احترام بزرگترها رو نگه میداشت .. تاحالا حتی یه بار به عموش كه اختیار دارایی

هاش دست اون بود نگفته بود مثلا میخوام خونمو خودم بدم اجاره یا ... یا یه بار رو حرف مامانش كه تازه دل

خوشیم ازش نداشت حرف نزده بود و حالا میخواست بخاطر ازدواج بامن مقابل همشون واسته و بزنه زیر تمام

اونچیزهایی كه یه عمر براش معیار وارزش بودن ! ( البته این شناخت از رفتارش با خونواده رو بعدها فهمیدم )

خلاصه اونروز من هرچی سر آوردم امید كلاه آورد .. میدونین اوضاع روحیش طوری بود كه دلم نمی اومد

قاطعانه باهاش رفتار كنم و بگم نه و خداحافظ !!!! اصلا اینكه راضی شده بودم باهم دوست باشیم واسه همین

بود كه حس میكردم توی شرایط روحی خوبی نیست و زندگی با ناپدری اونم با تعصباتی كه امید بعنوان پسر یه

خونواده ی مذهبی و متعصب داره خیلی سخته و خب میخواستم یه جورایی سنگ صبورش باشم وكمكش كنم

تا ازون اوضاع بیاد بیرون ! اونروز نهایتا بهش گفتم به هیچ عنوان فكر ترك تحصیل نباش .. ضمنا من فعلا قصد

ازدواج ندارم و بخاطر همه ی دلایل بالا این ازدواجو به صلاح نمیدونم ..حالا اگه فكر میكنی ادامه ی این رابطه

باعث میشه وابسته تر شی و بهت سخت بگذره همین حالا خدافظی میكنیم ! كه البته امید خواست رابطه رو

ادامه بدیم .. نمیدونم شاید پیش خودش فكر میكرد به مرور من نرم میشم ! ولی چیزی كه مسلم بود زاویه ی

دید من وامید سیصد وشصت درجه باهم فرق داشت .. من اصلا مثل یه نوجون خام فكر نمیكردم ولی امید

هرچی باشه یه پسر 19 ساله ی عاشق (!) بود كه حالا فقط احساسش دستور میداد .. طوریكه توی اونزمان

من اگه میخواستم میتونستم صاحب همه ی داراییهای امید شم ! اینو دارم واسه اون كسانی میگم كه

معتقدن من بی رحمانه عمل كردم .. به هرحال ازونروز ببعد امید صمیمیت بیشتری باهام حس میكرد ..

من احساس میكردم یه جورایی مطمئنه كه ما باهم ازدواج میكنیم و حالام منو همسر خودش میدونه ..

مثلا یه بار زنگ زده بود بهم و حرف میزدیم .. رسید به اینجا كه من گفتم : از صبح توی صف بانك و بعدم دارایی

و شهرداری و اینور واونر بودم و حسابی خسته شدم .. امید گفت اینجاها چرا ؟! و توضیح دادم دنبال یه سری

كارای بابا بودم .. كه یه مرتبه امید با یه لحن متفاوت و تاحدی ناراحت گفت : مگه بانك رفتن و شهرداری رفتن

كار خانوماس؟! از كی تاحالا خانوما باید برن واسه پرداخت قبض ؟! چطور بابات غیرتش اجازه میده تو بری شهرداری

و دارایی و ... اونم توی این جامعه ی خراب ؟!!! منبعد دیگه نمی خواد بری !!!!!!!! ازحرفش جا خوردم ..

گفتم : اولا كه من هرجا دوست داشته باشم میرم .. بعدم چه ربطی به جامعه داره ؟ آدم باید خودش درست باشه

من تنها میرم سفر .. تهران ، كیش ، دبی ووو !!!!تازشم دنبال كارامم كه واسه تحصیل برم امارات!

 امید خیلی جاخورد ولی خب چون فهمید من از حرفش ناراحت شدم خواست یه جوری درست كنه و گفت :

من میگم حیفه وقت یكی مثل تو اینجور جاهای مردونه تلف شه ! تو باید بری كتابخونه ، انستیتو ووو

خلاصه مطلب اینكه امید بااینكه خیلی خیلی پسر مودب و موجه و مهربونی بود و تازه قول داد كه به عقاید من

احترام بذاره و همینطور به فرهنگ و باورهام و تربیتم اما من میدونستم بعضی چیزا عوض شدنی نیست ..

وقتی كسی توی خونواده ای بااون درجه از تدین و تعصبات ویژه بزرگ میشه محاله اگرم بخواد بتونه همه ی

اصول تربیتیشو نقض كنه و این تفاوت بسیااااااااااار فرهنگی بعدها بالاخره یه جایی خودشو نشون میده !

بعضی ازدوستان اونموقع پیشنهاد كردن یه استفاده ی كلان مالی ازین پسرك عاشق كه حالا عشق هم كورش

كرده هم عقلشو زایل كرده ، بكن بعد بهش بگو بسلامت !!! اما اینجور كارا هیچوقت توی مرام من نبوده و نیست

و نخواهد بود ! بااینكه مطمئن بودم هرچی از امید بخوام نه نمیگه ، از جلوی خونوادش ایستادن بگیر تا فروختن

همه ی اموالش و حتی مهاجرت به خارج از كشور .. اما من دوست امید بودم و صلاحشو میخواستم !

من میدونستم كه ما حتی اگه چندسال هم یواشكی و دور از نظر خونواده ی اون باهم دوست بمونیم و بعد

ازدواج كنیم محاله باهم خوشبخت بشیم .. امید لیاقت بهترینها رو داشت و باید دنبال بهترینی میگشت كه

مناسب اون و فرهنگش باشه .. طی یه سال و دوسه ماهی كه از آشناییمون گذشت خیلی سعی كردم اینا رو

به امید بفهمونم اما .. ! بعدش دیگه جواب تلفناشو ندادم .. اوایل به بهونه ی نبودنم درایران چندخط درمیون

جوابشو میدادم .. حتی ماه میومد ومیرفت و من اصلا باهاش حرف نمیزدم .. ولی امید باتمام این بی محلیا

روزی حداقل ده بار زنگ میزد به موبایلم و چندین بار از شماره های مختلف میزنگید خونه .. گاهی میداد دوست

دخترای دوستاش حرف بزنن و بگن از دوستای منن تا شاید اگه خونه ام گوشیو بدن بهم اما من همه ی اینارو

میفهمیدم و توی خونه هم گفته بودم هركی از خط خونه منو خواست بگن نیستم !

باهمه ی اینها امید همچنان زنگ میزد و نمیخواست بره دنبال زندگیش .. حتی شنیدم دانشكده رو داره خط در

میون میره و من اصلا دلم نمیخواست امید از درس وزندگی عقب بمونه .. تااینكه غروب یكی از روزای پاییزی

زنگ زدم بهش ! هنوزم اشتیاقی كه از دیدن شمارم توی صداش موج میزد یادمه .. اما من با سردترین و بدترین

لحن ممكن بهش گفتم چرا دست ازسرم برنمیداره و اینهمه مزاحمم میشه ؟! گفتم دارم ازدواج میكنم و

اصلا دلم نمیخواد نامزدم ازین تلفنای وقت و بی وقت تو درموردم فكرای ناجور بكنه ...

شكستن صدای قلبشو میون بغض صداش به وضوح شنیدم .. و كلمات بریده بریدش كه گفت دیگه هیچوقت

بهم زنگ نمیزنه چون توی مرامش نیست كه بخواد با كسیكه نامزد داره حتی بعنوان یه دوست ساده صحبت كنه!

بااینكه به سختی كلمات رو ادا میكرد اما برام آرزوی خوشبختی كرد ...

هیچوقت دلم نمیخواست قلب یه یتیم بشكنم ! هیچوقت دلم نمیخواست باامید كه اونهمه مهربون و بامرام بود

بااین لحن حرف بزنم و اینجوری تموم كنم امااااا چه كنم كه درون روزهای بیست سالگی واقعا چیزی غیرازین

به ذهنم نرسید واسه نجات زندگی امید .. دلم میخواست ازم متنفر بشه و این تنفر باعث شه فراموشم كنه

و به روال عادی زندگیش برگرده ! میون كلمات بریده و نفس نفس زدناش ، اشكهای من بود كه از چشمه ی

جوشان چشام بر گونه های داغم می بارید و آخرین جمله اینكه از ته دلم امیدوارم خوشبخت بشی امید ..

و تمام ... تامدتها ازینكه اونجوری باامید برخورد كرده بودم غصه میخوردم .. ناراحتیم روزهایی كه برام از احوالش

از بستری شدنش توی بیمارستان ، از انصرافش از تحصیل و بعد مخالفت معاون دانشكده و درنهایت یكسال

مرخصی تحصیلی از اشكهاش از روزای بی نهایت سختش ووو خبرمی آوردن هزار برابر میشد اما چاره ای نبود!

من مطمئن بودم تصمیمم به نفع هردومونه .. میدونستم امید نباید توی این سن برای زندگیش انتخاب كنه پس

سوختم و ساختم .. طعنه ها و كنایه ها و حرفهای ناراحت كننده ی دوستان مشترك رو شنیدم و تاب آوردم !

همه منو متهم میكردن .. همه منو سنگدل و بی عاطفه و بی رحم میدونستن .. همه میخواستن برم بیمارستان

ملاقاتش و بگم دروغ گفتم .. بگم میخوام باهاش بمونم .. اما من با همه ی سختیش قاطعانه ایستادم و به

همه ی دوستای مشترك هم  گفتم دارم ازدواج میكنم و اصلا امید رو هم دوست ندارم .. چه لزومی داشت

برای كسانیكه نمی فهمیدن و درك نمی كردن واقعیت رو بگم ؟!!!!

و حالا خیلی سال ازون روزها میگذره .. گرچه بعد این ماجرا سرنوشت بازیهای عجیبی با من كرد كه هنوز كه

هنوزه گاهی باخودم میگم تقاص دل شكسته ی امید رو پس دادم و میدم اما این فقط یه تصور ذهنیه كه گاهی

كه تاب آوردن لحظه ها غیر ممكن میشه میاد توی فكر من .. بعد دیدن امید و شنیدن موفقیتهاش ، وجدانم

راحت تر شده گرچه امید هنوز ازم دلخوره و هنوز همه واقعیت رو نمیدونه و حس میكنم هنوز هم نفهمیده كه

بودن ماباهم به صلاح هیچكدوممون نبود اما من اینروزها راحتم .. هیچوقت حتی دراوج روزهایی كه فكر میكردم

دچار نفرین دل شكسته ی امید شدم از تصمیمم پشیمون نشدم !

امید میگه هنوز شریك زندگیشو پیدا نكرده .. من اما نمیگم نیمه ی گمشدمو پیدا نكردم .. زندگی من بعد

خداحافظی از امید در مسیری افتاد كه امروز باید بگم نیمه ی گمشدمو گم كردم ! شاید یه روزی ماجرای

زندگیمو اینجا نوشتم .. شاید هم در جایی دیگر .. شاید هم روزی سرگذشت پرفراز ونشیب لحظه هامو در

قالب یه كتاب بایه اسم مستعار چاپ كردم اما هرچی كه هست من امروز از تصمیم اونروزهام پشیمون نیستم

حتی دیگه درین مورد عذاب وجدان هم ندارم ! امیدوارم امید هم یه روزی بفهمه كه من بهش بد نكردم ...

* چندهفته قبل تولد داداش كوچیكه بود .. بهتون گفتم یه خانومی رو یافتم كه خیلی از سبك و طعم شیرینیهاش

خوشم اومده .. یادتونه ؟! خب اینو و اینو به اضافه ی چند مدل دیگه واسه تولد داداش كوچیكه كه عاشق

شیرینی اونم ازنوع فانتزیشه به این خانوم سفارش دادم و الحق كه داداشی خیلی خوشحال شد !

چون دوتا از دوستای گل عكس این شیرینی ها رو خواسته بودن منم اطاعت كردم !

* اینم جوجوها درروزهایی كه دیگه بزرگ شده بودن!لبته الان دیگه پریدنو رفتن و خانوم قمریه باز داره تخم میذاره!!

*اینم دونه هایی كه پشت پنجره واسه قمریا و كبوترا هرروز میریزم ..

* ممنون از نازلی عزیزم بابت دعوتنامه ی پرشین گیگ !

* امیدوارم توی سیستم پرشین گیگ عكسا براتون باز بشه ! والا اینروزا به هركدوم از سایتای آپلود عكس كه

میشناختم سرزدم همگی مشكل داشتن ! اگه شما سایتی رو واسه آپلود میشناسین كه ازكار باهاش راضین

ممنون میشم آدرسشو برام بذارین !

* راجع به این دوتا پست اگه سئوالی واستون پیشومد حتما جواب خواهم داد !

عید نزدیكست .. سبزه ها ، چكاوكا ، قاصدكا ، شكوفه ها سلاااااااااااااااااام !

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
ثمین
جمعه 23 اسفند 1387 07:55 ب.ظ
سلام مرمر عزیز .. ممنون ازینكه بااینهمه
بیزی بودن گاهی برام كامنت میذاری !

به به احوال شلولیدی عزیز ؟!!
چه عجب سروكله ی شما دوست گل اینطرفا پیدا شد .. چقدر دلمون برای
خودت واون پسرك نازمون تنگ شده ازوقتی دیگه نمی نویسی ..
پسرك گلمونو میبوسم

مهسا جونم ممنون از راهنمایی خوبت ..

سلام عروس خانوم گل ! مرسی بابت
كردیتات همشهری

سلام مستانه خانوم عزیز ‌! از كامنتت
ممنونم و آشنایی باهاتو به فال نیك میگیرم ..امیدوارم دوستای خوبی باشیم !

مرسی سیما جون ..

مرضیه خانوم چقدر توی مسنجر كم پیدا شدی .. هروقت میام نیستی ..
دلم یه چت حسابی میخواد دوست جون
mahsa mamane melody
جمعه 23 اسفند 1387 12:38 ب.ظ
samin jan boro site www.night-skin.com ham ghalebhaye ziba dare ham mitooni aks upload koni.
Marzieh
پنجشنبه 22 اسفند 1387 07:39 ب.ظ
sima
پنجشنبه 22 اسفند 1387 02:01 ب.ظ


عسل
چهارشنبه 21 اسفند 1387 11:36 ق.ظ
خوشحالم که یک تصمیم عاقلانه و منطقی گرفتی. منم اگه جای تو بودم همین کارو می کردم. مهم نیست امید بفهمه کاری که تو کردی به نفعش بوده مهم اینه که تو بهترین کار رو کردی. هیچ وقت نتونستم دخترایی که فقط با دلشون تصمیم می گیرن و به صدای عقلشون گوش نمی دن رو درک کنم. خوشحالم که تو منطقی و عاقلانه تصمیم گرفتی.
مستانه
چهارشنبه 21 اسفند 1387 10:32 ق.ظ
خیلی خوشحالم که امروز اتفاقی از این جا سر درآوردم...

ماجرای عجیبیه... ماجرایی که تو تموم شده میدونیش ولی شاید واقعا تموم نشده باشه...

به هر حال به نظرم واقعا تصمیم درستی گرفته بودی...

لینکت کردم...
mahsa mamane melody
سه شنبه 20 اسفند 1387 01:23 ب.ظ
kare dorosti kardi afarin
مرمر
سه شنبه 20 اسفند 1387 12:09 ب.ظ
ای بابا اون كامنت بی اسم منم ها !
بسكه سرم شلوغه یادم شده اسممو بنویسم !
شراره مامان بردیا
سه شنبه 20 اسفند 1387 11:41 ق.ظ
سه شنبه 20 اسفند 1387 12:43 ق.ظ
چقدر خوبه كه توی اون سن عاقلانه
تصمیم گرفتی ! گرچه نمیدونم آیا
عشق وعلاقه ای هم ازطرف تو بوده یانه؟!
ووووووی چه شیرینیای خوشگلی!
كاش این خانوم تهران بود
ثمین
یکشنبه 18 اسفند 1387 07:35 ب.ظ
گنجشك عزیزم ممنون بابت ابراز نظرت!
آره گلم خب خیلی چیزارو نمیشه اینجا
اشاره كرد اما چیزی كه مسلمه همه
در طی طریق زندگی بالاخره یه جاهایی مسیر رو اشتباه میرن .. منم ازین قاعده مستثنی نبودم اما خب درمورد رابطه با امید كلیت ماجرا حقیقتا همون چیزی بود كه نوشتم .. دست راستمو میگیرم بالا كه همه بدونن واقعیت رو بدون ذره ای تحریف نوشتم !
حالا شاید یه زمانی هم از اشتباهاتم
بنویسم .. گرچه خداییش غلطهام زیاد نیستن چه ازلحاظ كمیت و چه كیفیت !!!
اینم بگم كه مامان و بابا مخصوصا مامان
همیشه مثل یه دوست كنارم بودن و
واقعا خیلی جاها مشورتهایی كه باهم
داشتیم فرصت اشتباه كردن رو ازم گرفته !
خیلی ازت ممنونم كه بااون قسمت آخر نوشتت حس خوبی بهم دادی ..
آره اون زمان خیلییییییی عذاب وجدان
داشتم ..حتی تا دوسال پیش هم عذاب
وجدان باهام بود اما مخصوصا از روزیكه امید رو دوباره دیدم مطمئن شدم كه
دراون شرایط بهترین رفتار رو انجام دادم
وشاید اون برخورد تنها روشی بوده كه میتونسته باعث شه امید رابطه رو قطع كنه و حالا ازبابت رفتارم عذاب وجدانی ندارم !

سلام لاله ی مهربون .. تو همیشه
به من لطف داشتی گلم ! وقتی اینهمه
محبت رو ازسمت دوستای عزیزی مثل تو میگیرم واقعا انرژیم زیاد میشه

وااااااااای كاپیتان عزیز ! چقدر خوشحال شدم ازدیدن كامنتت .. منم واسه تو
دوست عزیز همین آرزو رو دارم !

مرضیه خانوم گل .. همراه همیشگی!
مرسی بابت همه ی لطفهات

به به خانوم گلی خوشگل و ناز !
من كم پیدا شدم یا شما سایتون خیلی سنگین شده دوست جون ؟!!!!
من همیشه دوستت داااااااااااااااارم

مرسی از همگی بخاطر وقتی كه میذارین و با حرفاتون در لحظه های من
شریك میشید
ثمین
یکشنبه 18 اسفند 1387 07:35 ب.ظ
دیناجون خوشحالم كه هم استانی ایم!
با جمله ی آخرتم موافقم !

واما دوست ناشناس : برام هیچ عجیب نیست كه افراد مختلف با توجه به نوع
شخصیتی كه دارن برداشتهای متفاوت هم بكنن اما اینو هم بگم كه نه توی
دنیای مجازی و نه تو دنیای واقعی هیچ
دلیلی واسه دروغ گفتن نمی بینم !
ضمنا این توضیحاتی كه دادم اصلا به
معنای كردیت دادن به خودم نیست
چون اولا این چیزارو كردیت نمی بینم
ثانیا باید كسانیكه میخونن بفهمن چرا
باامید اونجوری رفتار كردم یانه؟!
پس باید تاحدی یه چیزایی رو توضیح بدم
ضمنا من اصلا فرهنگخونواده ی امید رو
عدم روشنفكری كه نمی دونم تازه
میگم كه فوق العاده آدمای نایس و
انسانی هم هستن و به معیارهای انسانی هم مثل معیارهای اخلاقی پابندن .. فرهنگ ما یه نوعه و فرهنگ اونا یه نوعه دیگه و هردوشم قابل احترامه .. موضوع مهم این تفاوت فرهنگهاست .. متوجه شدی ؟!!!!!
ضمنا فكر نمیكنم نوشتن همچین چیزایی
باعث جذب خواننده بشه !!!

خانومی جون من واقعا شرمنده ام !
الان برات مینویسم !
آره واقعا دل خودمم وقتی بهش فكر میكنم میگیره ..

خانوم گلی
یکشنبه 18 اسفند 1387 01:47 ب.ظ
سلام خانومی کم پیدا...دیگه سراغم نمیای...
راستش به نظرم کار درستی کردی...امید هم حتما روزی خودش متوجه می شه...
چه شیرینیهای خوشگلی!
رضوان
یکشنبه 18 اسفند 1387 06:38 ق.ظ
سلام دوست گرامی




این پست **** چرا باید عربی عبادت کنیم ****


پست قبل ***دعا کننده دست خالی برنمی گردد ****



مرضیه
یکشنبه 18 اسفند 1387 02:53 ق.ظ
خیلی عجیبه توی اون سن این همه عاقل...برای من حالا هم خوندنش و تصورش سخته.کاش اون هم خوش بخت شه و خدا براش خیر بخواد. همیشه شاد و سلامت باشی ثمین جونم
کاپیتانی بدون هواپیما
جمعه 16 اسفند 1387 11:08 ق.ظ
کار خیلی درستی کردی .
آرزوی خوشبختی برات دارم
Laleh
جمعه 16 اسفند 1387 02:24 ق.ظ
Salam Samin joon,
Tahsinet mikonam be khatere in hame esteghamat o derayat oonam too senne be oon kami. shayad har dokhtare digeyee age jaye to bood ye lahze ham fekr nemikard o in moghe'eeeyat ro do dasti michasbid. shayad har dokhtari too oon sen kham mishod ...
kheili aghel hasti, va in hamishe az harfa o neveshtehat peidas.
omidvaram ke ham to, ham agha Omid khoshbakht beshid... kheili doost daram dastane zendegito bedonam...
گنجیشك
پنجشنبه 15 اسفند 1387 11:38 ب.ظ
راستش من خیلی تعجب كردم! از اینكه توی اون سن اینقدر عاقلانه رفتار كردی! واقعاً چطور اون موقع اینجوری فكر می كردی؟ منتها برام عجیبه تو چطور از اول هیچ اشتباهی نكردی. البته شاید هم چون اینجا خلاصه نوشتی ما دقیقاً همه چی رو نمی دونیم و بی شك وقت هایی هم بوده كه تو از لحاظ احساسی (نه لزوماً عشق) درگیر شده باشی. یا شاید پدر و مادرت كمك كرده ن و راه درست رو نشونت داده ن؟
به هر حال كه واقعاً به ثمین 17-18 ساله تبریك می گم كه انقدر عاقل بوده!
اصلاً هم با اونجایی كه گفتی گاهی فكر كردی چوب دل شكسته ی اون رو می خوری موافق نیستم. (و البته احساس و عذاب وجدان اون زمانت رو هم كاملاً درك می كنم.) اگه غیر از این رفتار می كردی، یه روزی خیلی بدتر از اینها دلش می شكست. اصلاً همین كه باهاش می موندی اگه واقعاً می خواست اعتقادات و نحوه زندگی تو رو بپذیره و تغییرت نده برای خودش بدترین عذاب بود... به قول خودت بعضی چیزا رو (مثل اینجور اعتقادات و...) نمی شه عوض كرد...
خانومی
پنجشنبه 15 اسفند 1387 10:49 ب.ظ
ثمین خیلی حالم گرفته شد دلم گرفت یه جورایی :(
کی می دونه قسمتش چی هست و چی میشه ....


ثمینی شیرینی ها چه خوشگل بودن
سوت سوت :-"
...
پنجشنبه 15 اسفند 1387 10:37 ب.ظ
میگم چقدر خوب بلدی داستان دروغ بدی خورد مردم. پز امارات رفتن و دبی رفتن و خواستگار پولدار داشتنت رو میدی...مثلا میخوای بگی خیلی خانواده ی روشن فکر داری و با خانواده ی امید کلی فرق داشتین. هه هه...اینجوری مثلا میخوای خواننده جذب کنی!!!
دینا
پنجشنبه 15 اسفند 1387 08:45 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی
بعضی آدما زندگیشون ساده هستش مثل یه خط مستقیم ولی بعضیا پیچیده و سخت
از خوندن قصه دورها به فكر فرو رفتم
ولی یه چیزی رو مطمئنم تو كه تو این قصه هیچ وقت امید رو به عشق امیدوار نكردی كه بعد با بهم زدن رابطه خودت رو مقصر بدونی
فقط بهترین تصمیم رو برا امید و خودت گرفتی
ولی واقعا چقدر عاقل بودی تو 19 سالگی شایدم عاشق نبودی دیگه
تو خصوصی هم بهت گفتم ما هم استانی هستیم دوستم
میدونم گم كردن نیمه آدم چقدر می تونه سخت باشه، سختر اینه كه 2دستی تقدیم كسه دیگه كنی
قله نشین
پنجشنبه 15 اسفند 1387 07:40 ب.ظ
با سلام به دوست قدیمی
چون اکانتم رو به اتمام است اومدم سلامی عرض کنم بعد از دی سی شدن پست شما را بخوانم
ایام به کام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر