تبلیغات
از دل تا قلم - خلقت
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

خلقت

نویسنده :بانو
تاریخ:جمعه 7 فروردین 1388-07:41 ب.ظ

خدا الاغ را خلق كرد .. به اون گفت : اسم تو الاغه ، تو دنیا از صبح تا شب كار میكنی و ازینور

به اونور بارمیكشی .. 50 سال هم به تو عمر میدم !

الاغ گفت : باشه ! قبول ! من الاغم با تمام اون وظایفی كه برام معین كردی ولی خداجون

50 سال واسه زندگی برام زیاده ! اگه میشه من بیست سال زندگی كنم !

خدا بااین خواسته ی الاغ موافقت كرد !

بعد خدا سگ رو خلق كرد .. بهش گفت : تو سگی ! توی دنیا تو بهترین دوست انسانی و از

خونه و دارایی و جان و مال اون نگهبانی و مراقبت میكنی ! هرچی هم كه بهت بدن میخوری

و خیلی هم وفاداری .. ضمنا سی سال بهت حق زندگی میدم !

سگ گفت : ممنونم خدای مهربون ! اما تنها یه اعتراض دارم اونم اینكه 30 سال واسم زیاده

و میخوام اگه میشه عمرم 15 سال باشه ! .. خدا موافقت كرد .

نوبت به خلقت میمون رسید .. خدا به میمون گفت : اسم تو میمونه ! تو مدام مسخره بازی

و شیرین كاری میكنی و بااین كارت انسان رو سرگرم خواهی كرد ! 20 سال هم بهت عمر میدم

میمون با همه ی وظایفش موافقت كرد ولی اون هم به مدت عمرش اعتراض داشت .. دلش

میخواست 10 سال زندگی كنه ! خب خداهم موافقت كرد !

و اما نوبت رسید به خلق آدم !!!

آدم كه خلق شد خدا بهش گفت : تو آدمیزادی ! اشرف مخلوقات من ! از وظایفت حرفی

نمیزنم چون مختلفه و تاحدی هم بستگی به انتخاب خودت داره .. و من 20 سال هم به

تو فرصت زندگی درین دنیا میدم !

آدم فورا باقسمت آخر حرف خدا مخالفت كرد و گفت : خداجون بیست سال خیلی كمه !!!

شما یه لطفی بكن و اون سی سالی رو كه الاغ نخواست به اضافه ی 15 سالی كه سگ

نخواست به اضافه ی 10 سالی رو كه میمون از عمرش بهت پس داد جمعا بده من و بذار

این زمانها به مدت زندگی من اضافه شن !

خدا بااین درخواست آدم موافقت كرد .. بعدازون آدم بیست سال مثل آدم زندگی كرد ! 30 سال

بعد رو مثل الاغ جون كند و زحمت كشید .. تا بچه هاش بزرگ شن  15 سال مثل سگ

شب و روز ازونا مراقبت كرد و براشون فداكاری كرد .. وقتی هم پیر و بازنشسته شد 10 سال

مثل میمون از خونه ی این بچه به خونه ی اون بچه می رفت و واسه نوه هاش شیرین كاری

میكرد ! و اینگونه بود افسانه ی مدت و نحوه ی عمر موجودی بنام آدمیزاد دوپا !

خب این متن بالارو من خیلی وقت پیش یه جایی شنیده بودم و امروز یه مرتبه یادم اومد و

دلم خواست اینجا واسه شماها هم بذارمش .. من نظر خاصی راجع بهش ندارم ! بیشتر

بصورت طنز بهش نگاه میكنم ! طنزی كه ته ته ش یه حرفایی هم واسه گفتن داره ..

حالا اگه شمام میخواین به این طنز چیزی اضافه یا كم كنین بسم الله .. این گوی و این میدان !

همگی خوشحال میشیم جنبه های بیشتری از زندگی این بشر دوپا رو شه ...

* بنا به دلایلی میخوام منبعد بعضی از پست هامو با كدرمز بنویسم ! لطفا دنبال دلیلش

نباشین .. توی این پستا هیچ حرف آنچنانی هم نخواهد بود شاید فقط كمی خصوصی تر

بنویسم یا چندتا عكس بخوام بذارم و ازونجا كه برخلاف اكثر دوستان بنده وبلاگ خصوصی رو

بیشتر ترجیح میدم تا وبلاگی كه رفت و آمد توش زیاده این روش پست نویسی گاهی بد

نیست ! واسه دوستانیكه میتونن جز مدعوین مهمونیای خصوصی این وبلاگ باشن حتما خودم

رمز رو به طریقی خواهم داد .. حالا اگه بعد نوشتن پست ، فكر كردین شمام جز دعوتیا بودین

اما بنا به دلایلی كارت دعوت نرسیده دستتون لطفا یادآوری بكنین حتما !

* درمورد سروصدایی كه اینروزا راجع به وبلاگی بنام زندگی سه نفره من راه افتاده و یه دختر

بچه ی 19 ساله ی دارای مشكل روحی روانی ، بااحساسات جمعی از دوستامون بازی كرده

حرف زیاد دارم .. نه بطور خاص درمورد این وب كه بنده اصلا خوانندش نبودم و همون اوایل بعد

یكی دوبار سرزدن به نوشته هاش ، دیگه سراغش نرفتم بلكه درمورد موضوعی بنام

دروغ و فریب در دنیای مجازی و پیامدهای اون .. نمیدونم مجالی باشه كه بخوام راجع بهش

بنویسم یا نه اما اگه فرصتی بشه خیلی دلم میخواد به چندتا نكته درین باره اشاره كنم !

* قالب جدید وبم چطوره ؟! نظرتونو میخوام بدونم حتما !

ز رنج و راحت گیتی دل مشو خرم

كه آئین جهان گاهی چنین گاهی چنان دارد ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
mahsa mamane melody
سه شنبه 11 فروردین 1388 12:46 ق.ظ
ثمین جون مطمئنی؟کلی تایپ کردم واست خصوصی گذاشتما
شیدا
دوشنبه 10 فروردین 1388 10:46 ب.ظ
فقط خواستم بگم قالبت خیلی نانازه !
مرضیه
دوشنبه 10 فروردین 1388 10:34 ب.ظ
منظورم از این رو همون جریان خلقت بود.بابام همیشه تعریف می کردن و می خندیدیماز اون وبلاگ کذائی هم هیچ خبری نداشتم انگار بستش.همه جا آدم مشکل دار هست دیگه

شاد باشی خانومی
مرضیه
دوشنبه 10 فروردین 1388 10:31 ب.ظ
از این قالبت خیلی خوشم اومد.با روحه و پر از انرژی مثبت مثل خودت!این رو من هم شنیده بودم...جالبه.
خصوصی کردن هم فکر خوبیه یه خورده راحت تر می نویسی فقط.خوبه این جا از این سرویس ها می دن انگار!؟ همه وب لاگ ها دارن؟
دینا
دوشنبه 10 فروردین 1388 11:22 ق.ظ
سلام عزیزم
خوبی
من هم خیلی بابت اوم وبلاگ و نویسندش متاسف شدم جالب هستش كه فكر می كنن به خاطر مجازی بودن این دنیا می تونن هر برخوردی انجام بدن
قالب جدید هم خوشكله و خیلی هم خوشرنگ
خانومی
دوشنبه 10 فروردین 1388 04:10 ق.ظ
خوشکله ثمین قالبت نمیدونم چرا حس میکنم به خودت میاد
یعنی فک میکنی منم جز اونایی هستم که بتونم خصوصیارو بخونم ؟
زود بیا بنویس
محسن
یکشنبه 9 فروردین 1388 09:15 ب.ظ
راستی شما ایمیلتونو چك میكنین اصلا؟!
محسن
یکشنبه 9 فروردین 1388 09:15 ب.ظ
من این ماجرارو قبلا خونده بودم ولی
بنده هم بیشتر به همون صورت طنز نگاش میكنم !
قالب جدید هم قشنگه ! اصولا تنوع
گاهی بد نیست !
mahsa
یکشنبه 9 فروردین 1388 06:19 ب.ظ
ثمین جون من جواب سوالات رو دونه دونه برات خصوصی فرستادم.دریافتشون کردی؟
فریبا
یکشنبه 9 فروردین 1388 06:02 ب.ظ
آدرس ایمیل منو كه داری خانوم گل
مگه نه؟! من باب یاداوری
عرض كردم . رمز عبور واین چیزا دیگه ...
گنجیشك
شنبه 8 فروردین 1388 02:14 ب.ظ
قالبت كه به نظر من خیلی قشنگه. ولی نمی‌دونم چرا به نظرم رنگ های جوندارتر بیشتر بهت میاد!
(از این همه نوشته من فقط راجع به همین تیكه‌ش حرفم اومد خب!!)
خانوم بستنــــــــــی
شنبه 8 فروردین 1388 02:06 ب.ظ
اگر فکر کنی این چند وقته نخوندمت کاملا در اشتباهی..چون من مرده ی نوشته هاتم

شرمنده که بی سر و صدا می اومدم..معمولا وب بچه هارو آف می خونم..خوشحال شدم بعد از عمری نظرتو دیدم..

قالبت خیلیییییییییییییی خوچگله..مطلبی هم که نوشتی به نظرم همون به صورت طنز نگاش کنیم بهتره..عدلانه تره

اون دختر خانوم روانی هم خیلی وقت پیش کشفش کردم..عقده ای بود اساسی

بهترینارو در سال جدید برات آرزو می کنم
بانوی سرزمینهای شمالی
شنبه 8 فروردین 1388 12:28 ب.ظ
سال نو مبارک ثمین جان
قالبت خیلی نازه
متن جالبی بود .یه جورائیه هم واقعیته دیگه
کاپیتانی بدون هواپیما
شنبه 8 فروردین 1388 02:11 ق.ظ
اون متن الاغ رو من توی وبلاگم گذاشته بودم چند وقت پیش اما بعد از چند ساعت پشیمون شدم و برش داشتم
از دید من وبلاگ یه مکان خصوصیه که گاهی غریبه ها هم سر میکشن و راهشونو میگیرن میرن ، رمز گذاشتن کار خوبیه که از حریم خصوصی مراقبت بشه
..:: ی ک ت ا ::..
شنبه 8 فروردین 1388 12:37 ق.ظ
اون مطلبتو منم چند باری خوندم ، واقعیتم یه جورایی مثه همینه دیگه

پسورد منم میخواماااا ، حالا خوددانی

اون خانومم یه جورایی تابلو بود دیگه ، ولی مگه میشه رفت گفت نرین ؟ نخونین ؟؟ ، ملت یه جور جبهه میگیرین که انگار ارث باباشونو میخوای بالا بکشی ، آخه کی میاد تموم احساسشو نسبت به شوهرش تو وبش جار میزنه ؟؟ ... منم خواننده اش نبودم ، یعنی بودمااا ولی بعد حس کردم اینایی که می نویسه دروغه ، برا همین بی خیالش شدم ... یه سریام بدجور این وبلاگارو جدی میگیرن ... یه چندتاییشون در مورد همین تو وبشون نوشته بودن خیلی ناراحت شدم که دیدم انقد ساده رفتن جلو !!!

قالب جدیدتم خوشگلههههههه
laleh
جمعه 7 فروردین 1388 09:47 ب.ظ
ramzo yadet nare be man bediaaaaaaa
matlabe avaletam kheili vagheyee o bahal bood!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر