تبلیغات
از دل تا قلم - مدرسه ممنوع !
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

مدرسه ممنوع !

نویسنده :بانو
تاریخ:جمعه 25 اردیبهشت 1388-07:57 ب.ظ

چیزی كه میشنوم باوركردنی نیست ! تو این زمونه .. نه ! غیرقابل تحمله !!!!!

تو محله ای كه زندگی میكنیم اگه متوسط میزان تحصیلات خونواده ها رو بگیری لیسانس به بالا میشه !

تو ساختمون خودمون فقط 2تا پزشك متخصص داریم و چهارتا پزشك عمومی و یك معمار و یك مهندس برق و

یك خلبان و یه مهندس مكانیك و چندتا دانشجوی داروسازی و عمران و غیره ....

طرف همسایه ی دیوار به دیوارمونه ! یه آقای بسیار مومن و متعصب حدودا 45 ساله كه دوتا پسر خیلی

خوشگل داره .. یكی هفت ساله و اون یكی 15 ساله ! خانومش همیشه رو صورتش نقاب داره و حتی

انگشتاش هم دیده نمیشه .. تازه كل هفت هشت سالی كه تو این محل هستیم دو یا سه بار دیدمش !

به ندرت ازخونه بیرون میاد و هرگز تنها هم جایی نمیره ! پسر بزرگشون از داداش من یكسال بزرگتره اما باهم

دوستن ! اسم پسربزرگه امیر حسینه و كوچیكه محمد ! یكی از یكی نازتر ولی امیر حسین خوشگلیش یه

چیز دیگس ! چشمای بی نهایت خوش حالت ، ابروهای فرم دار بهم پیوسته و مژه های بلند و فرخورده با یه

صورت گرد مهتابی  .. دیروز وقتی از داداشم پرسیدم كه امیرحسین چرا مدام توی كوچس و سوار دوچرخه

مگه فصل امتحانا نیست ؟ مگه درس نداره ؟! .. داداشی درجوابم حرفی گفت كه هنوز كه هنوزه هضمش برام

سخته ! .. امیرحسین دیگه مدرسه نمیره ! باباش اجازه نمیده بیشتر از سوم راهنمایی بخونه ! میگه جامعه

خیلی خرابه و اوضاع مدرسه ها هم خوب نیست و پره فساده واسه همین لازم نكرده بیشتر از سوم راهنمایی

درس بخونی ! امسال اصلا مدرسه نرفته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای خدای من باورم نشد !

به داداشی گفتم : تو مطمئنی ؟! .. گفت : آره خودش بهم گفته ولی قسمم داده به كسی نگم ! باباش اگه

بفهمه حرفای خونشونو بیرون میاره سرشو میبره !

شاید باور نكنین اما همیشه یه غم عجیبی رو تو چشای خوشگل این بچه ها دیدم ! داداش كوچیكه به داداشم

گفته : مامان من چون صورتش سوخته دكتر گفته این رو انداز رو بندازه رو زخماش !!!!!!!!

طفلك معصوم ! حتما پیش بچه ها از ظاهر مامانش خجالت میكشیده كه اینجور گفته ! ازونطرف امیرحسین

یه بار یواشكی عكس مامانشو از تو آلبوم برداشته بود و به داداشم نشون داده بود تا یه وقتی فكر نكنه مامانش

زشته یا ایرادی داره كه نقاب میزنه !!!!!!!! و داداشم میگفت مامانش باورنكردنی خوشگله !

امیرحسین میگفته : مامانم خودش دوست داره اونطوری بیاد بیرون ! یه علتایی داره ! وگرنه بابام اصلا مجبورش

نمیكنه !!!!!!!!! این بچه هم یه جورایی میخواسته متفاوت بودن مامانش رو توجیه كنه !

هیچكدوم از بچه ها حاضرنیستن بااین دوتا برادر بازی كنن یا حتی حرف بزنن !! تنها كسی كه باهاشون حرف

میزنه و گاهی دوچرخه سواری میكنه یا توپ بازی داداش منه كه دل مهربونش حتی تو مدرسه هم شهره ی

خاص و عامه !

واااااااااااااای كه دلم میخواد برم این باباهه رو بگیرم و یه كتك مفصل بزنم ! آخه مردحسابی چطور دلت میاد

نذاری همچین بچه ای درس بخونه ! خوبه كه دختر نیست وگرنه چكارش میكردی !!!!!!!!!!!! خدا میدونسته

بهش دختر نداده ! تازه بچه ها كل روز فقط حق دارن یه ساعت یا نهایت دوساعت بیان یه هوایی بخورن .. اونم

وقتی آقا تشریف ندارن .. هیچكدوم از همسایه ها حتی صدای زنش رو تو این چندین سال نشنیدن !

كاش تو این مملكت هم مثل اروپا و امریكا میشد از حق بچه ها دفاع كرد ! كاش میشد بچه رو از خونواده گرفت و

به مدرسه فرستاد ! كاش امیرحسین اینجوری حیف نمی شد ! شاید باورنكنین اما حسرت و غمی كه تو

چشمای این دوتا برادر دیدم تاحالا تو چشم هیچ بچه ای ندیدم ! داداشم میگه امیرحسین پیش من میگه

خودم از مدرسه خوشم نمیاد اما صبحا وقتی دارم میرم مدرسه یواشكی میاد پشت پنجرشون و از زیر پرده

نگام میكنه ! ظهرم كه برمیگردم اگه تو كوچه باشه فوری خودشو جیم میكنه كه باهام درحالیكه از مدرسه

برمیگردم روبرو نشه ! میگه : آبجی نمیدونی امیرحسین اول مهر چجوری داشت به كیف و كلاسورم نگاه میكرد!!!

و من فقط میشنوم و سر تكان میدهم و بغضی به اندازه ی غربت تمام غریبهای دنیا گلومو پر میكنه !!!!!!!!

كاش پدر امیرحسین طور دیگری می اندیشید .. كاش پدرامیرحسین هیچوقت بچه ای نداشت تا اینگونه پر و بال

پریدنش را قیچی كند ! كاش ................

یعنی آینده ی این بچه ها بااینهمه حسرت و عقده به كجا میرسه ؟!!!!!!!!

* پریشب تصادف كردم و دوروزه حالم اصلا خوب نیست ! البته خداروشكر خطر آنچنانی وجود نداره اما ...

حالا بهترشدم میام مفصل راجع به تصادف میگم !

* دلم خیلی واسه مژده جون چین ، نازلی جون و شایلین گل و عزیز تنگ شده ! كجایین دوست جونا ؟!!!

میخواستم این آخر هفته به نازلی و شایلین زنگ بزنم كه این اتفاق افتاد ! اگه اینجارو میخونین بدونین كه دلم

واستون یه ذره شده ! نازلی برای تو خیلی نگرانم !!!!!!!!!! میفهمی ؟!

* یه ماه دیگه یه امتحان خیلییییییییییی مهم دارم و كلی عقبم ! خداجون هستی كه ! مگه نه ؟!

قدر هرروز را همان روز بدان و با تیرگی روز گذشته خرابش نكن !




داغ کن - کلوب دات کام
حرفای من و شما() 
نازلی
یکشنبه 17 خرداد 1388 02:15 ب.ظ
ثمینننننننننننن
یعنی من خودم رو کشتم ، این مدت به بهت اس ام اس رسید نه کامنت دونیت برام باز میشد
فعلا هیچی نمیگم ، همه رو میذارم تلفنی
امیدوارم گوشیت خاموش نباشه !
:*
خانوم بستنــــــــــی
سه شنبه 5 خرداد 1388 01:57 ب.ظ
خصوصـــــــــــــــــــی تو چک کن!
مرضیه
دوشنبه 4 خرداد 1388 07:33 ق.ظ
موفق و شاد باشی و سر سبز و بهاری
مرضیه
دوشنبه 4 خرداد 1388 07:32 ق.ظ
ای بابا باز عائب شدی؟نظرات را هم بستی خیال همه راحت!این جا هست ولی!
laleh
جمعه 1 خرداد 1388 12:33 ق.ظ
bavar nakardanie.. manam ghose khordam baraye in khanoom o bachehash. hala bacharo ta key mitoone tooye 4divari negah dare> ina ya oghdeyee mishan ya degh mikonan. khoda komkeshoon kone o ye aghli be in baba bede.
vay tasadof kardi? chera?? zood bia tarif kon. ghorboonet
الهام مامان دل آرام
سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 01:18 ب.ظ
الهیییییییییییییییییی بگردم...
بابا به تلفن كودك آزاری باید زنگ بزنین:(((چه آدمایی پیدا میشن
نمی دونم چی بگم...:(
پاسخ بانو : به به ! احوال الهام عزیزم چطوره؟!
تلفنشون چنده خانومی؟ منكه اینجا پرسیدم كسی سراغی نداشت ولی تو اگه حتی تو تهران شماره ای داری بازم
خوشحال میشم بهم بدیش !
عروسكمونو ببوسسسسسسسسس
خانوم بستنــــــــــی
سه شنبه 29 اردیبهشت 1388 10:00 ق.ظ
بــــــــــازی دعوتــــــــی!!!!
پاسخ بانو : دراولین فرصت حتما دوستم
ملودی
یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 04:57 ب.ظ
انشالا خدا به این بچه ها یه کمکی کنه.امیدوارم خیلی زود حالت خوب بشه.
پاسخ بانو : ممنون ملودی مهربونم
دینا
شنبه 26 اردیبهشت 1388 08:39 ب.ظ
ُسلام عزیزم
من امروز رسیدم خونه
سفر خوبی بود برا كاری رفته بودم جنوب كارها خوب بود ولی نتونستم دوستمو ببینم و نمی دونم شاید نشونه ای تو این نتونستن وجود داره
بهر حال دلم تنگ شده خیلی
بابت تصادف هم خیلی ناراحت شدم عزیزم اومیدوارم چیزی نشده باشه ولی خوب هولی كه خوردی حتما خیلی بد بوده
دوستم مواظب خودت باش
پاسخ بانو : سلام دینای گلم ! خداروشكر سفر خوب بوده خانومی ..
منم دلم همش برات تنگ میشه !
مواظب خودت باش
آرزو مامان آرش
شنبه 26 اردیبهشت 1388 04:03 ب.ظ
سلام ثمین جان
بهتری؟ خیلی ناراحت شدم شنیدم تصادف کردی. بلا دور باشه ازت الهی.

اصلاً در تصور آدم نمیگنجد که تو این دوره و زمونه همچین مردهایی پیدا بشوند. واقعاً آدم افسوس میخوره. :(
پاسخ بانو : سلام عزیزم .ممنون از احوالپرسیت !
گنجیشك
شنبه 26 اردیبهشت 1388 01:04 ب.ظ
جدیه یعنی؟ شاید تو تخیلش یه چیزی ساخته و گفته؟ از این كارها زیاد می‌كنن بچه‌های این سنی. ها؟... برام قابل‌باور نیست آخه اصلاً! حالا خوبه پسرن هر دوتاشون... طفلی‌ها.
امیدوارم زود زود خوب بشی و امتحان هم خوب بشه، ضمناً.
پاسخ بانو : سلام گنجشك جونم !
نه عزیزم كاش تخیل بود .. خودم پیگیر شدم و متاسفانه فهمیدم حقیقته !
خیلی دردآوره مخصوصا وقتی این بچه ها
رو میبینی كه چقدر هم باهوشن !
میگم كه .. خداواقعا میدونسته و به این
آدم دختر نداده ! كاش یه جورایی نظرش
برگرده این آقای مثلا پدر !
ممنونم بابت محبتت .. الهی تو و گربه ی
عزیز همیشه سلامت و موفق باشین
خانوم بستنــــــــــی
شنبه 26 اردیبهشت 1388 12:12 ب.ظ
داشتم می اومدم خونه یه تصادف دیدم پامو گذاشتم رو گاز و خودمو رسوندم خونه تا رسیدم خونه اومدم وبتو باز کردم..دیروز یادم رفت حالتو بپرسم..واقعا شرمندتم.. خدارو شکر تصادفت به خیر گذشته..خوبی؟!!..واقعا معذرت میخوام که دیروز تو نظرم اینو ازت نپرسیدم
پاسخ بانو : تصادف اینقدر ناراحت كنندس كه حتی دیدنش رو ادم اثر بد میذاره !
مواظب خودت باش گل من ...
الهی تو همیشه سلامت باشی
مرضیه
شنبه 26 اردیبهشت 1388 11:22 ق.ظ
خوب قصه پر غصه را هم خوندم حق داری ناراحت بشی...انشالله خدا کمک کنه و یه جوری این بجه ها عاقبت به خیرشن.مواطب خودت باش گلم.می بوسمت
قله نشین
شنبه 26 اردیبهشت 1388 11:06 ق.ظ
سلام دوست جون
خوشحالم که قابل دونستی وکامنت گذاشتی
انشالله سریعتر حالت خوب بشه و تازه امتحانت رو هم نمره خوب بگیری
پاسخ بانو : سلام عزیزم !
من همیشه بهت سرمیزنم خانومی !
ممنون از آرزوت ..
مرضیه
شنبه 26 اردیبهشت 1388 11:00 ق.ظ
امتحانت خوب بشه انشالله..Is it comprehensive?
پاسخ بانو : مرسیییییییییییییییییی مهربون من
نفیسه
شنبه 26 اردیبهشت 1388 08:37 ق.ظ
سلام خانمی
چه دردناك بود این قصه زندگی هنوز با توجه به رشذ فرهنگی بعضی از آدمها هنوز عقب و نتونستن خودشونو آماده كنند
راستی در خصوص تصادف بلا دور باشه انشاالله كه خیر بوده و خودتم خوب باشی
پاسخ بانو : سلام نفیسه ی گلم ! ممنون از احوالپرسیت خانومی مهربون ...
آوامین
شنبه 26 اردیبهشت 1388 12:41 ق.ظ
اخی..چه وحشتناک !!!
دلم سوخت واقعا !!!معمولا بچه هاه میشه قربانی حماقت های ادم بزرگها هستن !هنوز خیلی عقبیم !!!خیلی خیلی !!!!
خدا رو شکر تصادف بخیر گذشته !جونت سلامت نازنین...جمله آخرهم زیبا بود...
پاسخ بانو : عزیزم ازت آفی نداشتم !!!!!!!
ممنون دوست جونم
خانوم بستنــــــــــی
شنبه 26 اردیبهشت 1388 12:16 ق.ظ
این جمله ی کوتاهی که نوشتی فوق العاده است

فقط غصه خوردم واسه امیرحسین و خیلی های دیگه که مثه اون زندگی می کنن!! ما هم یه همسایه اینجوری داشتیم که به زور بابای من اجازه داد دخترش دیپلم بگیره..بعدش سریعا شوهرش داد و کلی افتخار کرد که دخترش قبل از 20 سالگی ازدواج کرده!!!!!!
پاسخ بانو : این جمله ها حتی اگه یه اثر گذرا هم بذارن بازم ارزشمنده خوندنشون !
مرسی بابت احوالپرسیت دوست جونم
من میدونم تو همیشه بیادمی و همین برام كافیه .. خودتو ناراحت نكن نازنینم !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر