تبلیغات
از دل تا قلم - سروین بانو (3)
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

سروین بانو (3)

نویسنده :بانو
تاریخ:جمعه 3 مهر 1388-12:47 ب.ظ

مامان و بابا چندروز بعد ازون روستای دوست داشتنی خداحافظی كردن  اما دلشون پربود از خاطرات

قشنگی كه تواین سالها درون منطقه ی زیبا براشون رقم خورده بود .. یه قسمت از دل مامان اما یه جایی تو

همین روستا جامونده بود .. پیش سروین بانو ! كنار غصه های دل كوچكی كه بیشتراز سن وسالش از

سرنوشت كشیده بود ..

مامان و سروین حتی بعد این هم باهمدیگه ازطریق نامه درارتباط بودن ..

مامان واسه علی محمد وسروین از یه پروفسور خیلی معروف و كاربلد وقت گرفت ..

یكی دوماه بعد علی محمد و سروین تو مطب دكتر نشسته بودن و دكتر داشت نتیجه ی تمام آزمایشا

و معاینات رو كنار هم میگذاشت تا نظرشو بگه ! .. لحظات به كندی میگذشت .. دل تو دل سروین نبود ..

دكتر بعداینكه چندباری همه ی ورقا رو بالاپایین كرد آهی كشید ، عینكشواز چشاش برداشت ،  ابرویی

بالا انداخت و رو به سروین وعلی محمد گفت : "خوشبختانه هیچ مشكلی وجودنداره ! من حدس میزنم

استرس و ترس باعث شده كه به این مشكل بربخورین .. بهتره ریلكستر و باآرامش پیش برین ، قطعا هیچ

مشكلی نخواهد بود !!! " .. همین ! این تمام حرف دكتر بود .. این چكیده ی تمام اون آزمایشات و

معاینات طولانی و مختلف بود .. حالا سروین نمیدونست باید خوشحال باشه یا ناراحت ..

علی محمد اما كلافه تراز همیشه بنظر میرسید .. اونا برگشتن به روستاشون و زندگی سریعترازقبل

درجریان بود .. مامان گاه گاهی نامه ای از سروین میگرفت .. هیچكدوم از نامه ها خالی از درد دل و

شكوه شكایت از خانواده ی شوهر و دوبهم زنیهای بی بی مهیا نبود .. تو آخرین نامه سروین نوشته بود

كه تازگیا زمزمه هایی كه درمورد ازدواج مجدد علی محمد بود خیلی بیشتر شده و بی بی مهیا وقت و

بی وقت به بهانه های مختلف علی محمد رو میبره خونشون .. نوشته بود كه حتی خان بابا هم راضی شده

به ازدواج مجدد علی محمد .. اخه معتقده كه مرد بی بچه و بی دنباله كه نمیشه زندگی كنه !!!

سروین معتقد بود همه ی اینا نتیجه ی حرفها وتلاشهای بی وقفه ی بی بی مهیاست كه بالاخره تونسته

نظر خان بابارو هم تغییر بده ..

علی محمد اما سفت وسخت ایستاده بود كه محاله جز سروین زن دیگه ای بگیره ! ولی باید قبول كرد كه

اجاق كوربودن اونم در فرهنگ مردم اون منطقه كم مشكلی نبود و صدالبته زن دوم داشتن هم خیلی

براشون عیب بحساب نمی اومد .. سروین كم كم به این باور رسیده بود كه حتما ایراد ازونه كه علی محمد

دررابطشون به مشكل میخوره و حتما اون زن كاملی نیست و ... همه ی این باورها باعث شده بود

عذاب وجدان بدی بگیره ازینكه باعث شده علی محمد اینهمه سال عذب بمونه و نه تنها طعم پدرشدن رو

نچشه كه حتی یك رابطه ی زناشویی درست روهم تجربه نكنه !!!!

روزهای خیلی سختی برای سروین بانو بود .. ازطرفی هنوزهم عاشقانه علی محمدرو دوست داشت و

خب اصلا دلش نمیخواست در عشقش شریكی داشته باشه و ازطرفی همین علاقش به علی محمد

باعث میشد دلش بحال خودش و اون بسوزه .. حق علی محمد بود كه خوشبخت باشه .. كه مردباشه ..

كه پدرباشه !

سروین بانو تصمیم خودشو گرفت .. باید خودش آستین بالا میزد واسه علی محمد .. میدونست كه

هیچكس غیر خودش نمیتونه علی محمد رو وادار به ازدواج مجدد بكنه .. جنجالی تو خونه ی كوچیكشون

بپا شد .. علی محمد فریاد میزد و سروین التماس میكرد و اشك میریخت ! یكماهی اوضاع خونشون همین

بود .. حتی چندشبی علی محمد به قهر خونه نیومد و رفت شكار ! اما سروین بانو محكم روی خواستش

ایستاده بود .. حالا دیگه نه مادرشوهر رو ازش برمیگردوند نه بی بی مهیا بهش كنایه میزد و نه حتی مردم

روستا بادیدنش پچ پچاشون گل میكرد .. حالا همه سروین بانو رو باتحسین نگاه میكردن و هركسی

قصدداشت بهش كمك كنه تا به خواستش كه ازدواج مجدد علی محمد بود برسه ! همه ازش راضی بودن

همه میگفتن كار درستی داری میكنی .. اصلا داری به وظیفه ی شرعیت عمل میكنی .. میگفتن اگه

غیراین رفتار میكردی ازنظر دین هم گناهكار بودی و .. .. حرف وحدیثایی اینچنین كه تمومی هم نداشت !

سروین در برابر همه ی این آدما و حرفاشون فقط لبخند میزد و سرتكون میداد به نشونه ی تایید اما هیچكس

از دل خونش خبر نداشت .. هیچكس خبرنداشت كه سروین شبا تاصبح تو خلوت خودش اشك میریزه طوریكه

بالشتش صبا خیسه خیسه .. علی محمد اعصابش داغونتر از همیشه بود .. اونروز غروب تازه رسیده بود

خونه كه سروین آب آورد تا دست و صورتشو بشوره .. سروین همینطور كه آب میریخت به دستای علی محمد

شروع كرد به حرف زدن .. علی محمد رو به عشقشون قسم داد كه حرفشو قبول كنه .. علی محمد باز اخم

كرد .. باز فریاد زد .. اما سروین ادامه داد .. علی محمد اومد كه بلندشه و ازخونه بره بیرون كه سروین خیلی

مصمم جلوش ایستاد .. تو چشاش نگاه كرد و گفت : بخداوندی خدا قسم میخورم كه اگه ازدواج نكنی

حتما خودمو میكشم .. میدونم گناهه اما من اینجوریشم پرم از گناه .. این یكیم روش ! خودمو آتیش میزنم !

مطمئن باش كه اینكارو میكنم م م م و بعد خیلی سریع رفت بیرون از خونه .. علی محمد موند و غمی كه

اندازه ی دنیا بود و روی دلش سنگینی میكرد .. علی محمد موند و بغضیكه تو گلوش بازی میكرد ..

علی محمد موند و دوراهی سختیكه میدونست یكیش حتما باید اتفاق بیفته !

و چندشب بعد سروین بانو وعلی محمد و مادرش خونه ی بی بی مهیابودن واسه خواستگاری از ایلناز ..

ایلناز خیلی بی سروصدا شد عروس علی محمد .. شد هووی سروین بانو ..

ادامه دارد ..

* چقدر اینروزا فضای دنیای مجازی هم غصه دارشده .. همه یه جورایی دست به دعا شدن تا شاید

اینهمه انرژی مثبت سدی شه دربرابر اتفاقات منفی وناخوشایند ! انشالله كه همین هم بشه !

* مژده جون یه دنیا خوشحالم كردی با آفهات .. حتما باهم حرف میزنیم عزیزم ..

* بچه ها یادتونه یه الهام عزیزی داشتیم توی وبلاگستان كه البته چندباری هم مجبورشد وبلاگشو

عوض كنه ؟!! من این دوست خوبمونو گم كردم .. نمیدونم اصلا مینویسه یانه اما خیلی دلم واسش تنگ شده

فكر میكنم الان عروسیش هم نزدیك باشه یاشایدم اصلا رفته سرخونه زندگیش .. لطفا الهام جون اگه خودت

اینجارو میخونی یا اگه بین دوستان كسی از الهام خبرداره برام كامنت بذارین .. منتظرم ها !

* اگه حرفی هست حتما در كامنت دونی باهم صحبت خواهیم كرد ..

سبز سبز تا بهاری دوباره ..




داغ کن - کلوب دات کام
حرفای من و شما() 
..:: ی ك ت ا ::..
دوشنبه 6 مهر 1388 06:22 ب.ظ
امـــروز طبق معمول بلاگفــا داغــون شده ... منــم میخواستم لینك بالایی رو بزارم كه شده یه نفرم دعا كنه ... امیــدوارم هر چــی كه به صلاحشه بـراش اتفاق بیــوفته
Marzieh
یکشنبه 5 مهر 1388 02:15 ب.ظ
زهرا
یکشنبه 5 مهر 1388 09:05 ق.ظ
سلام ثمین جان حالت چطوره؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود .. منم دو سه ماهی نتونسم بیام نت امروز یه هو یادت افتادم و اومدم سری به وبلاگت بزنم دیدم که خیلی وقته برگشتی و باز مینویسی .. ماجرای سروینم جالبه منتظرم ادامشو بخونم
..:: ی ك ت ا ::..
شنبه 4 مهر 1388 11:42 ق.ظ
ثمیــن جـــون به الهــام گفتـــم
پاسخ بانو : مرسی خانومم از پیگیری و توجهت
آوامین
شنبه 4 مهر 1388 11:05 ق.ظ
عزیزم ممونم از دعوتت...حتما انجام میدم...یه خورده سرحال تر بشم انشالله انجام میدم...این داستان سروین بانو میتونه یه رمان جذاب باشه..امیدوام ختم به خیر شه ...خسته شدم بسکه همه چیز این چند وقت پربوده از غم و ناراحتی و غصه و نیاز ...
پاسخ بانو : الهی همیشه سرحال باشی مهربونم
گلامور
جمعه 3 مهر 1388 07:25 ب.ظ
منم الهام رو گم کردم... امیدوارم هر کجا که هست خوشبخت باشه.
پاسخ بانو : الهی همه ی آدما خوش و خوشبخت باشن .. آمین
..:: ی ك ت ا ::..
جمعه 3 مهر 1388 02:48 ب.ظ
كــدوم الهــامو میـــگی ؟؟ كاش آخــرین آدرســی كه ازش داشتــی رو میذاشتــی كه ببینــم همونیــه كه مـن می شناســم یا نـه !!
پاسخ بانو : الهامیكه فكر كنم اخرین وبش عسل خاطره ها بود رو میگم عزیزم ..
ممنون كه پیگیری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر