تبلیغات
از دل تا قلم - یك راز
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

یك راز

نویسنده :بانو
تاریخ:جمعه 17 مهر 1388-12:10 ب.ظ

چهارشنبه واسه گرفتن جواب آزمایش داداش كوچیكه و مشورت با دكترش رفته بودم احمدآباد!

خب طبق معمول حاشیه خیابون اصلی جای پارك نبود .. منم از عارف رفتم داخل و به دنبال

جاپارك هی ازین كوچه پیچیدم تو اون كوچه .. بالاخره یه جاخالی پیدا كردمو ماشینو پارك

نمودم .. هنوز از ماشین پیاده نشده بودم كه منشی دكتر زنگ زد و گفت واسه دكتر یه كار

خیلی واجب پیشومده و اگه تا 5دقیقه دیگه اینجا نباشی مجبوره كه بره !

منم خیلی سریع پریدم از ماشین پایین و شروع كردم دویدن ..

آزمایشگاه همون سرراهم بود ، فوری آزمایشو گرفتم و فرصت نشد حتی خودم یه نگاه بندازم

بهش ،خلاصه بدو بدو رسیدم مطب دكتر و جناب دكتر عزیز رو درست جلوی در مطب گیرانداختم!

جواب آزمایشو دید و نظرشو گفت و همینطور صحبت كنون باهم تا كنار ماشین دكتر اومدیم و

بعدم تشكر كردم و خدافظی و برگشتم سمت ماشینم !

تااینجاش خب همه چی خوب بود و مشكل خاصی هم نبود خداروشكر اما ازینجاشو گوش كن

تا وارد عارف شدم به سر اولین دوراهی كه رسیدم یه هو قلبم ریخت پایین .. چرا .. الان میگم

خدمتتون ..  خب من میدونستم كه ازین دوراهی پیچیدم سمت راست و ازونجا هم وارد كوچه

كنار داروخونه شدم اما بعد اون اصلا یادم نمیومد كجا رفتم و ماشینو كجا پارك كردم !!!!!

بسكه موقع رفتن عجله داشتم حتی یادم نیومده بود به تابلوی كوچه ایكه ماشینو اونجا گذاشتم

نگاه كنم ! وااااااااااای خدای من .. باورتون نمیشه اما درست دوساعت تموم هی ازین كوچه به

اون كوچه میرفتم و جالبه به سرهر كوچه ایكه می رسیدم ذوق میكردم كه آره همینه ! خودشه

ماشینو تو همین كوچه گذاشتم و بعد سرتاسر كوچه رو گز میكردم اما وقتی ماشینو نمی دیدم

با یه حال خرابترازقبل ناامید برمیگشتم ومیفهمیدم نخیر این كوچه هم نیست !

باورنكردنیه .. اما من اونروز اینقدر پیاده و نگرون ازین خیابون به اون خیابون و ازین كوچه به اون

كوچه رفتمو نتیجه ای هم نگرفتم كه دیگه كم مونده بود منیكه حالا حالاها اشك تو چشام نمیاد

ومحاله تومكانهای عمومی گریه كنم بشینم همونجاوسط خیابون و زاربزنم !

حتی  باخودم فكر كردم احتمالا ماشینو دزدیدن كه پیداش نمیكنم ..

خلاصه دردسرتون ندم .. بعد دوساعت و نیم سرگردونی و جستجو برگشتم حاشیه ی احمدآباد

و یه تاكسی گرفتمو رفتم خونه .. حالا بدی ماجرااینجاست كه من ماشین خودمو چندوقت

پیش فروخته بودم و الان ماشین باباجون دستم بود و اینقدر پكربودم كه حالا من برم چی بگم به

حاج آقا .. یعنی اصلا چطوری بگم كه من اینقدر گیج و منگ بودم كه یادم شده ماشینو كجا

پارك كردم !!!!!!

خلاصه دردسرتون ندم .. رفتم خونه و ازشانس من نه مامان خونه بود نه بابا ..

زنگ زدم به پسرعمه جان كه رضاجان بیاكه بد گلی كاشتم .. بد !!!

رضااومد و باماشین اون رفتیم و یكساعت تمام ، همه ی كوچه پس كوچه هایی كه به عارف

راه داشت رو گشتیم و بالاخره یافتیم آن گمشده ی رعنا را !!!!

از رضا قول گرفتم كه نه به خانومش و نه به مامان و بابای من و نه به هیچكس دیگه ای

درین مورد چیزی نگه و این فراموشكاری من ، فراموش شه از خاطرش !!!

حالا بگذریم ازینكه رضا یه عالمه سربه سرم گذاشت و دستم انداخت كه چی شده اینقدر

حواس پرت شدی ؟! و از قدیم گفتن عاشقه كه  هوش و حواس نداره

و خلاصه حرفایی اینچنین و و هرچیم بنده میگفتم والا بخدا تقصیر منشی دكتره كه منو

هول كرد و همه راهو بدو رفتم و اصلا متوجه نشدم از كجا درومدم و به كجارسیدم اصلا

توی گوش آقارضا نمیرفت و لبخندهای آنچنانی میزد كه یعنی آره خودتی .. القصه ..

حالا ازین ماجرا فقط من خبردارم و رضا و شما ! و این رازیست بین ما .. حواستان باشد مبادا

به گوش خواجه حافظ شیراز هم برسانید كه دیگر نه من و نه شما !

 

                                             ***************

 محدثه جان جوابتو تو پست قبلتر داده بودم عزیزم !

 دارم به وبلاگ نویسی بدون كامنت دونی فكر میكنم و بیشترازهمه به مینی مال نویسی !

 عكسها باشه واسه پست بعد ..

 چه عجب سروین بانو یاد یكنفر مونده بود .. ممنونم محدثه عزیزم واسه این توجهت ..

فقط بخاطر تو آخرین قسمت داستانو در پست بعد خواهم نوشت !

                                             ***************      

دیروز پربودم از حسهای متفاوت .. حال عجیبی بود كه حتی خداهم آنرا نمی فهمد ..

خیلی حرف داشتم كه بهت بگم ولی همش به سكوت گذشت .. گاهی سكوت پره از

ناگفته هایی كه نمیشه گفت و گفته هایی كه نباید گفت و من دیروز بین این نمیشه و نباید

بدجوری سرگردان بودم .. اما فكركنم دلم حرف خودشو زد .. چه قدرتی داره این دل كه هیچوقت

نمیشه حریفش بشم ! دلم برات تنگ شده بود و همین بود كه تا صداتو شنید بی تاب و

بی طاقت به دیوارهای سینه میزد تا بلكه راهی برای بیرون آمدن و رسیدن به تو پیداكنه !

صدای دلمو شنیدی ؟!!

                                              




داغ کن - کلوب دات کام
حرفای من و شما() 
شهرام بیطار
پنجشنبه 23 مهر 1388 03:34 ب.ظ
مسأله ترافیك هم شده برای ماها مشكلی . از جای پاركش بگیر تا رد شدن از چراغ ها شلوغی ها . وقتی بی حد و حساب ماشین میدن بیرون اما به فكر جای پارك و خیابون برای عبور و مرور شون نیست همین میشه دیگه . مواظب خودت باش رفیق




با درود و سپاس فراوان : شهرام
mojdeh
پنجشنبه 23 مهر 1388 02:51 ب.ظ
salam doste azizam ghalebe noo mobarakkkkkkkk
دینا
پنجشنبه 23 مهر 1388 12:59 ب.ظ
سلام عزیزم
ایجا چقدر قشنگ و خوش رنگ شده، مباركه
بیا بنوس كه دلو خیلی تنگه
مرضیه
یکشنبه 19 مهر 1388 12:40 ب.ظ
سلام
از این که تقصیر پرستار بوده حرفی نیست ولی خدائی عاشق هم هستی ...دیگه بگم که من کلن تصمیم گرفتم چیزی ازت نخوام چون خیلی فایده ای نداره!هر وقت خودت بخوای می نویسی و خیلی چیزها را هم من چند باز تقاضا کردم و افاقه نکرد!!!!واسه همین بی خیال شدم خواهر جون.ولی این داستان را لطفن بنویس خیال همه راحت شه.مامان بابای من هم مشهدن این روزا.مواظب خودت و ماشینت باش!
پاسخ بانو : والا درینكه بنده عاشق دوستایی مثل تو هستم اصلا شكی نیست !
وا مرضیه جونم این چه حرفیه ؟
مگه من چیو فراموش كردم .. توروخدا دوباره بگو .. واقعا شرمنده ام !
تو درك كن دیگه و ازم دلخور نشو ..
عوض دلخوری دوباره بپرس عزیزم ..
ایشالا اینجا به مامان جون اینا خوش بگذره .. كاش خودتم بودی .. همو میدیدیم ..
نیروانا
یکشنبه 19 مهر 1388 08:30 ق.ظ
واقعاً ببخشید هانی . من شرمنده ام كه این كار رو كردم . ولی خوب یهویی شد دیگه ...
كار دادگاه و اینام كاملاً تموم شد و وثیقه مون رو هم پس گرفتیم . برای همین بود كه اومده بودم شهرتون . ( یه نذری كرده بودم كه اومده بودم اداش كنم )
پاسخ بانو : خیلی خوشحال شدم كه میگی كاردادگاه دیگه تموم شده .. الهی شكررررررر
maman nazgol
شنبه 18 مهر 1388 04:39 ب.ظ
ثمین یعنی ادرس من و نداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شرمنده خانمی خیلی وقته مسنجر ندارم بعضی وقتا ایمیلم وباز میکنم چند تا اف میبینم ولی ثمین جون افات و ندیدم..شرمنده به هر حال گذاشتم واست
پسورد و خصوصی میزارم
پاسخ بانو : نه جون خودم ..نداشتم !
ممنون برای آدرس و پسورد ..
من چقدر عقبم ها .. همچنان دارم میخونم پستاتو ..
نیروانا
شنبه 18 مهر 1388 03:36 ب.ظ
سلام ثمین جون ، خوبی خانم دكتر . دلم اینقدر تنگیده براتون كه نگو . اتفاقاً یك هفته پیش هم شهرتون بودم . اونجا كه بودم همش به یادت میافتادم و میگفتم خانوم دكتر اینجا زندگی میكنه ها !
پاسخ بانو : ماهم بسیااااااااار دلتنگ و نگران بودیم
و الان هم بسی خوشحال از برگشتتون
خانومی
شنبه 18 مهر 1388 03:11 ب.ظ
منم سروین بانو یادم بود اما گفتم حتما سرت شلوغه هیچی نگفتم
راستی اون بازیتم من انجام دادم ها خانوم
میبینی چقد زرنگ شدم
وبلاگ زدی اما وجدانن آدرس بدی ها
خب ؟
پاسخ بانو : اره خوندم ولی متاسفانه نمیشه واست كامنت بذارم ..یعنی بگیر نگیر داره بقول پری خانوم !!!
ازكجا میدونی آدرس ندادم بهت؟
محدثه
شنبه 18 مهر 1388 02:03 ب.ظ
حالا یه بار یه خانوم دكتری ما رو تحویل گرفت.ببین صدای همه ملت در اومد.
راستی توی پست قبلی ای كه گفتی جوابمو دادی منظورت همون پاسخیه كه خطاب به نفیسه جون دادی؟
پاسخ بانو : الهیییییییییی..
نه عزیزم ..واسه خودت جواب نوشتم
نفیسه
شنبه 18 مهر 1388 08:10 ق.ظ
سلام خانمی
منم موافقم كه تمام اتفاقات اون روز بخاطر منشی دكتر بوده و بس
در ضمن منم دوست دارم ادامه ماجرای سروین بانو رو بخونم ولی فكر كردم شما خودت هرموقع صلاح بدونی ادامه میدی
پاسخ بانو : مرسی نفیسه جون كه طرف منو میگیری ..
خب خداروشكر همه دوستان یادسروین بانو بودن ... ببخشید اشتباه قضاوت كردم !
مرسی كه بهم سرمیزنی عزیزم
نازلی
شنبه 18 مهر 1388 03:13 ق.ظ
سلام گل دختر خوبی خانومی ؟
من که میدونم همش تقصیر منشی دکتر بوده چون از تو بعیده که هواس پرت باشی ماشالا دختر به این زبر و زرنگی ی ی ی ی
بعدش هم خانوم خانوما من هم یاد سروین بانو بودم اما نمیدونم چرا احساس میکردم داستانش تموم شده ! یعنی آخرین قسمتی که نوشتی رو توی بد موقعیتی خوندم برای همین خیلی هول هولکی خوندمش و حالا منتظر ادامه داستان هستیم

من هم یه مدتی هست که به فکر بستن کامنت دونی هستم اما باور کن بخاطر فقط 2-3 نفر اینکار رو نمیکنم ، من دوست دارم کامنت دونی داشته باشی که بیام باهات حرف بزنم اما مجبورت به کاری نمیکنم فوقش اینه که بدون کامنت دونی حداقل من و تو بیشتر تلفنی صحبت میکنیم دیگه
پاسخ بانو : سلاااااااااااااااام عزیزدل من ..
فدات بشم كه اینهمه منو شرمنده میكنی ..
تا وبتو آپ كردی باسر دویدم و خوندمت اما نشد كامنت بذارم ..هی ارور داد !!!!!
به دیناجون هم گفتم .. واقعا بخاطر دوستای خوبی مثل شماها دلم نمیاد كامنت دونیو ببندم ..اصلا نیازدارم به
بودنتون و حرفاتون ..
من و تو با كامنت دونیم باهم حرف میزنیم .. اونم زیاد .. مگه نه؟!!!
گلامور
جمعه 17 مهر 1388 11:58 ب.ظ
سلام ثمین جون خوبی عزیزم؟ میگم این حواس پرتیت به نظر من هم مشکوکه
پاسخ بانو : اِاِاِ !!! داشتیم خانوم دكتر ؟!!!
حالا رضا ول كرد نوبت شماست دوست جون ؟!
اٌلیـــــــــو!
جمعه 17 مهر 1388 10:56 ب.ظ
پارتی بـازی آخــر پستت قبـول نیستــا!! مـن به شخصــه منتظــر سروین بـانو بـودم اما انقـد هی سـرت شلوغـه که من گفتم هروقت وقت کنی مینویسی دیگــه!!!


منـم یه بـار ماشینمــو اینجـوری گم کــردم..خیلی حس بدیه:(
پاسخ بانو : وای همه چقدر واسه این پارتی بازی دعوام كردن ها .. ببخشید !
آره رفیق ..خیلی خیلی حس بدیه !
آوامین
جمعه 17 مهر 1388 07:37 ب.ظ
حالا یعنی یکی نپرسه سروین بانو چی شد یعنی منتظرش نیست ؟!چرا پارتی بازی میکنی خواهر !
بعدشم اینکه شما ما رو یادتون هست داداش ؟!
بعدترشم اینکه توی یاهو بهت پی ام دادم چراغت روشن بود اما خبری نبود که نبود از جوابت ...فکر کنم دی سی شده بودی !خلاصه اینکه قسمت نشد !بعد هم اینکه وقت کردی منم دوست داشته باش یه ذره !!!!دهه !
پاسخ بانو : وای خوب شد توهم گفتی تا مریم بانو هم باور كنه .. باوركن چندروزیه كل مسنجرم بهم ریخته ..اصلا بایاهو مشكل دارم ..نه ایمیلام به دوستان میرسه نه آفهام ..
بخدا من دوستت دارم ولی این بلاگفا
یااصلا باز نمیشه یاباز میشه نمیشه واسش كامنت بذاری ..خلاصه كه
بلاگفا خیلی مقصره در این دیدی كه تو نسبت به من پیداكردی نازنینم ..
وای ازین پست آخری هم یه عالمه لذت بردم ..حقیقت ریزی بود كه خیلیامون
شاید اصلا بهش دقت نكنیم ..
اتفاقات كوچك ! نتایج بزرگ !!!!
لاله
جمعه 17 مهر 1388 06:30 ب.ظ
واییییی میدونم چی میگی. برای من و خواهرم هم پیش اومده. البته ما ماشینو توی یه پارکینگ بزرگ گم کردیم. ولی در کل اگه حواس خواهرم جمع نباشه من که روزی صد بار ماشینو گم میکنم. حواس که ندارم خواااااااهر
پاسخ بانو : اخییییییییییی .. خب تو عاشقی دخترجون .. حق داری دیگه !
maman nazgol
جمعه 17 مهر 1388 03:53 ب.ظ
ثمین من جای تو بودم رسما سکته کرده بودم همینجوری اشکم دم مشکمه وای به حال این که این اتفاقم بیفته خوبه باز رازداریت خوبه من بودم با موبایل عالم و خبر میکردم بیان کمکم:((
احمد اباد که همیشه خدا شلوغه و اصلا کجای مشهد جای پارک هست هفته پیش نازگل و بردم دکتر پرستار بود نمیدونی چند صد دور همسری چزخید تا جای پارک پیدا کنه اخرشم خودمون پیاده شدیم و همسری رفت یک کنار گوشه ای پیدا کرد بازم شونصد متر دور تر از مطب ماشین و پارک کرد
پاسخ بانو : سلام خانوم خانوما
ببین من چندبار برات آف گذاشتم كه ادرستو بهم بده .. بابا من دلم تنگ شده واسه نی نی نازی كه از وقتی یه جنین كوچولو بوده میشناسمش و دوستش دارم ..
مرسی كه بهم سرمیزنی خانومی ..
همیشه اولین دوستها یه طعم دیگه ای دارن .. تو هم ازاولین دوستهای من
توی این دنیبای بظاهر مجازی بودی ..
منتظر آدرس هستم خانوم معلم گل
دینا
جمعه 17 مهر 1388 02:21 ب.ظ
سلام دوستم
حق داشتی خب، اون كوچه پس كوچه ها هموشون مثل هم هستند پر از ماشین و مطب دكتر...
من هم سروین بانو یادم بود ولی خب گفتم حتما سرت شلوغه دیگه
در مورد وبلاگ هم خب هر طور راحتی عزیزم ولی من می خوام حسمو بگم: اون چند ماهی كه نبودی جات خیلی خالی بود خوندن پست های قشنگت و بعد كامنت گذاشتن برات، برای من یه دلخوشی بزرگه
در مورد پاراگراف آخر هم واقعا همین طوره "گاهی سكوت پره از ناگفته هایی كه نمیشه گفت و گفته هایی كه نباید گفت"
این روزها منم ساكتم چون حرف هایی در سینم دارم كه گفتنی نیست هر چند نگفتن هم كار سختیه....
پاسخ بانو : بازنگه داشتن كامنت دونی تابه امروز
فقط و فقط یه علت داره اونم وجود چندتا دوست خیلی خوب مثل تو ..
منم دوست دارم حرفاتونو بخونم مخصوصا تو كه وبلاگ هم نداری ..
بهترینهارو برات آرزو میكنم عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر