تبلیغات
از دل تا قلم - سروین بانو (4)
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

سروین بانو (4)

نویسنده :بانو
تاریخ:پنجشنبه 30 مهر 1388-11:50 ق.ظ

بعد اینهمه غیبت بهتره یه راست برم سراغ داستان سروین بانو ..

علی محمد و ایلناز باهم ازدواج میكنن .. بی بی مهیا انگاری به آرزوش

رسیده ، سروین بانو در ظاهر میخنده اما از درون خرد شده ..

داغونه داغونه .. هنوزم عاشق علی محمده ، هنوزم بهترین چیزای

دنیا رو واسه علی محمد میخواد .. تنها به همین دلشو خوش كرده

كه این ازدواج حق علی محمد بوده .. بهونه ی خوبیه واسه تسكین

قلب سروین بانو ..

ایلناز و سروین بانو توی یه خونه زندگی میكنن .. علی محمد انگاری با

اوضاع جدید خو گرفته .. دیگه عصبانی و ناراحت نیست !

ایلناز دختر مهربونیه .. برخلاف مادرش خیلیم هوای سروین بانو رو داره

البته اگه دخالتا و آتیش سوزوندنای گاه و بیگاه بی بی مهیا بذاره ..

سروین بانو هم سعی میكنه با ایلنازخوب باشه ! آخه اون طفلك چه

گناهی داره ،سروین خودش رفته خواستگاریش .. ایلنازخیلی سخت

راضی به این وصلت شده .. اصلا روز آخری خود سروین رفته سراغش

و التماسش كرده كه زن علی محمد شه .. بهش گفته نذار غیر تو

كس دیگه ای هووم شه .. هرچی باشه تو مثل خواهرمی .. بخاطر منم

كه شده قبول كن عروس علی محمد شی ..

واینجوری میشه كه ایلناز تن به هوو شدن میده ..

هنوز شش ماه از ازدواج ایلناز و علی محمد نگذشته كه بی بی مهیا

سكته میكنه و میره به دیار باقی ..

ایلناز دوماهه بارداره كه مادرش فوت میكنه .. حسرت دیدن بچه ایلناز و

علی محمد به دل بی بی مهیا میمونه ..

سروین بانو خیلی هوای ایلناز رو داره .. نمیذاره آب تو دلش تكون بخوره !

سروین بانو هم واسه دیدن بچه ی علی محمد لحظه شماری میكنه

هرچند كه اون ته تهای قلبش یه بغض قدیمی لونه كرده .. هرچند كه

هنوزم نیمه شبا وقتی زیرآسمون پرستاره ی روستا غیر اون و

كوههای سربه فلك كشیده زاگرس و خدا هیچكس دیگه ای نیست

زار میزنه و به خدا میگه چی میشه اگه رابطه من و علی محمد هم

بی نقص باشه .. چی میشه اگه منم مادر یه دختر پیرهن زری باشم ؟

سروین بانو ازهمون قدیم ندیما برعكس همه اهالی قبیلش عاشق دختره

یادش میاد كه روزای اول بعد ازدواجشون باعلی محمد چقدر درمورد

این دختر حرف زدن .. چقدر علی محمد از یه پسر كاكل زری گفته و

سروین بانو از یه دختر پیرهن زری ..

اشكای سروین بانو رو گونه هاش روونه .. باد میپیچه میون كوههای بلند

دوروبرش و صدای دل شكسته ی سروین بانو رو باخودش میبره اون

بالا بالاها ..

ایلناز هفت ماهه بارداره كه یه شب خان بابا خواب عجیبی میبینه ..

تو خواب بی بی مهیا میاد سراغش .. خیلی پریشون و گرفتس ..

به خان بابا میگه مقصر بخت سیاه سروین بانو منم .. بگو حلالم كنه !

خان بابا از خواب میپره .. گیجه ! معنی حرفای بی بی مهیا رو متوجه

نمیشه .. روزها میگذرند و خان بابا خوابشو فراموش میكنه ..

وقت زایمان ایلنازمیرسه .. سر زا قابله پیر روستاهست و خواهر بزرگ

علی محمد و سروین بانو ! دل تو دل سروین نیست .. اینقدر خوشحاله

كه همه فكر میكنن داره فیلم بازی میكنه اما سروین واقعا ذوق زدس ..

بچه دنیا میاد .. سروین قبل نگاه به صورت بچه چشاشو میبنده و

از ته دل یه آرزو میكنه .. بعد چشاشو باز میكنه و جلوی روش پسرك

تپل و نازیه كه از خون علی محمده .. پسركی كه مدام داره سرشو

تكون تكون میده ومعلومه كه خیلی گرسنشه .. توی اتاق پره از

صدای شادی و خنده .. قابله میدوه جلوی در و به علی محمد مژده

پدرشدنشو میده .. یه مژدگونی درست و حسابیم میگیره !

علی محمد میاد تو اتاق .. بچه رو میدن بغلش .. چشای علی محمد

بعد مدتها باز برق میزنه .. خوشحاله خیلی خوشحال !

ایلناز به علی محمد نگاه میكنه و هردو بهم میخندن .. علی محمد بچه

رو میده بغل ایلناز و از تو جیبش یه گردنبند طلا درمیاره و میذاره تو دست

ایلناز ! خواهر علی محمد مدام ماشالا و مبارك باد میگه .. سروین بانو

یه گوشه ی اتاق ایستاده و اینهمه خوشحالی و هیجان رو نگاه میكنه

هیچكی حواسش به سروین بانو نیست .. سروین از اتاق میزنه بیرون

هوا تازه تاریك شده .. سروین درحالیكه داره میدوه میره به همون

پناهگاه همیشگی .. همونجایی كه سنگهای كوه و ستاره های آسمون

شاهد درددلاشن .. توی دل سروین بانو غوغاست !

به مناسبت دهمین روز تولد نوزاد و افتادن نافش و نامگذاریش یه

جشن اساسی بپا میشه .. همه اهل روستا دعوتن .. سروین بانو از

صبح زود مشغول رتق فتق اموره .. آخرشب بعد شام دیگه نایی واسه

سروین نمونده .. علی محمد میاد سراغش .. ازش تشكر میكنه واسه

همه ی زحمتاش .. خلوتشون تازه پاگرفته كه خواهر علی محمد صداش

میكنه .. میگه بیا ببین مادر سوگلیت چكارت داره .. علی محمد فورا میره

حتی یادش نمیمونه حرفشو نیمه تموم گذاشته .. یه چیزی تو دل

سروین بانو میشكنه .. یه قطره اشك بی صدا میاد گوشه چشمش ..

یك هفته بعد خان بابا بازم خواب بی بی مهیا رو میبینه .. اینبار

بی بی مهیا خیلی خیلی آشفتس .. به خان بابا یه آدرس میده !

تو صندوق خونه زیر اون صندوق بزرگ آهنی كه سرجهازی خود

بی بی مهیاس .. میگه گره بخت كور سروین اونجاست .. بازش كن !

خان بابا از خواب میپره .. خیلی پریشونه .. همه سرو صورتش عرق كرده 

چنددقیقه ای میگذره تا خاطرش میاد چی دیده و شنیده ..

سراسیمه میدوه سمت صندوق خونه .. نیمه شبه و همه جا تاریك ..

خان بابا گردسوز رو باخودش میبره .. وای اینجا چقدر بهم ریخته و

تاریكه .. چه بوی نمی میده .. اصلا هیچی معلوم نیست !

بهتره برم و صبح بیام .. دوقدم برمیداره سمت درخروجی .. اما یه مرتبه

پشیمون میشه ! نه .. باید بفهمم منظور بی بی چی بود ..

خیلی طول میكشه تا خان بابا میون اونهمه شلوغی تو اون تاریكی مطلق

بالاخره صندوق آهنی موردنظر رو پیدا میكنه ..

وای اینكه درش قفله .. اونم یه قفل بزرگ ! بعد مدتی كه با قفل كلنجار

میره یه هو یادش میاد بی بی گفته زیر صندوق ..

خم میشه .. اینقدر تاریكه كه هیچی معلوم نیست ! دستشو میكنه

زیر صندوق ! نه ! دستش تا آخر نمیرسه .. مجبوره تا صبح صبركنه !

همونجا تكیه داده به صندوق قدیمی خوابش میبره ..

صدای خروسا همه ی ده رو پركرده ! خان بابا ازخواب میپره .. كمی

طول میكشه تا یادش بیاد چی به چیه .. تایادش میاد هراسون دستاشو

میذاره رو زمین ، سرشو خم میكنه تا زیر صندوق رو ببینه ..

هیچی نیست .. فقط پرز و خاك و خرده آشغال ! میره یه چوب میاره

میكنه زیر صندوق .. اوه صبركن ! اون ته تها چوب به یه چیزی میخوره

بعد یه عالمه تلاش میتونه اون چیزو بكشه بیرون ! یه قفل كوچك قدیمی

كه كلی زنگ زده و همه ی اطرافشو زنگ آهنا و پرز و خاك پركرده !

یه كلید هم با یه نخ به دم قفل وصله !

قلب خان بابا میریزه پایین ! نای بلند شدن نداره ! دستشو محكم

میزنه به پیشونیش و باآخرین رمقها به صندوق تكیه میده و میگه :

وای برمن ! وااااااااای !

سه ماه بعد سروین بانو حامله میشه .. باورنكردنیه !

اینبار نوبت ؟ كه حسابی هوای سروین رو داشته باشه ..

علی محمد هم خیلی خیلی خوشحاله .. بعد نه ماه سروین یه دختر

ناز و خوشگل دنیا میاره ! دختریكه چشاش رنگ اسمونه و موهاش

رنگ شب ! دختریكه اینقدر زیباست كه اسمش میشه پریچهر !

علی محمد و سروین و ایلناز یه خوناده خوشبختن .. دوتا هوو كه خیلی

همو دوست دارن و تا به امروز حتی یه بار هم هوو بازی درنیاوردن ..

ایلناز همیشه احترام سروین رو نگه میداره ! سروین هم خیلی ایلناز رو

دوست داره .. اونا هنوزم تو دامنه ی كوههای زاگرس زندگی میكنن ..

ایلناز سه تا پسر داره و سروین بانو هم مادر سه پسر و یه دختره !

درواقع تنها دختر علی محمد پریچهره .. پریچهری كه الان خودش

مادر دوتا بچه ی خوشگل و نازه !

تا اخرین لحظه های زندگی خان بابا هیچكس ازون خواب عجیب و

اتفاقات بعدش خبرنداره ! خان بابا در آخرین لحظه های زندگیش

سروین بانو رو صدا میزنه .. ازهمه میخواد كه اونارو تنها بذارن .. و بعد

ماجرای اون خواب و اونشب عجیب رو واسه سروین تعریف میكنه !

و آخرشم از سروین بانو برای بی بی مهیا طلب بخشش میكنه !

وقتی خان بابا داره حرف میزنه اشك پهنای صورت سروین رو گرفته ..

یاد روزا وشبای سختیكه گذرونده ، یاد اشكا و ضجه هاش ، یاد شبی

كه بادست خودش عشقشو داماد میكنه ، یاد همه ی نیش و كنایه ها

یاد همه ی روزایی كه در حسرت یه رابطه ی سالم گذشت ، یاد

لحظه هایی كه باهمه ی وجود دلش یه بچه میخواست ، یاد ........

همه ی این یادها مثل فیلم سینمایی داره جلوی چشاش رژه میره

و مسبب همه ی این تلخیها و بدبختیها كسی نبوده جز بی بی مهیا !

بی بی مهیایی كه با دونستن یه سری راز و رمزای خاص ، تو لحظه ی

عقدشون بخت اونارو بسته !

سروین تازه یادش میاد كه اجداد بی بی مهیا ید طولایی در دعایی

كردن و انواع روشهای سحر و ساحری داشتن اما اونا خیلی آدمای

باخدایی بودن و هیچوقت ازین توانایی خدادادی سواستفاده نمیكردن

ولی بی بی مهیا چی ؟! بخل و كینه و حسد قلب اون زنو پر كرده بوده !

خان بابا قبل اینكه آخرین نفس رو بكشه دست سروین رو تو دستای

زمخت وسردش میگیره و ازش میخواد كه اون و بی بی مهیا رو حلال كنه !

و میره .. سروین بانو بعدترها میتونه بی بی مهیارو از ته دلش ببخشه

و چندسال بعد این ماجرا رو فقط و فقط واسه مامان من تعریف میكنه !

جالبه كه سروین بانو هنوزم اون قفل كذایی رو نگه داشته ..

خب اینم از آخر قصه ی سروین بانو ..

میدونم قبول وباورش واقعا سخته ! خود من هیچ اعتقادی به دعا و

جادو و بخت بستن ندارم اما وقتی قصه زندگی گیلاسی رو واسه

مامان تعریف كردم و مامان برای اولین بار داستان سروین رو برام گفت

منم موندم كه یعنی چی ؟! به هرحال ما باید قبول كنیم كه نیروهای

عجیب و ماورایی تو این دنیا وجوددارن .. تازه بعدش مادربزرگم هم

ماجرای مشابهی رو تعریف كرد كه اون ماجرا یك روستا شاهد هم داره

و اصلا نمیشه انكارش كرد و من بعد شنیدن حرفای مامان و مادربزرگ

تونستم لااقل اینو باوركنم كه همچین چیزی وجودداره حالا اینكه ایاهنوزم

هستن كسانیكه توانایی انجام اینكارا رو داشته باشن نمیدونم !

فقط تازه الان اینو میفهمم كه چرا وقتی قراره واسه اولین بار خطبه عقد

بین دونفر جاری بشه ، اكثر افراد توی یه جمع كاملا محدود كه شامل

افراد خیلی نزدیك طرفینه اینكارو میكنن و بعد توی جشن عمومی

فرمالیته سفره عقد میندازن و دوباره مثلا خطبه میخونن!

به هرحال این ماجرایی بود كه واسه من تعریف كردن .. منم اینجا بی كم

و كاست واسه شماها نوشتم ! به آداب و رسوم انجام بخت بندی هم

اصلا اشاره نكردم ونمیكنم چون به هیچ عنوان نمیخوام همچین

كارای ناپسندی حتی بصورت شفاهی رواج پیدا كنه ..

خلاصه اینكه من صرفا راوی داستان بودم و شما در قبول یا رد این

باور مختارین ! اما خیلی دلم میخواد نظرات شما رو هم راجع به این

مسئله بدونم .. ادامه ی بحث در كامنت دونی !

                                   

 




داغ کن - کلوب دات کام
حرفای من و شما() 
maman nazgol
چهارشنبه 6 آبان 1388 10:51 ق.ظ
چون از اول نخوندم نمیتونم نظر بدم
sonia
سه شنبه 5 آبان 1388 09:43 ب.ظ
Samin joon azizam shoma dovomin nafari bodi ke umadam too weblogesho pass ro barash gozashtam motmaenam!
hala ye bar khosoosiato check kon age nagerefti barat dobare mizaram motmaenam gozashtam akhe avalish glamour bood dovomin weblogi ke baz kardam male to bood
نازلی
دوشنبه 4 آبان 1388 12:39 ق.ظ
سلام ثمین گلم ، خوبی خانومی ؟
مرسی که ادامه داستان رو با قلم زیبات نوشتی عزیزم
راستش باید بگم من هم تا یک سال پیش به اینجور چیزها اعتقادی نداشتم تا اینکه با همین کلاس های عرفان آشنا شدم
توی این کلاس ها وجود همچین چیزهایی ثابت شد برام و حتی اینکه چطور انجام میگیره !
متاسفانه دعا و بستن دیگران وجود داره و اینکه چه کسانی قابلیت انجام چنین کارهایی رو دارن برمیگرده به اینکه یه عده یه ارتباط ویژه ای با موجودات غیرارگانیک دارن ! و از این طریق میتونند یه سری کارهایی رو انجام بدن که افراد عادی نمیتونند ، مثل همین بی بی مهیا که بخت سروین بانو رو تونست ببنده
حتی هنوز هم هستند کسانی که این مشکلات رو دارن که باورش سخته کمی که مردم با این سطح فکر امروزی چطور میتونند به سمت چنین کارهایی کشیده بشن
البته که راه حل هایی هم برای از بین بردن این دعاها و بستن ها ارائه شده !!!

راستی خانومی برای کامنت قشنگت ممنونم من دیروز هم اس ام اس زدم بهت اما ازت فقط یه اس ام اس خالی دریافت کردم
بیتا
یکشنبه 3 آبان 1388 06:39 ب.ظ
اوه مای گاد
باورنكردنیه اما منم فك میكنم اتفاق میفته !
چه خوب كه سروین وایلناز اینقده رابطشون خوبه
عجب هووهایی
بیتا
یکشنبه 3 آبان 1388 05:24 ب.ظ
اوه مای گاد
باورنكردنیه اما منم فك میكنم اتفاق میفته !
چه خوب كه سروین وایلناز اینقده رابطشون خوبه
عجب هووهایی
اُلیــــــــــو!
شنبه 2 آبان 1388 04:55 ب.ظ
شمــاره ی سـروین بــانوت رو اشتبــاه زدی..سـروین بانوی 4!!

جــالب بود..نمی دونم چی بگــم! اعتقـادی به این چیــزا ندارم!
پاسخ بانو : ممنونم از توجهت عزیزدلم
میدونم ازم خیلی دلگیری .. چیزی ندارم بگم جز اینكه حس كردم شاید اینجوری به نفع خودت باشه !
نمی فهمی چی میگم .. نه؟!!!
بیشترمیگم شاید متوجه شی ..
فقط اینو بدون كه من خیلی خیلی بیشترازونچه فكرشو كنی دوستت دارم و بیادتم
خانومی
شنبه 2 آبان 1388 02:44 ب.ظ
پس علت اینکه میگن موقه خوندن خطبه عقد سعی کننن دور عروس و داماد رو تا جایی که ممکنه خلوت کنن اینه که یه دفه کسی همچین دعایی نکنه !! ثمین منم اینو شنیدم که این چیزا میگیره ! منم نمیدونم والا
پاسخ بانو : فكر كنم علت همینه ..
دختر خیلی ممنون ازینكه همیشه هستی
شهرام بیطار
شنبه 2 آبان 1388 02:01 ب.ظ
امروز بعد از نهار میام کامل میخونم این سروین بانو رو . کنجکاو شدم بدونم بحث در مورد چی بوده
پاسخ بانو : شهرام عزیز ممنون ازینكه همیشه ابراز عقیده میكنی ..
به وبت سرزدم خیلیم خوشم اومده از اطلاعاتیكه توش رد وبدل میشه
راستشو بخوای الان ده روزه میخوام لینكت كنم اما فرصت نشده !!!!!
همین الان مشغولم ..امیدوارم اینبار این سرعت لاكپشتی یاری كنه و ارور نده
محدثه
شنبه 2 آبان 1388 11:22 ق.ظ
دستت درد نكنه كه بالاخره این داستان رو تموم كردی ولی خوب شد كه به خیر و خوشی تموم شد.راستش عموی بابای منم دعانویسه ولی من زیاد به دعاهایی كه می نویسه اعتقاد ندارم ولی در كل قبولش دارم.
راستی من هرچی توی پستای قبلی گشتم جواب سوالی رو كه در مورد رنگ مو پرسیده بودم رو پیدا نكردم میشه لطفا بصورت خصوصی برام بفرستی؟ از لطفت بی نهایت ممنونم.
پاسخ بانو : چشم برات مینویسم دوستم
مالزی نشین (مانیا)
جمعه 1 آبان 1388 04:40 ب.ظ
سلام عزیزم. مرسی از لطفت به من. در جواب کامنتت بگم که: مالزی اصلا برا رشته های پزشکی،دانشجوی بین المللی نمیگیره.
پاسخ بانو : مرسی از جوابت مانیا جان
آوامین
جمعه 1 آبان 1388 12:05 ق.ظ
ثمین جان خوندم داستان سروین بانو رو ! و باید بگم بهش اعتقاد دارم ! همچین چیزی هست و من حتی وجود این نوع مسایل رو زبان یک روحانی آگاه و متعهد شنیدم که تایید کرد ! شاید برگرده به همون موج مثبت و منفی با یک نیروی خیلی قوی !ولی واقعا گاهی چیزهایی وجود داره که ما ازش نااگاهیم !استفاده ی نادرست از این نوع دعاها و روش ها مسئولیت و عواقب سنگینی داره و مطمئنا برای همین بوده که بی بی مهیا به خواب اون آقا اومده !دخالت در امور خدا گناه خیلی خیلی بزرگیه !
پاسخ بانو : بله دخالت در امور هستی واقعا كار نادرستیه و عواقب بدی هم حتما داره ..
ببین من با كامنت دونی بلاگفا واقعا
مشكل دارم هی میخوام برات كامنت بذارم هی نمیشه !!!!
مرضیه
پنجشنبه 30 مهر 1388 11:27 ب.ظ
منم از این دست ماجراها شنیدم باورش سخته

در مورد داستان به نظرم اومد که چون علی محمد دیگه حساسیت قبلی را در مورد سروین نداره( در واقع عشقش کم رنگ شده بوده)می تونه رابطه صحیحی برقرار کنه.....
خدا آگاهه
ولی می دونم که نباید یه این چیزها زیاد باور داشت و پی گیر شد.انرژی مثبت خودمون کارش شاید بیشتر از اون نیروهای منفی باشه.امیدوارم!
پاسخ بانو : خب نظر تو هم یه جورایی میتونه درست باشه .. ولی آخه استرس چندسال ؟!!
نمیدونم والا ..
آوامین
پنجشنبه 30 مهر 1388 11:09 ب.ظ
سلام ثمین جان...خوبی خانوم؟
خوش به سعادتت که نزدیک حرم هستی...هر موقع رفتی منم اون گوشه موشه ها یادت نره...
بوس...
برم بخونم ببینم قضیه سروین بانوی طفلکی چی شد...
پاسخ بانو : چشم عزیزم .. منم التماس دعا دارم
laleh
پنجشنبه 30 مهر 1388 06:01 ب.ظ
kheili jaleb bood. kheiliiiii. tooye ghoran fekr mikonam oomade ke in nirooha vojood daran o bazia azash estefade mikonan. vali ta hala kasio nadide boodam ke ta in had tahte tasire in nirooha zendegish avaz beshe. bavaresh baram ye kam sakhte albate. yani ye joorayee baram ja nemiofte. adamizad hanooz kheili chiza ro bayad yad begire
پاسخ بانو : منم شنیدم كه تو قرآن هم اشاره شده ولی ازونجا كه متاسفانه ما قرآن رو به زبان مادری خودمونو یاد نگرفتیم به رسمیت بشناسیم اینه كه فعلا اسما مسلمونیم ودرواقع خیلیامون اصلا نمیدونیم تو قرآن چیا هست و چیا نیست .. متاسفانه !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر