تبلیغات
از دل تا قلم - هدیه پشت درخونه ما
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

هدیه پشت درخونه ما

نویسنده :بانو
تاریخ:شنبه 28 آذر 1388-11:30 ق.ظ

پنجشنبه شب موقع خواب یه لیوان گل گاوزبون مامان دم خوردم وهمین باعث شد جمعه تا ساعت 11 صبح

خواب باشم .. درحالیكه از اول هفته كلی برنامه واسه جمعه م ریخته بودم كه یه سر برم جمعه بازار كتاب

و ببینم چه خبره و ازونجام خودمو مهمون یه پیاده روی یكی دوساعته حالا یا تو پارك ملت یا كوهسنگی

بكنم .. بیدارشدن یازده صبح یه مقداری تغییرات ناخواسته تو برنامم داد .. اینه كه بنده بی خیال جمعه بازار

كتاب شدم و یه راست رفتم برای پیاده روی .. حالا اگه شما فكر كردین بنده منظورم از پیاده روی همون

معنی عرف پیاده رویه سخت دراشتباهین چون اینجانب یكساعت پیاده روی به ماشینم دادم و نیم ساعت

پیاده روی به خودم  نهایتا هم رفتم قسمت ورزشی پارك ملت و یه چرخی زدم و تازشم كلی ورزشكار

شدم و هروسیله ایو یه كوچولو تست كردم  wink2.gif : 20 par 18 pixels. دیگه نزدیكای ساعت سه بودم برگشتم خونه ..

اهل خونه امروز ازصبح رفته بودن خونه عمو جان .. نیم ساعت میشد كه رسیده بودم خونه دیدیم یكی داره

بلاانقطاع زنگ میزنه .. آقا مارو میگی هی نیگا كردیم به آیفون دیدیم نخیر هیچی معلوم نیست .. طرف

ول كن معامله هم نبود ، خلاصه بنده كم آوردم و گوشیو برداشتم ..

من : بله ؟

اوشون : خانوم تشریف بیارین دم در هدیتونو بگیرین !!!

من : هدیه ؟!  ازطرف كی ؟

اوشون : تشریف بیارین جلوی در توضیح میدیم براتون .

فكر كردم یكی ازین مزاحماست یاشایدم اینایی كه محصولاتشونو میارن جلوی در میفروشن .. واسه همین

هیچی نگفتم گوشیو گذاشتم .. به محض اینكه گوشیو گذاشتم دوباره دینگ دینگ !!!!

ای بابا ! عجب گیری كردیما . رفتم پشت گوشی و گفتم : جناب ما هدیه نمی خوایم ، كسیم نیست بیاد

تحویل بگیره .. لطف كنین به همسایه های دیگه بدین !!! و صبرنكردم جواب بده و گوشیو گذاشتم !

ده دقیقه ای گذشته بود من كلی كتاب و دفتر و جزوه ریخته بودم دور وبرم دیدم زنگ در آپارتمانو میزنن اینبار ..

كلی تعجب كردم كه یعنی كیه .. آخه ما نه تنها حالا حالاها همسایه هامونو نمی بینیم بلكه اگه كاریم باهم

داشته باشیم معمولا  تلفن میزنیم .. رفتم پشت چشمی در ، دیدم پسر همسایه پایینس .. فكر كنم بچه

دوم راهنمایی باشه ! .. درو بازكردم سلام داد و یك پاكت بزرگ آبمیوه سن ایچ با یه لیوان بلوری بزرگ و یه

پارچ آبمیوه گیری خیلی خوشگل بایه دفترچه گرفت طرفم .. قبل اینكه من چیزی بگم گفت :

اینارو هدیه آورده بودن جلوی در به همه میدادن .. منكه رفتم واسه خودمون بگیرم آقاهه اینارو هم داد واسه

شما گفت نمیتونین بیاین جلوی در !!! .... باكلی تعجب هدیه ها رو ازدستش گرفتم وتشكر كردم و اومدم تو ...

یه سررفتم رو تراس دیدم دوتا خانوم كاور قرمز پوشیده همراه دوتا آقای كاور پوشیده با چندتا كالسكه راه

افتادن توی كوچه و دونه به دونه درا رو میزنن و میگن هدیه آوردیم براتون !!!

حالا شماها هی بیاین ازین مردم و ازین مملكت گله كنین ! آقا مملكت به این گل و بلبلی كجا دیدین ؟!!

اینجوری بیان دم خونتون و بزور به شما هدیه بدن ..هان ؟!  .. نمیدونم حالا این هدیه به مناسبت

ماه محرمه یا كریسمس یا شایدم بخاطر اعتراض به اهانت به مقدسات !!!! wink2.gif : 20 par 18 pixels.

شب مامان كه تازه ازراه رسیده اومده صدام میكنه .. میگم جانم ؟! .. میگه اینا چیه رومیز ؟!

میگم هدیه س مامان جان ! .. میگه هدیه ؟!! این چه هدیه ایه ؟ كی آورده به چه مناسبت ؟!!

میگم والا اینكه كی آورده نمیدونم اما اینكه كدوم شركت هدیه داده یه نیگا بندازین به دفترچه .. اینكه به چه

مناسبت آوردن دقیق نمیدونم فقط خواستن عوض این محبت ازشون خرید كنیم و البته اینكه ازكجا اومده

روی میز آشپزخونه ..باید بگم بااصرار فراوون این هدیه ها خودشونو رسوندن اونجا !!

مامان میگه وا !! .. منم میگم والا !!

* میگما بنظر شما جمعیت ایران چند نفره ؟!! اونوخ خیابونای همه ی شهرای كشور گنجایش این جمعیتو داره؟!!

چی ؟ .. خب بازم بنظرشما همه ی خیابونای همه ی شهرای ایران سرجمع گنجایش چنددرصد از جمعیت

هفتاد میلیونی ایران رو داره ؟! هان ؟؟؟! 

* تو همون پست قبل هم نوشتم كه قصدم از پرداختن به موضوع چی بوده .. به هرحال ممنونم از نظرات

همگی و خوشحالم كه درعین اینكه گاهی عقاید مشابه نداریم اما اینو یادداریم كه به همدیگه احترام بذاریم .

خلاصه اینكه من اونچه شرط بلاغ بود باشما گفتم حالا اینكه شما بخوای گوش كنی یا نه ، دیگه میل خودته !

* مرضیه جونم فعلا بنا به دلایلی مجبورم همچنان انحصارطلب باشم و كامنت دونی به همین صورت بمونه ..

منم دلم میخواد كامنت دونی باز باشه اما باوركن فعلا باید تحمل كنیم عزیزم !

* قربون كشور چهارفصلمونم بشم كه دیروز هوای شهرما پاییزمعتدل بود ، اصفهان یه زمستون برفی رو

تجربه میكرد ، بوشهر تابستون بود و اوم .. شیرازیا شما دیروز بهار بارونی داشتین یا پاییز بارونی ؟!  xspace_sunny.gif : 34 par 31 pixels.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.