تبلیغات
از دل تا قلم - پیشنهادی به خدا
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

پیشنهادی به خدا

نویسنده :بانو
تاریخ:سه شنبه 15 دی 1388-04:56 ب.ظ

چندروزیه تلویزیون دوباره قصه های مجید رو گذاشته .. قصه های مجید !

قصه های مجید برای من یعنی بعدالظهر جمعه هایی پراز آرامش و شیطنت و كودكی ..

قصه های مجید واسه من یعنی جمعه هایی كه هنوز دلگیر و ابری نبودن .. جمعه هایی كه

اكثرا از صبحش با مامان و بابا و داداشی رفته بودیم بیرون شهر و برگشتنا با چندسیخ

كبابی كه لای نون سنگگ جاخوش كرده بودن ، همه دور سفره ی كوچكی می نشستیم

و برنامه كودك شبكه یك را نگاه می كردیم ، كارتونهایی مثل خانواده دكتر ارنست ، حنا و ...

قصه های مجید برای من یعنی سرخوشیهای بعدالظهرهای داغ تابستون ..

قصه های مجید و حتی نام كیومرث پوراحمد واسه من یعنی زنده شدن یك دنیا خاطره ..

یعنی جون گرفتن كلاسهای مدرسه و كتابای درسیی كه دیدن شكل هركدومش منو به

سرزمین شیرین رویاها می بره .. حتی اون دفتر حضور و غیابی كه دست معلم بود منو

پرت كرد به روزایی كه مبصركلاس بودم و گاهی معلم كلاس و گاهی هم ناظم مدرسه ..

همون روزایی كه با كلی احساس بزرگ بودن می نشستم پشت میز خانوم معلم و همون

دفتر رو باز میكردم و یكی یكی اسمایی رو كه براساس حروف الفبا لیست شده بودن

میخوندم و واسه غایبا یه دونه " غ " میگذاشتم جلوی اسمشون ..

قصه های مجید واسه من یعنی جون گرفتن بی بی خودم .. یعنی پرواز به روزهای سه ،

چهار و پنج سالگی ! آخرین خاطراتیكه از بی بی دارم .. پیرزنی كه شكل و شمایلی بس

شبیه بی بی مجید داشت و اخلاق و باورهایی هم تقریبا مشابه ، پیرزنی كه مادر مادربزرگم

بود اما بیشتر ازهركسی دوستش داشتم و عاشق قصه هایش بودم .. پیرزن ، عجیب

طرفدار قصه های عاشقانه بود ، یادمه یه قصه ای برام میگفت تماما موزیكال بود ، بعد

خودشم باآهنگ بطرز خیلی دلنشینی برام میخوندش .. این قصه شاید یكساعت طول

میكشید .. آخرقصه دخترپسریكه عاشق هم بودن بهم نمی رسیدن ( مثل بیشتر عشقای

واقعی ! ) بعد پیرزن همینجور كه داشت آخرین ترانه ای رو كه اون دوتا موقع فراغ واسه هم

میخوندن برام زمزمه میكرد، هی اشكاشو هم با گوشه چارقدش پاك میكرد و هی میخوند ..

وای هیچوقت یادم نمیشه ! دیشب به مامان میگم یادته اون قصه ایكه همش موزیكال بود

و بی بی منو مینشوند رو پاشو موهامو می بافت و برام میخوندش ؟!!

خیلی فكر كرد مامان تاتونست دوتا بیتشو برام بخونه .. اشكام همینجور روون شد رو صورتم.

بعدم باگله به مامان گفتم آخه چرا وقتی بی بی میخوند ضبطش نكردی برام ؟؟!

هیییییییی .. چه روزایی بود .

قصه های مجید ازون سریالایی كه هرچی ببینمش فكر نمیكنم سیر بشم بسكه خاطره

دارم میون قسمت به قسمتش .. افسوس شبا خیلی دیروقت میذاردش و صبحا هم اكثر وقتا

خونه نیستم اما هرجوری شده میبینمش .. حالا یا با پخش سراسری یا با ضبط كردنش .

گرچه هیچ حساب و كتابی تو كار تلویزیون ایران نیست و یه هو همینجور دلی یكی هوس

میكنه ازفردا بجای قصه های مجید مثلا نوحه پخش كنه !!!!! و آی اونوقته كه من ضدحالی

میخورم مثال زدنی و لعن و نفرینیه كه نثار خودم میكنم كه تو باز چرا نشستی پای این

تلویزیون ؟!!! .. حالا عجیبه بعضی جاها سری كاملشو دارنا اما پخش سراسریش انگاری

یه چیز دیگس .. انگار اون سالهای دور زنده میشن برام و شمارشای معكوس رسیدن جمعه !

چقدر این من ِ امروزم متفاوته با من ِ اون سالها .. اینقدر باهم فرق داریم كه گاهی اصلا

اون دخترك دامن قرمزی بااون موهای لخت كوپ كه باچشمای گردش زل زده به دوربین رو

نمی شناسم . اونروزا واسه اومدن جمعه ها لحظه شماری میكردم حالا از رسیدن جمعه

ماتم میگیرم .. گاهی عجیب دلم واسه قدیما تنگ میشه ! اصولا من آدمی هستم كه

گذشته رو بیشتر از آینده دوست دارم ..یعنی اگه یه روزی منو بذارن جلوی یه ماشین زمان

و بگن دلت میخواد بری به پونصدسال قبل یا پونصدسال بعد ، شك نكنین پونصد سال قبل

رو انتخاب میكنم .. دوره ای رو كه ازین تكنولوژی مدرن خبری نبوده .. دوره ای كه همه چی

طبیعی بوده و غل و غش حتی تو دل آدما هم كمتر یافت میشده .. شاید بهمین علته كه

علاقه ی زیادی به وسایل قدیمی و كلا هرچیزی كه ردی از گذشته ها داشته باشه دارم ..

شاید بهمین دلیله كه روزیكه كاغذ مهریه مادر بی بی رو میون كاغذای بابابزرگ پیدا كردم

انگاری دنیارو بهم داده بودن ، یه كاغذ كه از حدود یك قرن پیش میاد . شاید بهمین دلیل

كه پارسال وقتی بابابزرگ گفت كادوی تولد چی میخوای .. بی هیچ تاملی گفتم همون

ترازویی كه مال اجدادت بوده با جعبش .. یه جعبه ی چوبی كاردست با مهره هایی چوبی

تماما كاردست كه شاید سیصد چهارصدسال قدمت داشته باشه و یه كار واقعا عتیقه و

هنریه .. یعنی شما نمی دونین این مهره ها كه هركدوم وزن خاصی داره با چه دقتی از

چوب بلوط تراشیده شده و جعبه هم چوب گردوست با منبت كاریایی بس دیدنی ..

البته بابابزرگ هنوز جعبه رو به خودم نداده اما قولشو ازش گرفتم . خلاصه كه من علاقه ی

زیادی به تاریخ و غرق شدن در گذشته ها و سیر در زندگی آدمای قدیم دارم .. شاید باورتون

نشه یكشب خواب دیدم كه دقیقا میون هیاهوی كودتای مرداد سی و دو هستم .. اینقدر

صحنه ها واقعی بود كه اصلا باورم نمیشد خوابم .. تو اون خواب خیلی جاها رفتم ، حالا

اگه بخوام ازون خواب بنویسم خودش یه داستان مفصل میشه بنابراین فعلا ازش میگذرم ..

از قصه های مجید و خاطره هایی كه برام زنده میكنه به كجاها رسیدم .. دیشب داشتم

فكر میكردم چی میشد كسیكه فوت میكرد مثلا بعد ده سال یكساعت میتونست بیاد تو

جمع عزیزاش و دیدارها تازه میشد ؟! فكر كنین اگه یه همچین اتفاقی می افتاد وای كه

اون یكساعت چه ارزشی پیدا میكرد واسه ما آدمایی كه عموما قدر وقت رو نمی دونیم ،

مطمئنم درونصورت حتما از ثانیه به ثانیش استفاده میكردیم و نمیذاشتیم حتی یه ثانیش

هدر بره ! .. مثلا اگه بی بی من دوباره برمیگشت صددرصد ازش میخواستم دوباره اون

قصه رو برام بخونه و من ضبطش میكردم و مطمئنم صدای بی بی و قصش كلی طرفدار پیدا

میكرد .. حالا خداجون نمیشه روی این پیشنهاد فكر كنی ؟! هان ؟!

خیلی فكر كردم تا راجع بهش چی بنویسم .. ولی نهایتا دیدم از همه چی بهتر اینه كه

بنویسم یك انسان امروز به توجه من وشما نیازداره .. مطمئن باش تو دوست عزیزی كه

الان داری اینجا رو میخونی حكمتی دركاربوده كه سرازینجا درآوردی و درواقع فرصتی به تو

داده شده برای انسان بودن و انجام وظیفه ی انسانی ..پس این فرصت رو غنیمت بدون

و ازین فرصت طلایی استفاده كن تا تو امتحان زندگی بتونی این واحد انسانیت رو پاس كنی !

خواهش میكنم نیم ساعت وقت بذار ، هرجا كه هستی برو و این آزمایشو انجام بده ..

فقط به این فكر كن كه اگه تو اون نجات دهنده باشی اونوقت میتونی باهمین نیمساعت

به یه هموطن به یه انسان زندگی رو هدیه بدی ! زودباش و وقت رو تلف نكن .. شاید تو

وسیله ی رسوندن هدیه ی خدا به مونا باشی ! عجله كن ، زمان محدوده .

بیا با من قدم بزن تو كوچه ی درددلام

بشكنه تنهایی من با یك تبسم ، یك سلام .




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.