تبلیغات
از دل تا قلم - رحم یا ...
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

رحم یا ...

نویسنده :بانو
تاریخ:یکشنبه 6 مرداد 1387-01:07 ق.ظ

خانومه اهل یكی از همین دهات اطرافه ! ده كوره هایی كه هنوز آب لوله كشی

هم ندارن و به اصطلاح جز مناطق خیلی دورافتاده اند !

یه خانوم تقریبا سی ساله كه یه بچه ی چندماهه رو پشتش بسته و دست

دوتا بچه ی قد و نیم قد دیگه رو هم گرفته .. دستها و صورت زن حسابی آفتاب

سوختس و چهره ی خسته و تكیدش نشون از تازیانه ی این روزگار بی رحمه !

قابل قیاس با دخترای همسن شهری نیست ، نه قیافش نه نحوه ی زندگیش !

میگه ۵ تابچه داره ، شوهرش كشاورز و چوپونه و خودشم از طلوع خورشید تاشب

مدام داره كار میكنه ..

یه مشكل زنونه پیدا كرده و واسه اون اومده دكتر! خیلیم عجله داره چون تا این

روستا رو باالاغ اومده وتا برسه به دهشون یكساعتی شایدم بیشترطول میكشه و

اون باید زودتر برگرده و واسه صحرا برای شوهر و بچش غذا ببنده !

حرفاشو گوش میكنم و یه چندتایی هم سئوال درمورد مشكل جسمیش میپرسم

یه معاینه ی مختصر و چندتا سئوال وجواب دیگه ! وضعیتش خوب نیست ، خیلی

دیرتر از حد معمول اومده دكتر ! البته بد نیست بدونین كه اومدن امروزش هم

واسه خودش نبوده و بچه ی سه سالش حسابی تب و اسهال و استفراغ داشت

و در اصل اونو آورده بود واسه معاینه .. به هرحال یه چند قلم دارو از توی قفسه

واسه بچش برمیدارم و خیلی شمرده دونه دونه براش توضیح میدم .. بعد دوباره از

خودش میخوام كه نحوه ی مصرف داروها رو برام بگه .. اینا كه تموم میشه میرسیم

به خودش ! اون پماد معمول و متداول رو بهش میدم و میگم اینو باید هرشب

استفاده كنی تا خوب بشی .. سری تكون میده و تشكر میكنه ! ازش میپرسم

نحوه ی مصرف پماد رو میدونی ؟ با یه نگاه خاص كه نشون از ندونستنه فقط نگام

میكنه و بعدم چشم میدوزه به پماد توی دستش ! بهش میگم كه اینو باید واسه

رحم استفاده كنی .. به اینجا كه میرسم یه هو در اتاق باز میشه و خانوم پرستار

با عجله و سراسیمه میاد تو و از یه مریض اورژانسی بدحال میگه .. سریع از جام

بلند میشم و به زن میگم مواظب بچش باشه و داروهاشو به موقع استفاده كنه

و بعد خیلی باعجله میرم بیرون ...

ساعت حدود یك نیمه شبه .. خسته از كارروزانه تازه چشام گرم شده كه میبینم

محكم دارن میكوبن به در ! اتاق من توی محوطه ی درمانگاهه ! درواقع من تنها

پزشك این درمانگاهم كه همراه دوتا پرستار داریم اینجا خدمت میكنیم !

درمانگاه امكانات زیادی نداره اما خب دربرابر محرومیت این روستا ودهاتای اطرافش

خیلی مجهزه ! تازگیا یه آمبولانس هم بهمون دادن و اوضاع خیلی بهتر شده ...

ازجام بلند میشمو درو باز میكنم ! آقای صمدی همكار پرستارمونه .. میگه یه

مریض بدحال آوردن با تهوع فراوون ! میگم بچس میگه نه مرده ! باهم میریم سمت

اتاق معاینه ! یه آقای حدودن چهل ساله كه علائم بالینی نشون از مسمومیت

شدید میده ! ازش چندتا سئوال متداول میپرسم كه یه هو در اتاق باز میشه و

یه خانوم بچه به بغل میاد تو ! بنظرم آشناست ! تا میاد تو وامیسته به گریه و ناله..

كه آقای دكتر به دادم برسین ! شوهرم داره ازدست میره .. مابین ناله هاش

میشنوم كه میگه بخدا من همونكاریو كردم كه شما گفتین !!! خودتون گفتین این

پمادو برای رحیم دادین ! شب بدم بخوره !خب منم همین كارو كردم ولی تا خوردش

هنوز نیم ساعت نشده بود كه رنگش پرید و شروع كرد به بالا آوردن وووووو !!!!

وای آقای دكتر داره ازدست میره .. توروخدا .... دیگه مابقی حرفاشو نشنیدم ..

یه هو داد زدم كه شما چكار كردی خانوم ؟؟؟! از كدوم پماد دادی بخوره ؟!!!

و بعد یه مرتبه یادم اومد این خانوم صبح اومده اینجا و من چی تجویز كردم براش ...

واااااااااااای خدای من !!!! مریض اورژانسی مانع ازین شده بود كه من نحوه ی مصرف

درست اون پمادو واسه خانوم شرح بدم و خب ازونجایی كه از قضای روزگار اسم

شوهر خانوم " رحیم " بوده و منم گفتم این پماد رو باید واسه " رحم " مصرف كنی

و باز هم ازونجا كه مریضی" زنونه " بوده و این خانوم پیش خودش فكر كرده علت

مشكلش برمیگرده به " همسرش " ، پس باید دارو رو " شوهرش " مصرف كنه تا

مشكل " خانوم " برطرف بشه !!!!! خلاصه كه میره خونه و  به شوهرش میگه كه

چه نشسته ای آقا رحیم كه كلید این مشكل حاد من دست تویه و ما هم خبر

نداشتیم ! رحیم آقا میگه چطور مگه ؟! و خانوم میفرمان هیچی ! بذار شب بشه

بهت میگم !  و شب شدن همانا و ریختن پماد در دهن آقارحیم همااااان !

و بعدشم خب دیگه معلومهههههه !  طفلی رحیم آقا  چه شانسی داشته

كه اسمش رحیم بوده ها !!! مگه نه ؟!

.................................................................................................

*هیس !!! سر وصدا نكنین لطفا ! منم اگه استادمون این ماجرا رو تعریف نمی كرد

اصلا باورم نمیشد ! اما ازونجا كه برادر استاد گرامی حدود 12 سال پیش خودشون

شاهد این ماجرا بودنو درواقع پزشك معالج خانوم رحیم آقا بودن  و بعد این

اتفاق رو واسه جناب استاد تعریف كردن و استاد جون هم یه منبع كاملا موثق

هستن پس خیالتون راحت كه داستان واقعیه وهیچ دخل وتصرفی هم درش نشده !

البته ازیندست ماجراها مخصوصا توی مناطق محروم كه مردم هم بیسوادن و هم

دسترسیشون به تلویزیون و منابع خبری و اطلاعاتی خیلی كمه ، زیاد پیش میاد

مخصوصا سالهای قبل كه خب طیف بیسوادی و نبود اطلاعات خیلی وسیعتر بوده !

** ضمنا به نحوه ی تلفظ " رحیم " در لهجه ی روستاییان عزیز دقت كنین ! اینو

واسه توضیح بیشتر مطلب عرض كردم ! آخه واسه ما استاد جون با بیان

شیرین وخاصشون داستانو تعریف كردن و خیلی به دل نشست اما من چون دارم

مینویسم گفتم اینو هم تذكر بدم كه شما خودتون تصور كنین !

...................................................................................................

ازین عصیان به كجا توبه برم كه یادت از خاطر آغوشم نمیرود ؟!



نوع مطلب : عمومی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
لاله
سه شنبه 8 مرداد 1387 07:07 ق.ظ
بیچاره آقا رحیم... من اینو شنیده بودم ولی فكر میكردم جكه... یعنی واقعا اتفاق افتاده؟؟
سیمین
سه شنبه 8 مرداد 1387 07:07 ق.ظ
راستی من براتون یه میل زدم اگه ممكنه جوابمو زودتر بده ثمین خانوم!
سیمین
سه شنبه 8 مرداد 1387 06:07 ق.ظ
سرنخ خیلی ازین جكا برمیگرده به ماجراهای واقعی . امروز خیلی خوشحالم كه سرنخ یكی از جكارو فهمیدم ! ویه نكته دیگه اینكه تو خیلی خوب توصیف كرده بودی من اولش فكر كردم راوی داستان خودتی !
من خیلی وقته نوشته هاتو میخونم ثمین خانوم ولی معمولا توی وبلاگا كامنت نمیذارم ! موفق باشی و سلامت
سیمین
سه شنبه 8 مرداد 1387 06:07 ق.ظ
سرنخ خیلی ازین جكا برمیگرده به ماجراهای واقعی . امروز خیلی خوشحالم كه سرنخ یكی از جكارو فهمیدم ! ویه نكته دیگه اینكه تو خیلی خوب توصیف كرده بودی من اولش فكر كردم راوی داستان خودتی !
من خیلی وقته نوشته هاتو میخونم ثمین خانوم ولی معمولا توی وبلاگا كامنت نمیذارم ! موفق باشی و سلامت
آزی
سه شنبه 8 مرداد 1387 03:07 ق.ظ
بنده خدا شوهر خانمه
نقره داغ شده!
مصی
سه شنبه 8 مرداد 1387 07:07 ق.ظ
منم این داستان رو قبلا شنیده بودم ولی انقدر قشنگ نوشته بودی كه بازم تا اخرش رو دوباره بخونم
فریبا
دوشنبه 7 مرداد 1387 06:07 ق.ظ
خیلی جالب بود ولی جالبتر ازون نحوه بیان تو بود ثمین جونم
منم با مرضیه خانوم موافقم ! خیلی خوب توصیف كردی .
مهسا مامان ملودی
دوشنبه 7 مرداد 1387 01:07 ق.ظ
جالب بود ولی من جكشو شنیده بودم
من یك عروسم
دوشنبه 7 مرداد 1387 11:07 ق.ظ
قبلا شنیده بودم این جریان رو و مطمئنم واقعیت داره
مرضیه
دوشنبه 7 مرداد 1387 03:07 ق.ظ
شوخت=سوخت

و دیگه منظورم اینه كه تو اینقدر جریان را زنده و خوب وصف میكنی كه خواننده گمان می كنه خودت دكتر معالج اون بنده خدا بودی!
مرضیه
دوشنبه 7 مرداد 1387 03:07 ق.ظ
آخی دلم برای رحم بی چاره!! شوخت(رحیم یعنی!) فكر كردم برای خودت تازگی پیش اومده!
یه دفعه هم شنیدم (البته خیلی سال قبل)نحوه استفاده ار كاندوم را به یه روستائی یاد می دن البته با استفاذه از انگشت و اون بنده خدا بعدن می گه والا من همون جوری كه گفتین استفاده كردم ولی زنم حامله شد!!!!
و از این دست ماجراها زیادند...خدا را شكر كه حالا وضع بهتر شده به لطف ماهواره و اینترنت
رمان سی جی ام: ویگو مورتنسن
دوشنبه 7 مرداد 1387 01:07 ق.ظ
خبر خبر خبر
یك ربع سكه كادوی كسی كه تا پایان مهر ماه درست حدس بزنه كه ادامه رمان سی جی ام: ویگو مورتنسن چی میشه... نین گال چه جور شخصیتی داره و آیا مرد سیاهپوش زاییده تخیل این دختر چهارده ساله است یا خیر؟ با مراجعه به وبلاگ ما می توانید سه فصل نخستین این رمان را مطالعه فرموده و پاسخهای خود را در بخش نظریات وبلاگ ما ارسال فرمائید. فراموش نفرمائید كه آدرس وبلاگ و یا ایمیل خود را حتما درج فرمائید تا در صورت نیاز با شما تماس گرفته شود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر