تبلیغات
از دل تا قلم - ما و حنا
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

ما و حنا

نویسنده :بانو
تاریخ:دوشنبه 11 شهریور 1387-03:09 ق.ظ

چندروزه که میخوام بیامو یه چیزی بنویسم حداقل واسه اینکه پست قبل زیاد

روی صفحه نمونه اما خب هربار بهونه ای پیش میاد برای ننوشتن !

والا من معمولاچه توی نوشته هام و چه توی مراوده هام خیلی راحت میتونم

منظورمو برسونم اما نمیدونم چرا پست قبل واسه یه عده از دوستان ایجاد

شبهه و سوء برداشت کرده بود ! باور کنید حالا خیلی برام سخته از قصه ی

پست قبل بنویسم ! نه ! زمان کمی نگذشته .. تازه نیست زخمش! اما نمیتونم !

همونطور که به دینا جون هم گفتم بعید میدونم تعداد آدمایی که قصه ای مشابه

قصه ی زندگی منو تجربه کردن زیاد باشه !

حرف نه حرف بی وفاییه .. نه پیدا شدن یه عشق تازه توی زندگی مون ..

من معتقدم یه نفر اگه عاشق واقعی باشه هیچ چیزی مانع از بودنش با معشوق

نمیشه ! تاکید میکنم هیچ چیزی ! من اصلا دلایلی که بعضیا برای خداحافظی از

همدیگه میارنو قبول ندارم ! مثل اینکه خونوادم نمیذارن یا ....

یعنی فکر میکنین از کندن کوه بیستون سخت تر و غیر ممکن ترم وجود داره ؟!!!

پس اشکال توی مشکلات سرراه نیست..اشکال اینه که فرهادواقعی کم پیدا میشه

که خب بایدم اینطور باشه وگرنه مجنون و فرهاد، تاریخی نمیشدن !

دختر وپسر فرقی نداره .. اگه واقعا عاشق باشی مثل فرهاد عمل میکنی ! همین!

پس فقط اینو بگم که هیچکدوم ازین اتفاقا مسبب جدایی من و رفیقم نبوده ...

قصه ی من و ما پیچیده تر ازونه که شما فکرشو میکنین ! همینقدر بگم که من و او

اگه فرصتی برای ما شدن داشتیم هرگز هرگز این شانس رو ازدست نمیدادیم به

هیچچچچچچ قیمتی ! گرچه من هنوزم معتقدم اون اتفاق بزرگ تلخ نمیتونه مانعی

برای بودنمون باهم باشه ! اما خب ...

بگذریم .. متاسفم که بانوشتن پست قبل حال وهوای خیلیاتونو ابری کردم ! Crying or Very sad

و امادرین روزهای آخرین ماه فصل گرم تابستون ، جمعه ظهر ما چنان باران زیبایی

را درشهرمان تجربه کردیم که نگوووو ! یه بارون ناگهانی ساعت دو بعدالظهر ...

نمیدونین چه هوای بی نظیری شده بود .. انگاری کم کم پاییز داره خودشو نشون

میده ! درهمین حینی که بارون میومد من و یه دوست خیلی عزیز که شاید شماها

هم بشناسیدش باهم سفر کردیم به روزهای کودکی ! درواقع برنامه ی کودک

شبکه یک و اس ام اس برای نمایش کارتون درخواستی مارو پرت کرد به چندین

سال قبل .. ظهرای جمعه .. سیخ کباب لای نون سنگگ .. نوشابه های شیشه ای

کانادادرای .. ریحون و سفره ی کوچیک چهارنفرمون .. و برنامه ی کودک ظهر جمعه!

واااااااااااااای یادش بخیییییرررر !!!! کلی با بهارجون یاد روزای بچگی کردیم ..

هردومون همزمان گفتیم که دلمون حنا دختری در مزرعه رو میخواد ..

هردومون همزمان بدجوری دل تنگ نیمکتای چوبی کلاس شدیم ..

هردومون همزمان گفتیم که یکی از آرزوهای بزرگمونه که حتی برای چند دقیقه

برگردیم به اون روزهای طلایی ! من گفتم آره دلمون میخواد اما نمیشه .. ولی

بهار گفت چرا میشه ! توی رویا میتونیم سفر کنیم به اون روزها .. و من گفتم

بعضی شبا خواب روزای دبستان رو میبینم ! نیمکتای چوبی ! همبازیای خاله بازی،

خونه ی کوچکی که مامان با چادرنمازش لای درختا برامون درست میکرد .. من

حتی خواب عروسک نازم سیما رو هم میبینم .. خود کوچولومو باهمون پیرهن

صورتی چین دار میبینم که عروسکم بغلمه و کفشای تق تقی مامانو پوشیدم

و دارم میرم خونه ی خاله مهمونی !!!!  آی کوووووووووودکی کجااااااایی !!! Rolling Eyes

کجای این زمان جا موندی که ما تورو یادمون رفت و جات گذاشتیم ؟!!!!

خلاصه که جمعه ظهر کلی فضا نوستالژیک شده بود .. صدای بارون ! بوی خاک نم

خورده .. حنا دختری در مزرعه .. فقط .. فقط جای اون سفره ی چهارنفره و دوتا

کوچولوی نازی که چهارزانو زده سرسفره چشم دوختن به تی وی و دارن کباب با

نون روغنی میخورن خیلی خالی بود !!!!!!! چقدر دلم هوای بچگیها رو کرد !

........................................................................................................

* مونی گلمون داره عروس میشه ! چقدر براش خوشحالم !

* بهار خانوم هم دیشب رفت بسوی زندگی مشترک ! امروز صبحم توی خونش

بود وداشت تلافی بی خوابی دیشب رو در میکرد ! Winkالهی خوشبخت شی گلم !

* واااااااای داشت یادم میرفت ! فکر کنم گربه و گنجشک عزیزم هم میخوان برن

قاطی مرغا ! ( چی گفتم؟! گربه وگنجشک برن قاطی مرغا !!  ) البته هنوز

صددرصد مطمئن نیستم اما خب فکر کنم همینطوره ! وقتی خوندم اینقده ذوق

کردمو خوشحال شدم که نگوووووووووو ! پیشاپیش تبریکات خالصانه و صمیمانه ی

منو قبول کنید تا بعد با یه عالمه پولکای رنگی بیام سراغتونو روسرتون بریزم نقل

و نبااااااااااااااات ! Wink

* ماه پرخاطره و دوست داشتنی رمضان هم درراهه ! یعنی رسیده ! پشت دره ..

منتظره درو براش باز کنیم تا با سحرهای ملکوتی و افطارهای رویایی ، لحظه های

ناب و خالصانه ای برامون بسازه ! خوش اومدی ماه برکت و ضیافت الهی

.........................................................................................................

حرفای من و شما همچنان در کامنت دونی

..........................................................................................................

گذشت زمان شاید همه چیز رو عادی کنه اما .. اما درمان نمیکنه !

...........................................................................................................



نوع مطلب : عمومی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
مونی
یکشنبه 17 شهریور 1387 01:09 ق.ظ
ممنون از همه محبتات
مونی
یکشنبه 17 شهریور 1387 01:09 ق.ظ
ممنون از همه محبتات
ثمین به آوامین جون
یکشنبه 17 شهریور 1387 12:09 ب.ظ
اول بذار یه چاق سلامتی بكنیم بعد .. آخه من هرچی برات كامنت میذارم
یا ارور میده یا اصلا قسمت كامنت گذاری باز نمیشه ! خیلیم امتحان كردما
اما خب ..
ممنون كه بهم سر میزنی!همیشه با دیدن اسمت كلی خوشحال میشم
قربونت بشم همین كامنتت دوبار ثبت شده بود كه خب من گفتم حتما
اشتباهی شده كه دوبار ثبت شده اینه كه یكیشو برداشتم ! اگه چیز دیگه ای نوشتی من نگرفتم وثبت نشده ! بازم شرمنده كه این كارم باعث
سوءتفاهم شده دوست گل گل خودم !
آوامین
شنبه 16 شهریور 1387 05:09 ق.ظ
من یه نظر دیگه هم گذاشته بودم اینجا !!!ثمین جان موردی داشت كه پاگ شدن؟!؟؟؟
نوشین مامان هستی
شنبه 16 شهریور 1387 03:09 ق.ظ
مرسی عزیزم که به ما سر میزنیو.....
بیتا مامان كیان و كیارش
شنبه 16 شهریور 1387 07:09 ق.ظ
ثمین عزیزم مرسی از نظر لطفت گلم چشم سعی میكنم انرژی مثبت بفرستم و به چیزای منفی فكر نكنم، چه جالب دقیقا همون روز منم جلوی تلویزیون بودم و حنا دختری در مزرعه رو دیدم یاد ایام گذشته بخیر
مهربانو
جمعه 15 شهریور 1387 04:09 ق.ظ
ثمین نازنین سلام
با كامنت های پر مهر .. جای هر دلتنگی رو مرهم میذاری .
عزیزم به آشنایی با تو افتخار میكنم
سبز باشی و سلامت
آوامین
جمعه 15 شهریور 1387 01:09 ق.ظ
این پستتو انگار خودم نوشتم !!!!!!!!!بیا یه ذره منو بزن شاید آدم شدمو نوشتم !!!نوشتن از روحم پر گرفته !!!از غر و ناله هم بیزارم دیگه !!!
سونیا
پنجشنبه 14 شهریور 1387 07:09 ق.ظ
اخی واقعا متاسفم ثمین جونم
راستی پیجت چند روز واسه من باز نمیشد نمیدونم چرا
ثمین به دینای گل
پنجشنبه 14 شهریور 1387 07:09 ق.ظ
عزیزم واقعیت ها رو باید پذیرفت چه تلخ چه شیرین ! از واقعیت نباید فرار كرد .. باید درموردش فكر كرد .. حرف زد و برای خودت حلش كرد !
ببین من همیشه میگم كه دنیا مجموعه ایه از همین تلخیها وشیرینیها .. فرازها وفرودها .. اشكها ولبخندها ..خوبها وبدها .. اگه همش شیرینی ولبخند باشه كه دیگه اسمش دنیا نیست میشه همون بهشت موعود !
درسته خوندن غصه های یه دوست ناراحتم میكنه اما خوشحال میشم اگه بتونم سنگ صبوری برای دردهات باشم وذره ای حتی ناچیز از بار سنگین دردهاتو كم كنم ! اگه دوست داشتی حتما بیا تا بیشتر باهم حرف بزنیم .. مواظب خودت باش دوست گلم و
یادت باشه باید خیلییییییییییییییییی قوی باشی دیناجون
چهارشنبه 13 شهریور 1387 10:09 ق.ظ
ماه خوب و پر ثمری داشته باشید
ثمین
چهارشنبه 13 شهریور 1387 06:09 ق.ظ
آره یكتا جون .. چندتا كارتون قدیمیو نشون میده ومیگه یكیو با اس ام اس
انتخاب كنین تا پخش كنیم !

دینای گلم راست میگی شاید علتها ونوع جداییها فرق كنه اما من وتو
یه سری حسهای مشابه رو تجربه كردیم ! دوستم خوشحال میشم اگه
دلت خواست و فكر كردی سبك میشی بازم بیای و باهم حرف بزنیم !
فقط خواستم بگم میفهممت ! حق داری ! سخته خیلی سخت !

رهاجونم موافقم با حرفات ! آره كاش اون اتفاق نمی افتاد !

قله نشین عزیز همه یه سری یواشكیا دارن مخصوص خودشون .. درست
گفتی دوستم ! چرا دلت گرفته و خسته ای ؟ همسفر سفر شروع شده
برای یه سفر خوب و خوش باید با انرژی باشیا !

ممنون از همه برای بودنتون .. باقی جوابا هم چون خواستین خصوصی
خواهم نوشت !
مرضیه
چهارشنبه 13 شهریور 1387 10:09 ق.ظ
این قافله عمر عجب می گذرد...

مرسی عزیزم.مثل همیشه دلنشین بود.عباداتت مقبول
قله نشین
چهارشنبه 13 شهریور 1387 08:09 ق.ظ
سلام ثمین جوونم
نمیدونم چرا هر وقت تو آپ دیت میكنی من دو روز بعد متوجه میشم
اما خب الان كه اومدم
پست قبلیتو هم خوندم و نظر دادم و لی انگار ارور داده و ثبت نشده
اینم خوندم
تا حالا از این چیزا به من نگفتی!!!!
همه ادمای دنیا واسه خودشون یواشكی دارن
تو هم
من هم
انشالله كه همه ختم به خیر بشه
شاد باشی رفیق
نه مثل من دلتنگ و دلخسته و مریض احوال
رها
چهارشنبه 13 شهریور 1387 01:09 ق.ظ
ثمین جون امیدوارم که همیشه دلهاتون با هم باشه...جسم مهم نیست...مهم دلهاست که باهم ان و توی لحظه های هم...
مهم اینه که عشقش رو تجربه کردی و خاطراتش تا ابد باهات میمونه...اما کاش اون اتفاق تلخ بزرگ نمیافتاد...متاسفم.

بانو
سه شنبه 12 شهریور 1387 06:09 ق.ظ
یادش بخیر بچگیها

چه جالب خواب كوشولوئیهات رو میبینی؟
الانم اینجا بارون میباره و هوا خیلی خنكه .آی میچسبه
ماه رمضان مبارك
دینا
سه شنبه 12 شهریور 1387 01:09 ق.ظ
عزیزم، تنها دلیلی که باعث شد فکر کنم درد من رو می فهمی این بود که من هم به خاطر دلایل معمول از عشقم دور نشدم، الان بعد 3 سال که از این تصمیم گذشته اون می خواد زندگی کنه و تشکیل خانواده بده،این 3 سال دوری سخت بود ولی خوب تلفن چت و دیدارهای دیر به دیر می تونست کمی دوری رو قابل تحمل کنه ولی الان تو شرایط خیلی بدی هستم
..:: ی ك ت ا ::..
سه شنبه 12 شهریور 1387 01:09 ق.ظ
می بینم كه اكثر وبلاگیا دارن میرن خونه بخت :دی ، مبـــاركه ... ایشااله خوشبخت بشن ...

جدی جمعه ها كارتونای درخواستی میزاره ؟؟؟ بشینم ببینم منم :دی
شیدا
سه شنبه 12 شهریور 1387 10:09 ق.ظ
منم ظهر جمعه دلم میخواست حنا رو بذاره و گذاشت و یه عالمه یاد
بچگیا كردم !
لاله
سه شنبه 12 شهریور 1387 01:09 ق.ظ
سلام خانم گل. مرسی واقعا از محبتت... دل به دل راه داره... اینو بارها گفتم و بهش اعتقاد دارم. از همون اول كه برای بقیه ی بچه ها كامنت میذاشتی ازت خوشم اومده بود. احساس كردم آدم عمیق و متفكر و باشعوری هستی و واقعا هم هستی... منم ممننونم به خاطر كامنتای قشنگ و امیدبخشت
فریبا
سه شنبه 12 شهریور 1387 01:09 ق.ظ
خیلی وقته منتظر جواب میلم هستم ! نكنه به این میل باكس اصلا سر نمیزنی ثمین جون !
راستی نمیدونم گفته بودم یانه اما قالبت قشنگه !
فریبا
سه شنبه 12 شهریور 1387 12:09 ب.ظ
سلام ثمین گلم وای این عالیه كه خواب كودكیها رو میبینی
منم دلم خواست هم كودكی هم حنا
بی خیالی
دوشنبه 11 شهریور 1387 05:09 ق.ظ
عالی بود [گل]

خوش حال میشم بهم سر بزنی

منتظرم بای تا های[گل]
لاله
دوشنبه 11 شهریور 1387 05:09 ق.ظ
سلام ثمین خانمی... ما رو هم بردی به اون دوران. خوش به حالت كه خواب بچگیتو میبینی... یادم نمیاد برای من پیش اومده باشه. خیلی باید جالب باشه.
اینجا بارون نسبتا زیاد میاد.. ولی هیچوقت مثل بارون ایران برام دوست داشتنی نیست. بارون ایران یه صفای خاصی داره... حالشو ببرید.
رسیدن ماه مبارك رمضون مبارك. برای ما هم دعا كن... باشه؟ وای كه چقدر عاشق اذون ایران هستم. نمیدونین چه نعمتیه كه صدای اذون توی كوچه و خیابونای یران بلند میشه. مخصوصا توی این ماه عزیز. قدرشو بدونین تو رو خدا... چقدر دلم ایران خواست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر