تبلیغات
از دل تا قلم - اینروزها.کاملتر
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

اینروزها.کاملتر

نویسنده :بانو
تاریخ:یکشنبه 17 شهریور 1387-10:09 ق.ظ

۱- میگما بیخودی نیست که من عاشق شهریور و بعدشم فصل طلایی پاییزم !

میبینین اینروزا هوا چقدر ملسه ! یه خنکی دوست داشتنی که بعد تابستون داغ

حسابی به آدم میچسبه !

۲- شهرما اینروزا کمی خلوت تر شده ویه جورایی قابل تحملتر ! همیشه

ماه رمضون که شروع میشه بطور چشمگیری از ترافیک خیابونای مشهد کاسته

میشه واین برای ما که یه عمره داریم شلوغی منحصر به فرد این شهرو تحمل

میکنیم خیلی لذت بخشه !

۳- من عاشق این ربنای قبل از اذون مغربم ! حالا اگه دوست داشتین ربنا رو با

صدای استاد شجریان هم بشنوید و روحتون پر بگیره فقط کافیه یه کلیک روی

لینک کنار صفحه بکنین !

۴- شاید چندروزه آینده رو برم سفر ! ایندفعه میخوام حتما حتما از کلبه ی

دوست داشتنیم و دریاچه ی روبروش و کوههای سر به فلک کشیده که دورتادورشو

گرفته براتون عکس بندازم و اینجا بذارم ! بقول مادرجون بگو بی حرف پیش !

۵- آخ آخ آخ چندروز پیش دفتر خاطرات سربازی داداشی رو پیدا کردم و اوهههههههه

دیگه بقیشو خودتون حدس بزنین ! بی اجازه همشو خوندم ! این داداشی گل من

اصلا ازوندسته بچه های لوس ومامانی نیست ، خیلیم خودساختس و همیشه

روی پای خودش بوده وهست .. وقتیم رفت سربازی تا وقتی برگشت خداییش

هیچ گله ای که نکرد بماند هربار که میومد کلی خاطره های خنده دار تعریف میکرد

و ماها هم حسابی می خندیدیم .. اینه که ماها اصلا نفهمیدیم اینکه میگن

دوران سربازی خیلی روزای سختیه و اله و بِله یعنی چی !!!! اما حالا که خاطراتشو

خوندم میبینم غربت واقعا سخته ! دل تنگی واسه ی همه ی انسانها هست حتی

اونهایی که مثه داداشی من به روی خودشون نمیارن و فکر میکنی اصلا معنی

دل تنگیو نمیدونن ! آره من باخوندن خاطراتش فهمیدم داداشی منم روزای سختی

رو گذرونده ! از تنبیه توی یه اتاق کوچیک وتاریک که آب سرد زیرشون ول میکنن

تا دوست شدن با فرمانده و راهیابی به خونه ی امیر وووووو ! ولی چیزی که خیلی

متعجبم کرد اینکه این داداش من عجب دهن قرصی داره ! میشه بعنوان یه مرد

روش حساب کرد !خیلی حرفای مگو که نباید عمومی میشده و جنبه ی سیکرت

داشته رو اصلا واسه ماها تعریف نکرده ! بعد خوندن دفترش بیشتر از همیشه

بهش افتخار کردم ! الهی که همیشه شاد وسلامت باشی داداشی خوشگل و

خوش تیپ خودم !  ( خداییش این قسمت ماجرای سوسکه نبود ها ! )

۶- چند شب پیش حدودای ساعت یازده ونیم دوازده شب بود که داشتم میومدم

خونه .. سرراه خونه ی یکی از همکلاسیا کار داشتم یه چنددقیقه ای توقف

کردم بعد که امانتیو گرفتم تا ماشینو روشن کردم یه هو دیدم دوتا پسر جوون

که هردو هم لباس مشکی پوشیده بودن بصورت نشسته روی دوتا پا دارن هی

ازین سمت کوچه میدون اون سمت .. باز پشت یه ستون قایم میشن و سرک

میکشن بعد باز همونطور میدون !!!! فهمیدم حتما ماجرای تعقیب و گریزه دیگه ..

ازونجایی هم که بنده گاهی زیادی کنجکاو میشم به سرم زد ببینم اینا دارن کیو

تعقیب میکنن ! خلاصه این دوتا پیاده هی حرکات عجیب وغریب ازخودشون

درآوردن و قایم شدن و دویدن و ایستادن و سرک کشیدن وووو منم با ماشین دنبال

اینا !!!  بعلهههههههه .. دیدم اینادارن دوتا دختر خانوم جینگول رو رد میزنن ...

حالا فکرشو بکنین ! این دخترا از توی کوچه های تاریک و خلوت میرفتن و غرق

صحبت کردن بودن و این دوتا پسرا هم که نمیدونم دوست پسر این دخترا بودن یا

برادرشون یا چمیدونم شایدم پسرهمسایه بودن با یکسری حرکات عجیب و غریب

افتاده بودن دنبال این دوتا .. هیچکدوم ازین دوگروه هم اصلا حواسشون نبود که

تحت تعقیبن ! گروه اول رو پسرا تعقیب میکردن .. گروه دوم رو من !!!!!!!

خلاصه چندتا کوچه و چندتا عرض خیابونو پشت سرهم طی کردیم تا رسیدیم

به حاشیه ی خیابون اصلی ! اونجا این دخترا وایستادن و به یکی تلفن کردن و

چند دقیقه ای گذشت یه آقا پسر جینگول با موهای سیخ سیخی با یه پرادو

اومد و ایستاد جلوی پای دخترا .. بعدش از ماشین پیاده شد و باهم دست دادن

و سلام و احوالپرسی و قربون صدقه رفتنای متداول .. گویا منتظر یکی دیگه هم

بودن که سوار ماشین شدن اما ماشین حرکت نکرد ! همینطور که اینا باهم توی

ماشین نشسته بودن یه مرتبه این دوتا پسر پریدن جلوی ماشینه و درای ماشینو

باز کردن ووووو بعلهههههههههههههه ! بعدشو دیگه خودتون تصور کنین که چه

داد وبیداد و کتک و کتک کاری و فحش و فحش کشی شد بیاااااااااااااو ببین !!!!!

من اینقده غرق این ماجرا شده بودم که یادم شده بود ساعت چنده .. یه هو

دیدم مامان خانوم پشت خطن و نگران ازینکه اینوقت شب آیا من کجا موندم !!!!

تو همین بین چنان جمعیتیم جمع شده بود اونجا که نگووووووو ! خلاصه منکه

آخرش نفهمیدم چی شد .. اما دیدم که این دخترا چندتا سیلی اساسی خوردن

و صدالبته کلی فحشای بد هم دادن !!!! اون پسر جینگوله ی پشت فرمون هم

کلی لگد و مشت خورد البته منکه اومدم ماجرا هنوز ادامه داشت ... اما خداییش

خیلی صحنه های زشت و زننده ای ایجاد شده بود که من بعنوان یه بیننده

اصلا دیگه دلم هم نخواست بمونم و آخر ماجرا رو ببینم !

البته اینکه از اولش هم دنبالشون افتادم واسه رفتارای خیلی عجیب این دوتا پسر

بود .. خداییش خیلی مشکوک میزدن ازهمون اول ! وبعدشم انگاری یه دست

سومی هی منو کشوند دنبالشون که ببینم آیا این دخترا واقعا گناهکارن که اینا

دارن تعقیبشون میکنن یا نهایتا تهمته و قراره آقا پسرا ضایع بشن !

که خب متاسفانه اونچه که پیش اومد لااقل ظاهرا نشون میداد دخترا یه ریگی به

کفششون هست ! باقیشو خدا بهتر میدونه دیگه ...

۷- چند روز پیش توی آرایشگاه نشسته بودم که دوتا خانوم جوون خیلی شیک

و پیک اومدن اونجا ! حرف از همه جا بود که رسید به دوست پسرا ودوست دخترا

و خیانت نامزدا و زن وشوهرا و خلاصه اینجور چیزا .. خانوم آرایشگر همینطور که

داشت از خواستگارای متعددش که بعضا زن وبچه هم داشتن و قرار بود این خانومو

یواشکی صیغه کنن حرف میزد این دوتا خانوم جوون هم که گویا حسابی اونجا

آشنا بودن و همه میشناختنشون قاطی بحث شدن ! یه ساعتی گذشت و دیگه

آرایشگاه حسابی خلوت شده بود و من مونده بودم که خب با صاحب آرایشگاه

خیلی دوست شدیم و خانوم آرایشگر و همین دوتا خانوم .. نمیدونم از چی حرف

میزدن که رسید به خانومایی که شوهر دارن اما دوست پسر هم میگیرن !!!!

من میخواستم بعد اینهمه وقت قاطی بحث بشم و کلی اینجور افراد و اصولا این

کار رو تقبیح کنم که دیدم یکی ازون خانومای جوون یه مرتبه گفت :« خب مگه چیه!

من خودم الان دوساله ازدواج کردم اما شوهرم دیگه اصلا مثل اولا نیست ! خیلی

سرد شده .. همش فکر کار و شرکت و بیزینسه ! دیگه اصلا حال نمیده بهم !

برای همینم دوست پسر گرفتم !!!! البته دوست پسر من بیشتر جنبه ی رختخوابی

داره !!!!!!! » حالا جالبه که این خانوم چنان حق به جانب هم حرف میزد که انگاری

درست ترین کار دنیا رو داره انجام میده !!!! دوستش و خانوم آرایشگر هم تاییدش

میکردن !!!! توی همین مدتی هم که اونجا نشسته بود چندباری شوهرش بهش

زنگ زد که خانوم خیلی با قربون صدقه و ناز وادا هم باآقا صحبت کرد .. ازونور هم

شوهرش برای یه قرارداد کاری رفته بود دبی و خانوم زنگ زد به دوست پسرشون

که برای امشب ببینه میتونن همو ببینن یانه ؟!!!  منکه نمیتونم حالمو دقیق

توی اون لحظه ها توصیف کنم ! تعجب .. حسرت .. عصبانیت .. یه عالمه سئوال ...

واقعا همه ی اینها وصف حال منه توی اون لحظه ها .. نه اینکه تابحال ازیندست

آدما ندیده باشم یا نشنیده باشم اما خب اینبار بنا به دلایلی خیلی متفاوت تر

بود ! ضمنا اون یکی خانوم هم مدعی بود که مگه آقایون که هرلحظه با یکین و

حال میکنن چی بیشتر از ما خانوما دارن و چرا ماها باید همیشه پاسوز مردامون

باشیم و خیلی حرفای اینجوری ! بذارین یه چیزیم همینجا درگوشی بهتون بگم

که این دوتا خانوم تحصیلات بالای فوق داشتن و هرکدومشون توی حرفه ی

خودشون خیلیم معروف و موفقن !!!! نمیدونم جای تاسف داره یا .... ولی آخه

چرا جامعه ی ما به اینجا رسیده ؟! اونروز بعد برگشتن از آرایشگاه مدام توی فکر

بودم که مقصر اصلی کیه ؟! خانوم ؟ آقا ؟ دوست پسر ؟ پدرومادرو تربیت خانوادگی

دختر و پسر ؟ جامعه ؟ دولت ؟ من وشما یا بعبارتی ما ؟!!!!!!! مقصر کیه ؟!!!

۸- خدایا آخر وعاقبت همه ی مارو ختم به خیر کن ! خدایا توی همه ی مراحل

زندگی همراهمون باش و مارو حتی لحظه ای به خودمون وانگذار !

........................................................................................................

* حرفای من و شما همچنان در کامنت دونی ! Wink

........................................................................................................

مارا به دعا کاش فراموش نسازند

رندان سحر خیز که صاحب نفسانند ..

.........................................................................................................



نوع مطلب : عمومی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
ثمین
دوشنبه 8 مهر 1387 02:09 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای گل گلاب خودم
من تازه برگشتم ! امروز خواستم بنویسم اما صفحه میهن بلاگ باز نشد
كلی حرف دارم براتون كه در اولین فرصت میام و از همشون میگم !
مرسی مرسی مرسیییییییییییییییی كه اینمدت یادم بودین ..
بیشتر از همیشه همتونو دوست دااااااااااااااااااااااارم .
شیدا
دوشنبه 8 مهر 1387 01:09 ق.ظ
5تا میل هم برات زدم اما خبری نیست !!!!!!!!!!!!!!
شیدا
دوشنبه 8 مهر 1387 01:09 ق.ظ
چقدررررررررررررررررررر بی وفا شدی ثمین جون! كجایی پس؟؟؟؟؟
محسن
یکشنبه 7 مهر 1387 07:09 ق.ظ
ثمین خانوم جون دل هممون برات تنگ شده هاااااااااااااااااااااااااااااااااا
مانا
یکشنبه 7 مهر 1387 10:09 ق.ظ
از این فجایای جامعه نگو كه نمونه زیاد داریم دور برم . واقعا جای تاسفه
زهرا
یکشنبه 7 مهر 1387 01:09 ق.ظ
خوبی خانوم؟ كجایی پس؟
قله نشین
شنبه 6 مهر 1387 09:09 ق.ظ
نه مثل اینكه زنده ای خدا رو شكر
اما خبری از ما نمیگیری
من یه روز خونه اتون تل زدم
دختر جان من خطم شار ژ نداره كه بتونم با همراه تل بزنم از خط ثابت زنگ میزنم ولی جواب نمیدی
نمیدونم چرا
همه گفتم كجای سفرن الا تو
اصلا قران خوندی؟
..:: ی ك ت ا ::..
شنبه 6 مهر 1387 12:09 ب.ظ
ثمیـــن جون حسابی داره بهت خوش میگذره هاااا :دی ، كجایی پس ؟؟ :*

میگماااا نیس ساینا میاد اینجا مجبورم اینجا بش بگم كه ببینه :پی

سایـــنا ، خوبــی ؟؟ دیگه وبی نـــداری ؟؟ كاش بازم می نوشتی ، یا اگه می نویسی میشه آدرسشو برام بزاری ؟؟ :*
مامان مانی فرفری
جمعه 5 مهر 1387 10:09 ق.ظ
جالب بود.
مرضیه
پنجشنبه 4 مهر 1387 11:09 ق.ظ
هزاران!!!!!!!!!!!!!!!
مرضیه
پنجشنبه 4 مهر 1387 11:09 ق.ظ
سلام خانومی من منتظر بودم بیائی مثل پارسال از اون پست های جانسوز!!! در باره اول مهر بنویسی و خزاران خاطره زنده كنی!زود بیا.البته با تن سالم و دل خوش انشالله
آوامین
دوشنبه 1 مهر 1387 08:09 ق.ظ
سلام گلم...كجایی؟خوبی؟
خانوم بستنـــــــــــی
دوشنبه 1 مهر 1387 02:09 ق.ظ
من اومدم ثمین جونم...ساینا واسم نظر گذاشته بود و آی دیشو بهم داده بود اما متاسفانه نظرشو اشتباهی حذف كردم...آدرس وب جدیدمو ازم خواسته بود اگه زحمتی نیست بهش بده...

ایشالا كه سفر خوش بگذره..میگم ها..من پست قبل رو خوندم كه نوشتی نمیخواستی پست قبل رو صفحه بمونه..واسه ارضای حس فضولیم رفتم آرشیو رو دیدم اما پست قبلی كه محتویاتش غمگین باشه نیافتم!! میشه حس فضولیه منو ارضا كنی و بگی قضیه از چه قراره؟!!

دلم خیلی برات تنگ شده بود خیلیییییییییییییییییی
نازلی
دوشنبه 1 مهر 1387 12:09 ب.ظ
سلام ثمین جون
خوبی گلم ؟
سفر خوش گذشت ؟
به من كه اصلاااااااا خوش نگذشت بعدا برات تعریف میكنم
پرپری
شنبه 30 شهریور 1387 12:09 ب.ظ
ثمین این چه حكایتیه كه من همین امروز صبح اومدم وبلاگت و پستت رو ندیدم و حالا می بینم ؟
اینجا كه میام باید همش رفرش بزنم .
امیدوارم سفر بهت خوش بگذره دوستم . بابت اون همه مهربونیت ممنونم . مرسی دوستم.
قله نشین
شنبه 30 شهریور 1387 08:09 ق.ظ
سلام همسفر سفر بخیر طاعات وعبادات قبول حق
اوومدم یه احوالی بپرسم یه سلامی عرض کنم و ببینم که کجای مسیر هستین آخه خیلی وقته از تون بی خبرم
اومدم بگم یه کمی از همسفرا طی مسیر کردن
اوومدم بگم که منتظرم خبری ازتون بشه
اوومدم تا صله رحم به جا آورده باشم
ایام به کام و التماس دعا
نوشین مامان هستی
جمعه 29 شهریور 1387 08:09 ق.ظ
تو این شبای عزی ما رو فراموش نکنید.....
امیر
جمعه 29 شهریور 1387 02:09 ق.ظ
عجب
سونیا
پنجشنبه 28 شهریور 1387 07:09 ق.ظ
احوال خانوم كاراگاه
بانو
پنجشنبه 28 شهریور 1387 04:09 ق.ظ
غیبتت طولانی شده ها ثمین خانوم
سونیا
چهارشنبه 27 شهریور 1387 11:09 ق.ظ
خوبی گلم؟كجائی پس؟؟
مهربانو
چهارشنبه 27 شهریور 1387 03:09 ق.ظ
سلام دوست گلم
مرضیه
دوشنبه 25 شهریور 1387 11:09 ق.ظ
سخت ترین.......منظورم بود!

در مورد اون خانوم ها!!

به نظر من كار این گروه به هیچ وجه قلب بخشش نیست.تن فروشانی كه شدت فقر رو به این كار آوردن قابل بخشش ترند!یا بهتره بگم اصلن نمیشه مقایسه كرد..شاید ما فناتیك شدیم خواهر!!
پارسال كه ایران بودم دوست دوران دبیرستانم معتقد بود كه قبج این قبیل كارها ریخته و اصلن باعث افتخار بعضی هم شده!!وا مصیبتا
به كجا میرویم!؟؟
مرضیه
دوشنبه 25 شهریور 1387 11:09 ق.ظ
خوب من هم مثل همه عاشق عاشق ربنای شجریان عزیزم...
هرروز غروب با شوهری اول مناجات افشاری را گوش می كنیم و بعد ربنا و اذان موذن زاده را ..ولی یاد افطار های ایران به خیر.سخت تریم اوقات برای من در غربت ماه رمضانه..خدا عاقبتمون را به خیر كنه.
بهار
شنبه 23 شهریور 1387 10:09 ق.ظ
دوست دارم ثمین جونمم ... سفر خوبی داشته باشی گلمممممم
نازلی
شنبه 23 شهریور 1387 05:09 ق.ظ
_در مورد اون خانوم و داشتن دوست پسر هم نمیدونم چی بگم والا...شاید من جای اون نیستم كه بخوام بگم حق داشته یا نداشته
اما توی باورم نمیگنجه كه من همچین كاری رو انجام بدم
حالا هرچقدر هم كه همسرم در حقم كوتاهی كنه
خب آخرش اینه كه از همسرم طلاق بگیرم و بعد برم سراغ یكی دیگه !
هرچند كه به همین راحتی ها هم نیست
و به نظرم تمام این مشكلات از ازدواج های اشتباه صورت میگیره و اگر اون خانوم به معنای واقعی عاشق همسرش بود ( و البته بالعكس ) این اتفاق نمیافتاد
خلاصه كه ما همه منتظریم كه عكس های خوشگل كلبه كوچولوتون رو ببینیم
نازلی
شنبه 23 شهریور 1387 05:09 ق.ظ
سلام دوست عزیز خودم
چطوری ؟ الان حتما در حال گشت و گزاری ، انشالا كه بهت خوش گذشته باشه
خب از كجا شروع كنم ؟ :دی
_من هم عاشق این هوام...تازه كمی خنك تر هم كه بشه چه بهتر...اصلا هوای پاییز یه چیز دیگه ست
_چه جالب من فكر میكردم تو تك فرزند باشی...چرا ؟
انشالا كه خدا داداشیت رو برات حفظ كنه ...من كه خیلی دوست داشتم داداشم بره سربازی :دی اما نرفت...
_ میگماااا چه دل و جراتی داری ثمین جون
اون موقع شب اون هم تنها...تازه رفتی تعقیب دیگران
در ماشینت رو حتما همیشه از داخل قفل كن :-s نمیدونم چرا من همیشه از این موضوع میترسم
شراره مامان بردیا
شنبه 23 شهریور 1387 01:09 ق.ظ
هی ی ی ی گل یا ثمین بانوی عزیز دل شلولی چطوووووووورررررررره هه ه ه ه ه ؟
مامان بزرگی خووووووووبه؟ حسابی ببوووووووسش.
خوش باشی گلم.بوس بوس بووووس
الهام مامان دل آرام
شنبه 23 شهریور 1387 09:09 ق.ظ
دم این خانومی كه توآرایشگاه دیدی گرم...عجب آدمای باحالی پیدا میشن)
مهسا مامان ملودی
جمعه 22 شهریور 1387 01:09 ق.ظ
ووووووووووووو باور كردنی نیست كه زن شوهر دار بره دوست پسر بگیره اینا رو باید شوهرای ما بشنون كه بیشتر قدر ما رو بدونن.نمیدونم باید بهشون حق داد یا نه چرا كه مردا هم با داشتن زن و بچه دوست دختر میگیرن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30