تبلیغات
از دل تا قلم - قصه یك نامردی
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

قصه یك نامردی

نویسنده :بانو
تاریخ:سه شنبه 16 مهر 1387-06:41 ب.ظ

یه روز خیلی سخت و پركار رو پشت سر گذاشتم ! واقعا خسته ام .. برای اضافه كردن یه

درس دو واحدی كلی پله رو هی پایین وبالا كردم ! كلافه ام .. ازین جامعه ! از دانشگاه ..

از مسئولین دانشكده .. ازینهمه كاغذ بازی بی خود .. از خودم كه هنوز كه هنوزه توی این

مملكتم و هرروز دارم از مزایای زیستن در وطن گل وبلبلم فیض میبرم و جالبه كه از رو هم

نمیرم !!!! فكرم همش پیش مبلغیه كه باید واسه ده روز دیگه جور كنم .. قسمت بد ماجرا

هم اینجاست كه طلبكار یه شركت حقوقیه و با شخص طرف نیستم كه بخوام برم سراغش

و یه مهلت كوتاه بگیرم ! .. ذهنم مدام درگیر همین قضیس ! دارم باقیمونده ی همه ی

حسابامو همراه مبالغی كه از دو سه تا دوست و آشنای عزیز گرفتم جمع میزنم .. اوه هنوز

كلی كم دارم ! فروختنیا رو هم بهش اضافه میكنم ! اییییییییییییییییییی خدا ! بازم كمه

تو حیاط بیمارستان روی نیمكت نشستم و مشغول همین دودوتا چارتا كردنام كه گوشیم

زنگ میخوره ! آقای × پشت خطه ! جوابشو میدم .. داره میگه میتونم امروز واسه نقد كردن

چكی كه یكماه هم از تاریخش گذشته برم دفترش ... یه لحظه خیلییییییییی خوشحال میشم

چون حقیقتا به این پول نیاز دارم ! كلی توی دلم از خدای مهربون تشكر میكنم كه توی این

شرایطی كه من اینهمه پول لازمم و خودشم خوب میدونه كه اصلا نمیتونم از بابا یا مامان

كمك بخوام اینجوری به دل آقای × انداخته كه بالاخره بدهیمو بده !

باهاش هماهنگ میكنم كه ساعت شش سرراه خونه یه جایی همو ببینیم و چكو بدم بهش

باعجله از بیمارستان برمیگردم دانشكده .. تو فاصله ی نیم ساعته ی بین كلاسام با یه

سرعت نجومی میرم خونه و چكو برمیدارم برمیگردم دانشكده ... الان دیگه واقعا خسته ام

و رمقی برام نمونده .. تازه ساعت سه بعدالظهره ... هنوز نهارم نخوردم .. یعنی اصلا دلم

نمی كشید كه توی بخش نهار بخورم ! بدنم مدام بهم اصرار میكنه كه از خیر این قرار امروز

بگذرمو زنگ بزنم به آقای × و واسه فردا هماهنگ كنم اما مغزم كه واقعا هنگ هم كرده

راضی نمیشه .. وقتی به سررسید چندروز دیگه وكسری پول فكر میكنم ترس برم میداره ...

هرجوری هست امروز كه نمیدونم چی شده ایشون راضی به پرداخت وجه شدن باید برم و

پولو بگیرم ! ساعت پنج ونیمه كه از كلاس میام بیرون و بدو بدو تا جای ماشینم میرم ..

كیف و كلاسورمو پرت میكنم عقب و قبل بستن كمربند, ماشینو روشن میكنم و میرونم

سمت قرار ..

قبل اینكه باقی قصه رو تعریف كنم بد نیست بدونین این آقای × پسر یكی از كارخونه دارای

معروف شهر ماست و خودشم توی همین بیزینس با حاج آقا شریكه !

یه آقای سی و پنج ساله ی نسبتا خوش تیپ مجرد كه تاحالا چندین وچندبار به بنده نخ داده

ولی هربار تیرش به سنگ خورده و اصولا دل خوشی ازمن نداره !  اصلا فكر میكنم تاخیر

یكماهه در سررسید چك هم بی علت با عداوت ایشون با من نباشه !!!!

القصه .. ساعت شش و ربعه كه میرسم میدون پارك .. آقا توی ب ام دبلیوی مشكی

خوشگلشون نشستن و دارن با تلفن حرف میزنن .. میرم سراغش و بعد حال و احوال و

حرفای رایج بهش میفهمونم كه خیلی خسته ام و زودتر پولو بده كه برم !!!

بعد كلی مِن مِن كردن بهم توضیح میده كه آخرین لحظه كه میخواسته از گاوصندوق پول

برداره میبینه كه حاج آقا رفتن و كلید یدك هم هرچی میگرده پیدا نمیكنه !!!

( میفهمم داره حرف مفت میزنه ... ولی چراشو نمیدونم ! )

یه جوری با تعجب و كلافگی نگاش میكنم و بهش میگم خب پس چرا زنگ نزده كه من دیگه

نیام سرقرار .. میخنده و ادامه میده كه قسمت اعظم پول همراهشه و فقط مقدار خیلی كمی

كسرداره كه اونم چك رو پشت نویسی میكنه تافردا برم و ازبانك بگیرم ..

میخوام بگم بی خیال شه و بذاره همه ی پولو فردا برم بانك و بگیرم كه باز همون ترسه

اجازه نمیده .. نگام میكنه و میگه اگه چك رو لطف كنین سریع پشت نویسی میكنم كه شمام

به كارتون برسین و معطل نشین ..

باورنكردنیه .. هرگز یادم نمیاد به كسی اونم توی مسائل مالی اعتماد كرده باشم ..

اما اونروز نمیدونم چم شده بود .. مغزم اصلا كار نمیكرد انگار .. حدس میزنم بخاطر خستگی

فراوون ذهنم قفل كرده بود ! آره حتما همینه ..

سریع دست كردم توی كیفمو چك رو دادم بهش .. خودكارشو درآورد و شروع كرد به نوشتن ...

كارش كه تموم شد چك رو داد دستم .. یه نگاهی به چك انداختم !

عجیبههههههههههه ! فقط ششصد هزار تومن از مبلغ رو كم كرده بود ! اینكه میگفت قسمت

اعظم پول همراهشه .. یعنی فقط واسه ششصد هزارتومن منو كشونده بود اینجا ؟!!

یعنی نمی تونست باقی مبلغو همین امروز از عابر بانكش منتقل كنه به حساب من ؟!!!

تازه تاریخ چك رو هم زده بود واسه اواخر هفته ی دیگه ! یعنی فقط سه روز مونده تا

ضرب الاجلی كه من داشتم !

یعنی چی ؟!!!!!!!   كلی فكرای جورواجور توی همون چندثانیه از ذهنم گذشت ...

یه نگاهی بهش انداختم .. سرش پایین بود و داشت با خودكارش ور میرفت .. بهش گفتم

اینكه واسه فردا نیست .. چرا برای هفته ی دیگه نوشتینش ؟!

گفت : ای بابا چه فرقی داره خانوم * چندروز اینور و اونور ... باما راه بیاین دیگه !!!!!!!!!!

گفتم خب پولو بدین من عجله دارم ...

همینجور كه داشت به خودكارش ور میرفت گفت : میدونین اِِِِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ ..... باز یه عالمه

مِن مِن كرد .. گفتم ای بابا ! آقای × چرا منو معطل میكنین ؟! من كلی كار دارم ...

كه اومد وسط حرفمو گفت : والا ازهمون اولشم من بارها گفتم كه شما اصلا به ما تخفیف

ندادین كه بماند كلی هم مبلغو اضافه گرفتین !!!!!!!!!!!!

با تعجب اومدم میون كلامش و گفتم : آقای × بعد پنج ماه كه از پروژه گذشته و یكماه كه از

سررسید چكتون گذشته این حرفا چه معنی میده ؟؟؟؟؟!

گفت : نه دیگه! حرف ما از اولشم فلان قدر بود. شما یكطرفه بی انصافی كردین و مبلغ رو بالا

بردین ! منم الان اونچه كه حق (!!!!!!!!) و عرف بود رو توی چك مرقوم كردم !!!!!!!!!!!!!!

وای خدای من ! باورم نمیشد ... نمیتونستم قبول كنم به همین راحتی ششصد تومن از

مبلغ رو كم كرده و اینجور ریلكس داره از نامردی و حقه بازی خودش دفاع میكنه !!!!!!!!!!!

باورم نمیشد كه من برای اولین بار چنین اشتباهی رو مرتكب شدم و همین بار اول هم

اینطوری از یه حقه باز شیاد نامرد نارو خوردم !!!!

با عصبانیت بهش گفتم : هیچ میفهمی داری چی میگی ؟!!! میدونستم خیلی عوضی و

آشغالی اما فكر نمیكردم تااین حد پست باشی !!! با كلك و دروغ چك رو ازمن گرفتی ..

مبلغشو كم كردی و حالا داری برای نامردی خودت سفسطه بازی میكنی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

حیف اسم حیوون كه بخوام برای آشغالی مثه تو حرومش كنم .. جونورا از تو خیلی بهترن !!!!

من كلی بهش بدوبیراه گفتم و اون ساكت و سربه زیر فقط گوش كرد ....

درحالیكه خسته تر و كلافه تر از قبل بودم با عصبانیت و ناراحتی از ماشینش پیاده شدم ...

تا برسم به ماشین خودم همینطور كه زیر لب داشتم بهش بد وبیراه میگفتم اشكام سرازیر

شد ... حال خیلی بدی داشتم !

غصم بابت ششصد تومن نبود ! باور كنین نبود .. ناراحت بودم از نارویی كه خورده بودم !

ناراحت بودم از اعتماد بی جایی كه كرده بودم !

ناراحت بودم از اشتباه بزرگی كه توی این شرایط كرده بودم .. تو اوضاعی كه برای جوركردن

سررسید چندروز دیگه به دوستای عزیزم رو انداخته بودم و كلی یادگاریامو فروخته بودم و

بیشتر از هر زمان دیگه ای برای فراهم كردن پول دست تنها و محتاج بودم , ششصد هزار

تومن ناقابل رو با احمقیت هرچه تمامتر از دست داده بودم !!!!!!!!!!

زهر این نیشی كه خورده بودم بیشتر از باقی مسائل آزارم میداد ... نمی تونستم قبول

كنم كه من اشتباه كردم ! نمی تونستم باور كنم كه من گول خوردم !!!!!!

اشكالی نداره ! مطمئنم این پولا خوردن نداره .. میدونم كه هیچ كس تاحالا نتونسته پول منو

بخوره و خوش باشه ! چون پول مفت و بادآورده نبوده ! حتی پول توجیبی باباجون هم نبوده !

چون برای ریال به ریالش واقعا زحمت كشیدم ! شبها تا صبح بیدار بودم .. اینارو مطمئنم !

چندروز ازین ماجرا گذشته ولی من همچنان ناراحتم ! تازه میترسم ازینكه جای باقی مبلغ

چك هم خالی باشه ! اونوخ دیگه من باید چكار كنم , خدا داند !!!!!!!

بخاطر یه سری مسائل به هیچ عنوان نمیتونم روی كمك بابا و مامان هم حساب كنم ..

(باوركنین من خودم بیش ازهركسی معتقدم پدرومادر آدم محرمترینها به آدمن ! تازشم

مامان وبابایی دارم بهتر از برگ درخت ! ولی این یه بار رو حقیقتا نمیتونم ازشون كمك بخوام)

بابابزرگ گل ومهربونم كه همیشه هوامو داره الان اون سر دنیا روی تخت بیمارستانه و عملا

روی اون هم نمیتونم حساب كنم !

از دوستاییكه حقیقتا میشده و دلم راضی بوده هم كمك گرفتم و پیش وجدانم خیلی بابت

زحمتیكه بهشون دادم ناراحتم ! كاش بتونم یه روزی براشون جبران كنم كه خیلی ماهن !

اونچیزایی هم كه فروختنی بوده فروختم .. ولی باهمه ی اینا یه مقداری كسری دارم !

دوروزه دارم به فروش ماشینم فكر میكنم .. از یه طرف دلم نمیاد ماشینیو كه هدیس و كلی

باهاش خاطره دارمو دوستش دارم برای یه مبلغ به این كمی ازدست بدم و ازطرف دیگه

فكر میكنم باید به بابا ومامان بگم برای چی ماشینمو فروختم آیا ؟!!!

ولی درحال حاضر گویا تنها چاره همین فروش ماشینمه ...

میدونین من خیلی علاقه ای به نوشتن مشكلات خصوصا مشكلات مالی توی وبلاگ ندارم

اما این یه بار رو نوشتم تا اولا یادم بمونه كه هرگز به هیچ كسی اعتماد نكنم مخصوصا توی

موارد مالی ! واین تجربه بشه برام .. تجربه ایكه حواسم باشه دیگه تكرار نشه ..

دوما باخوندن این پست یاد حال وهوای اینروزهام بیفتم ..

سوما یادم بمونه همه ی آدمای دور و برم نامرد نیستن ! دوستایی دارم كه بابت بودنشون

همیشه باید از خدای مهربون ممنون باشم ! دوستایی كه منم باید دوستیمو بهشون ثابت

كنم ! دوستایی كه هیچوقت اینجا رو نمی خونن اما من همیشه ممنونشونم ..

دوستاییكه تعدادشون خیلی خیلی خیلی كمه اما محبتشون بی نهایت زیاده ! زیاد و خالص!

چهارما فراموش نكنم كه یه روزی برای چه مبلغی لنگ بودم ! راستش رو بخواین هیچوقت

فكر نمیكردم این مبالغ هم پول بحساب بیان ولی حالا خودم لنگشم ! خوبه برام درس بشه

كه قدر قطره ها رو هم بدونم ! ( گرچه خداییش من همیشه قدر دونستم ! )

و نهایتا اینو نوشتم تا شاید معجزه ای بشه و من بیامو یه پنجما هم به این پست اضافه

كنم و بنویسم پنجما اینكه همیشه توی هرشرایطی امیدوار باشیم و یادمون باشه كه

خدای خوب ومهربونی كه هرلحظه هوای ما بنده هاشو داره قادره كه هر معجزه ای رو انجام

بده و هر نشدنی رو شدنی كنه .. من حقیقتا به بودن خدا و به توانا بودنش ایمان دارم ..

یه جورایی ته دلم روشنه كه خدای مهربون یه راهی جلوی پام باز میكنه ! مطمئنم !

خلااااااااااااااصه این بود اندر احوالات اینجانب طی این روزها .. به هرحال اگه دیدین طی روزای

بعد خبری از من نشد بدونین یا توی سی سی یو ام یا توی زندان وكیل آباد !  

شمام راه و رسم دوستی رو فراموش نكنین و با كمپوت و آبمیوه بیاین ملاقاتم ها !  

.........................................................................................................................

* رفتین سراغ مژده جون ؟! دیدین كركره ی صلح آسمانی رو كشیده بالا ؟!

اگه هنوز سر نزدین عجله كنین كه مژده حسابی همه جارو آب و جارو كرده , اشتباه نكنم

سماورشم قل قل داره میجوشه و خلاصه همه چیز آمادس برای میزبانی از مهمونای گلی

مثل شما ! رفتین مهمونی , دورهم از من غیبت نكنین ها ... Wink

* اوه كامنت دونی جدیدمو دیدین ؟! كلی شكلكای خوشمل خوشمل بهش اضافه شده ..

اونایی كه گله میكردن از نبود شكلك تحویل بگیرن ! حرفای من و شما بازم توی كامنت دونی !

*دوستای بلاگفایی من باز نمیتونم براتون كامنت بذارم ! گفتم نگین بی معرفت شدم!

* همتونو خیلی خیلی دوست دارم و ممنونم كه همیشه توی هر شرایطی همراهمین

و منو تنها نمیذارین ! ایندفعه هم خواهش من از شما فقط یه دعای از ته دله ! همین !

.............................................................................................................................

یادمون بمونه :

حسن جمال به تبی بنده

ثروت و مال به شبی بنده

.............................................................................................................................




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
نسرین نصف جهان
سه شنبه 17 شهریور 1388 03:11 ب.ظ
ناکام نیست انکه ز دنیا جوان رود......یا از جهان شکسته دل و خسته جان رود...............دنیا چو مرحله ی امتحان ماست ........ناکام ان کسیست که رد شده از امتحان رود......یا علی
Marzieh
جمعه 26 مهر 1387 02:34 ب.ظ
Where R u my dear?
hadi
جمعه 26 مهر 1387 01:39 ب.ظ
من خیلی متاسف شدم برای این اتفاقی كه
افتاده اما چیز عجیبی نیست یه اتفاقه خیلی
عادیه كه اینروزه روز فراوون پیش میاد
امیدوارم برای تو دیگه پیش نیاد
sonia
پنجشنبه 25 مهر 1387 04:07 ق.ظ
fadaye to besham man
albate ke daram albate mage mishe
ye donya doostet daram
محسن
چهارشنبه 24 مهر 1387 08:20 ب.ظ
ثمین خانوم من منتظر ایمیلت بودم و هستم!
راستی یه خبری از خودت بده ببینیم چی به چیه
امیدوارم اوضاع خوب باشه و این بی خبری حاكی از خبرای خوبه خوب باشه
زهرا
چهارشنبه 24 مهر 1387 08:49 ق.ظ
ثمین جان خوبی ؟ چیکار کردی ؟
شیدا
سه شنبه 23 مهر 1387 03:51 ب.ظ
ثمین جون نمی خوای یه خبری بدی ببینیم چی شد؟ من نگرانتم ها
تنها
سه شنبه 23 مهر 1387 01:35 ب.ظ
سلام

من تازه میخوام شروع کنم
دستمو میگیری؟[تشویش]
البته قدیم قدیما یک کلبه داشتم
parisa-pari.blogfa.com
منتظرم تو وبلاگ تازه
مژده چین
سه شنبه 23 مهر 1387 09:46 ق.ظ
پس کجایی دوست خوبم؟
sonia
سه شنبه 23 مهر 1387 05:23 ق.ظ
khosoosi dari golam
صحرا
دوشنبه 22 مهر 1387 01:15 ب.ظ
بیا نوشتم چی شد!
یك دوست
دوشنبه 22 مهر 1387 01:12 ب.ظ
منم با اقای محسن موافقم!عمدا وازروی لجبازی
اینكارو كرده !
حالا اوضاع چطوره؟باقی مبلغش نقدشد؟!
برات دعا میكنم چون واقعا كاردیگه ای ازم
برنمیاد درامدی ازخودم ندارم وگرنه حتما كمكت
میكردم
خانوم گلی
دوشنبه 22 مهر 1387 01:07 ب.ظ
سلام دوست خوبم.چه آدم...اصلا همون آدم هم نمی شه بهش گفت.امیدوارم هر چه زودتر اون پنجما رو هم بنویسی.اگه کمکی از دستم بر میاد در خدمتم عزیزم.مواظب خودت باش.
خانوم گلی
دوشنبه 22 مهر 1387 01:02 ب.ظ
سلام دوست خوبم.چه آدم...اصلا همون آدم هم نمی شه بهش گفت.امیدوارم هر چه زودتر اون پنجما رو هم بنویسی.اگه کمکی از دستم بر میاد در خدمتم عزیزم.مواظب خودت باش.
محسن
دوشنبه 22 مهر 1387 12:43 ب.ظ
واقعا متاسفم برای این اتفاقی كه افتاده و بدترازون واسه شرایطی كه توش گیركردی
دوست عزیز! كاملا میتونم دركت كنم
اما واقعا عكس العملت درمقابل این كار زشت
فقط همون چندتا بدوبیراهی بود كه الحق بیشترازینا حقشه ؟!!!!!
نمیخوای دنبالشو بگیری یا بری سراغ حاج آقاشون؟؟؟!
چقدر چندش آور بود كارش ..
البته من حدس میزنم این كارو بیشتر روی لج ولجبازی كرده واینكه تو چندباری بی محلی كردی
و تحویلش نگرفتی ! حالا خوبه كل چك رو پاره
نكرده ! ثمین خانوم بیا بهمون یه خبری از خودت
بده خانوم دكتر عزیز و مهربون
من ایران زندگی نمیكنم ودوست و آشنایی هم
ندارم كه بخوام سفارشی بهشون بكنم اما واقعا اگه میدونی میتونم یه جوری كمكت كنم
بی تعارف بهم بگو ! هلند زندگی میكنم و كارهم
میكنم و بعبارتی میتونم كمكت كنم ! برات میل
زدم و شمارمو گذاشتم فرض كن برادر بزرگترت
میخواد كاری واسه خواهرش بكنه
خانومی
دوشنبه 22 مهر 1387 02:02 ق.ظ
اوه خدای من !!!! باورم نمیشه
عجب حیوونی بوده بی شرف !!!!
پسر کدوم کارخونه داری بود که کثافت
نمی دونی چه قدر شکه شدم من بودم واقعا کارم به سی سی یو می کشید !
آدم اینقدر رذل و پست اخه !
ولی واقعا این پولا خوردن نداره حالا تقاصشو پس میده
کاش می تونستم کمکت کنم ولی ....
نازنین
یکشنبه 21 مهر 1387 09:29 ب.ظ
سلام ثمین عزیز خوبی خوشی کجایی؟
دیدی اونی که من گفتم شد ..
ببین ثمین نتنها از گلوش پایین نمیره بلکه می شنوی که چه جوری چوب این نارو را میخوره ..خیلی عصبی شدم ..ما که دوست صمیمی نیستیم اما ما هم هستیم ها ...اگر از دستمون بر بیاد ..وب رومی را راه انداختم .
مواظب خودت باش
شایلین
یکشنبه 21 مهر 1387 05:01 ب.ظ
واقعن که!!! چجوری از گلوشون پایین میره آخه!!
مرررسی عزیزم.
ارام
یکشنبه 21 مهر 1387 04:50 ب.ظ
سلام ثمین جونم خوبی گلم اگه كاری از دست من برمیاد در خدمتم دنیا وفا نداره نامردی بیداد میكنه
فریبا
یکشنبه 21 مهر 1387 01:52 ب.ظ
گرچه كار خیلی زشتیه اما قبول كنیم اینروزا
اینجور حقه بازیا و رذالتها خیلی باب شده
ثمین
یکشنبه 21 مهر 1387 01:12 ق.ظ
چقدر خوندن جمله هاتون توی این شرایط
قوت قلبه برام ! ممنوووووووووووونم !

بانو جون عزیزدلم همینكه برام دعا میكنی
واقعا كافیه ! انتظار بیشتری از هیچكس ندارم
قربونت بشم دوست گلم

سلام نداجون ! رادین كوچولومون خوبه؟
من واسه شما هم نمیتونم كامنت بذارم
عزیزم من مشهد زندگی میكنم
بانوی سرزمینهای شمالی
شنبه 20 مهر 1387 08:55 ب.ظ
خیلی ناراحت شدم از این ÷یشامد .متاسفانه کم نیستن از این آدمها تو جامعه
انشالله به جزای عملش برسه

انشالله تا حالا مشکلت حل شده باشه عزیزم . همین تازگیها یه نامرد یه همچین بلایی سر ما اورد و الان هم داریم تاوان اعتماد یا بهتر بگم اشتباهمونو ÷س میدیم کاش میتونستم کمکت کنم ثمین جون ولی تو این موقعیت از دستم جز دعا کاری بر نمیاد
مانا
شنبه 20 مهر 1387 03:28 ب.ظ
امیدوارم که مشکل زود زود حل بشه ثمین جونم . تو دل پاکی داری ومطمئنا خدا کمکت میکنه .
راستی الان مهربون در ولایات شما بسر میرد !
ندا مامان رادین
شنبه 20 مهر 1387 01:32 ب.ظ
ثمین جون خیلی ناراحت شدم
بقول خودت این پولا خوردن نداره الکی نیست که همچین ماشینی زیر پاشه.
ثمین جون یه سئوال شما شیراز درس میخونی؟؟
زهرا
جمعه 19 مهر 1387 10:50 ق.ظ
سلام ثمین جون ...واقعا متاسفم به اطر نامردی بعضیا .. به خاطر بی وجدانیشون .. به هر حال هر چند تلخه این ماجرا ..اما یک تجربه بزرگه برای شما و بقیه ..امیدوارم خدا راه مناسبو جلوی پات بذاره و دیگم از این مشکلات برات پیش نیاد
laleh
جمعه 19 مهر 1387 06:37 ق.ظ
Salam Samin jooon...
Chera man nemitoonam farsi benevisam too comment-doonie jadidet?
Dar morede pool, vaghean moteasefam... be ghole khodet az geloosh paeen nemire. omidvaram moshkele malit hal beshe o sad barabare chizi ke bedeh-kari giret biad
خانومی
جمعه 19 مهر 1387 03:52 ق.ظ
وای ثمین خیلی تعجب كردم و ناراحت خیلییی
چطور تونست همچین كاری بكنه
از ته ته ته دلم الان برات دعا كردم كه پولی رو كه احتیاج داری جور شه و نیازی به فروش ماشینت نباشه اول راه های دیگه رو امتحان كن فعلا ماشینتو نگه دار
بازم برات دعا میكنم عزیزم
بیتا
پنجشنبه 18 مهر 1387 11:32 ب.ظ
وای چقدر عوضی بوده مرتیكه ! بقول مهسا جون
اخه تو چرا كوتاه اومدی ثمین خانوم؟!
عوضی آشغال
غصه نخور خانومی مهربون حتما حل میشه
mahsa mamane melody
پنجشنبه 18 مهر 1387 02:17 ب.ظ
اومدم گله کنم که سر نمیزنی دیدم اوضاع خیلی قمر در عقربه خاک بر سر این یارو کنن که آخرای بیشعورای عالمه باید همونجا تو خیابون آبروشو میبردی و با کلاسور اونقدر میکوبوندی تو سرش تا بمیره واقعا که نامرد بوده ولی تو چرا کوتاه اومدی؟؟؟؟؟امیدوارم مشکلت حل شه هر چه زودتر.خسته نباشی
ثمین
پنجشنبه 18 مهر 1387 01:46 ب.ظ
ممنونم از همتون .. یكتای گلم , مرضیه جون
نازلی عزیزم ,قله نشین عزیز , نوشین جون
سینای گل , همه و همه ..

شیدا جون ایمیلت رو خوندم ! نمیدونم باید بابت
داشتن گلایی مثه تو چقدر خدارو شكر كنم
عزیزم قدر اون قلب مهربونت رو بدون ! بقیشم كه برات نوشتم

خانوم بهار عزیز اومدم وبت و چقدر ایده ی قشنگی داشتی ! ازلطفیكه به منم داشتی
خیلی ممنونم ! حتما روی بودن دوستایی مثه
شما حساب میكنم! همیشه حساب كردم

دینا جونم آرزو میكنم اون روزنه باز بشه برات
بی صبرانه منتظر خبرات هستم دوست گلم ..
مواظب خودت باش دوست عزیزو ندیده من

مژده جونم راست میگی حرفتو قبول دارم !
ممنون از دلداریت عزیزم .. و مرسی ازینكه
همیشه بهم لطف داشتی و داری
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30