تبلیغات
از دل تا قلم - هستیم هنوز
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

هستیم هنوز

نویسنده :بانو
تاریخ:جمعه 26 مهر 1387-03:53 ب.ظ

متاسفم كه غیبتم یه كم طولانی شد وجواب همه ی كامنتا رو هم ندادم .. باوركنین اینمدت

واقعا وقت آزاد نداشتم و ناخواسته حتی پیاده روی هرشب پارك ملت هم كنسل شده بود !

و اما ادامه داستان كه چه به سر من اومد .. چك آقای x رو بردم بانك و همونطور كه خودم

حدس میزدم جاش خالی بود !  حالم خیلی گرفته شد ! دقیقا همونچیزی كه ایشون

دنبالش بود ! فكركردم زنگ بزنم بهش .. ولی منصرف شدم ! اولا اصلا خوش نداشتم با

یه همچین جونوری حرف بزنم ! ثانیا چی میخواست بگه .. كلی حرف مفت و معذرت و

وعده فردا دادن ! من واسه شنبه (همین فردا كه داره میاد ) پول رو لازم داشتم و نمیتونستم

دیگه روی اما واگرها حساب كنم ! شب نشستم حسابی فكر كردم و دودوتا چارتا كردم ..

تصمیم گرفتم برم سراغ حاج آقا x پدر همین آقای مثلا محترم ..

با حاج آقا زیاد آشنا نبودم اما دل رو زدم به دریا و گفتم میرم همه چیزو به خود حاجی میگم

حالا یا پولمو كامل میده یا چك رو میده یا هیچی نمیده .. بالاخره ازین سه راه كه خارج نبود!

صبح اول وقت زنگ زدم و وقت ملاقات گرفتم .. یه ذره دلشوره داشتم كه نكنه حاجی هم

مثه پسرش یه آدم عوضی باشه كه من اصلا حوصله ی سروكله زدن با اینجور آدما رو ندارم!

ساعت هفت بعدالظهر قرار داشتیم توی دفتر مركزی ..

وارد اتاق كه شدم با یه آقای شصت و چندساله ی خیلی موقر روبرو شدم با موهایی

یكدست سفید و محاسن تقریبا جوگندمی مایل به سفید !  میدونین من عقیده ی

زیادی به نگاه اول و بالا پایین كردن شخصیت آدما ازروی طرز لباس پوشیدن و برخورد و

لحن حرف زدن اونم توی نگاه اول دارم .. خداییش طرز رفتار و لحن گفتار حاجی طوری بود

كه تو همون نگاه اول یه كمی بهم اطمینان داد .. بعد احوالپرسی و تعارفای معمول رفتم

سراصل مطلب و برای حاج آقا توضیح دادم كه چندماه پیش درچه خصوصی باهم همكاری

داشتیم و كم وكیف ماجرا رو گفتم وبعدم از شاهكار بزرگ آقازادش براش حرف زدم ...

حاج آقا با صبوری هرچی تمامتر و درسكوت مطلق همه ی حرفامو شنید .. چك رو كه دادم

دستش با دقت یه نگاهی بهش انداخت و بعدم یه نگاهی به من .. چندلحظه ای هیچكس

حرفی نزد ! حاج آقا تلفن رو برداشت و یه شماره ایو گرفت .. حدس زدم كه میخواد با پسرش

حرف بزنه .. دوباره منصرف شد و گوشیو گذاشت ! ازمن عذرخواهی كرد ورفت بیرون ...

حدود پنج شش دقیقه ای طول كشید تا حاجی برگشت ! خیلی آروم رفت و پشت میزش

نشست .. یه ذره با تسبیحی كه تو دست داشت وررفت و بعد آروم آروم بهم گفت :

"والا برام باورنكردنی بود كه حمید همچین كاریو بكنه ! من حدود سی ساله كه توی بازارم ..

شاید گاهی توی رقابت با همكارا زرنگی كرده باشم برای بردن یك مزایده یا مسائل دیگه

اما هرگز نامردی نكردم و تاجاییكه به من مربوطه یادندارم حق كسیو خورده باشم ! شاید

باورش برای شما راحت نباشه مخصوصا اینكه الان همه معتقدن توی كار تجارت وبازار باید

حقه باز باشی و كلك بزنی تا پیشرفت كنی اما خدای من شاهده كه به شخصه اعتقادی

به این حرف ندارم ! زیركی و زرنگی و باهوش بودن توی كار وبازار یه چیزه , حقه بازی و

كلك ونامردی و پامال كردن حقها یه چیز ! درهرحال من خیلی ازتون معذرت میخوام بابت

دیركرد پولتون و همینطور مسئله ایكه پسرم ایجادكرده ! خوشحالم كه اومدین اینجا و این

اتفاق رو برای من تعریف كردین ..ازتون خیلی ممنونم و شرمنده ! "

واقعا تعجب كرده بودم ! اصلا انتظار یه همچین برخورد انسانی رو نداشتم ! توی دلم خدارو

خیلی شكر كردم چون مطمئن بودم اومدن من به اینجا و ملاقات باحاج آقا فقط و فقط

خواست اون بوده وبس ! ازشب قبل تا عصر بارها پشیمون شده بودم ازرفتن پیش حاجی

اما هربار نمیدونم چطور نظرم برگشته بود و حالا من اینجا توی دفتر حاج آقا و یه مرد خیلی

موقر و مودب ومهربون و انسان مقابلم !  خوشحال بودم كه حدس من درمورد شخصیت حاجی

توی نگاه اول مثل بیشتروقتای دیگه درست ازآب درومده بود !

یه سری حرفای دیگه هم حول وحوش همین مسائل كاری و اجتماعی با حاجی ردو بدل

شد و بعدم حاج آقا كل مبلغ رو گذاشتن توی یك پاكت و باكلی معذرت و احترام تقدیم بنده

كردن .. واقعا باوركردنی نبود اما اتفاق افتاد !

خب حالا گرچه بازم كم داشتم اما فقط سیصد تومن ! خداییش توی جوركردن همین سیصد

تومن هم مونده بودم ! یه جورایی اینبار معنی وقتی نیست واقعا نیست رو خوب فهمیدم !

باباجون وقتی نیست سیصدتومن هم نیست دیگه !!!!  

فكركردم ماشینمو بفروشم یه مدل پایینترشو بگیرم ! ولی ازطرفی به فنی ماشین خودم

اطمینان داشتم ازكجا معلوم ماشین دیگه ای كه میگرفتم هرروز توی تعمیرگاه نبود !

ازطرفیم خداییش حیفم میومد واسه سیصد تومن ماشین بفروشم !

راستش رو بخواین ازخیلی جاها میتونستم این پولو جوركنم ! میدونستم خیلی از همكلاسیام

حاضرن بهم قرض بدن اما نمیدونم چرا هیچوقت نتونستم برای هیچ كاری ازشون كمك بخوام!

یه جورایی اینم جزو شخصیتمه .. یه سری عقاید وباورها دارم كه خاص خودمه و گاهیم

خیلی به ضررم میشن ها اما خب دیگه .. میدونین دوست خیلی خیلی دارم .. به نوعی

همه ی همكلاسیا و استادا دوستامن اما دوست صمیمی و به اون معنای واقعی دوست ,

كسیكه بتونی توی هرمشكلی خیلی راحت وبی دغدغه روش حساب كنی و به نوعی

پشت وپناه همدیگه باشی اونم بی تعارف ! نه ! یكی داشتم كه الان اینجا نیست ...

به خودم برمیگرده واینكه خیلی دلم نمیخواد باكسی صمیمی باشم .. شاید نازلی جون بتونه

حرفمو بفهمه ! میدونین دوست وقتی خیلی برام صمیمی میشه من ازش انتظار پیدا میكنم

همونجوریكه خودم حاضرم واسه دوستم همه جوره فداكاری كنم .. همونجوریكه دیگه من و

اون برام بی معنی میشه و اون میشه یكی مثل خودم بعد انتظار دارم كه منم واسه اون

همینطور باشم و خب شاید زندگیای امروز به خیلیا مجال دوست واقعی بودن رو نمیده و این

یكی از مهمترین دلایلیه كه سراغ دوستی صمیمانه ی واقعی نمیرم !

خب این مشكلیم كه پیش اومده بود برام ازوندست مشكلاتی بود كه میتونستم فقط به یه

دوست واقعی حرف دلمو بگم و كمك بخوام ازش .. برای همینم بود كه اینهمه نگران جورشدن

مبلغ بودم ! گرچه اجبارا از دوتا ازدوستام كه البته خیلیم بهم نزدیكیم و به نوعی میشه گفت

دوست صمیمی منن كمك خواستم .. ایراد كاراینجاست كه هیچكدوم ازین دوتا عزیزمن اینجا

پیش من نیستن .. یكی شیرازه و اون یكی هم كویت !!! به هرحال من همچنان سیصد تومن

كم داشتم و دارم ! اما ازونجا كه خدای خوب ومهربون همیشه هوای بنده هاشو داره و تازشم

پولیكه بدهكاربودم واسه یه كار عام المنفعه بود نه مثلا خرید زمین و خونه برای خودم و

بهمین خاطر ازاولشم یه جورایی ته دلم میگفت حل میشه ... رفتم سراغ همون سازمانیكه

چك داده بودم بهشون ! امیدم خیلی كم بود اما بود .. بعد كلی معطلی و برو بیا تونستم با

آقای رئیس حرف بزنم ! خیلی صادقانه همه چیو براش گفتم .. و آخرشم تاكید كردم كه

حقیقتا الان نمیتونم سیصد تومن رو جور كنم و اگه راهی جلوی پام نذارن مجبورم واسه

سیصد تومن برم زندون !!!! یه لبخندی زد كه یعنی باورنمیكنه .. باجدیت بهش اطمینان دادم

كه آدمی نیستم كه اگه واقعا لازم نبود برای سیصد تومن بهش رو بندازم !!!! و حقیقتا هم

همینطور بود .. یه ذره من من كرد و هی كاغذای روی میزشو پایین بالا كرد و هی به من نیگا

كرد هی به كاغذاش .. بعد آروم گفت : والا چی بگم ! راهی كه نداره اما دارم شمارو جای

دخترخودم میذارم و ضمنا به نیت كارتون هم فكر میكنم و همینه كه اجازه نمیده آب پاكیو

بریزم رودستتون !!!! و .... و نهایت جلسه ی من و آقای رئیس این شد كه با هیئت مدیره

توی جلسه ی فردا حرف زدن و یه مهلت دوهفته ای برای سیصد تومن باقیمونده به من دادن !!!

و این یعنی اینكه من الان خیلی خوشحالم والبته ممنون خدای خوب ومهربون ..

گرچه هیچ برنامه ای برای جوركردن پول طی دوهفته ی آینده ندارم اما اینو خوب میدونم كه

خدای من خیلیییییییییییییییییی بزرگه وخیلیییییییییییییییییییییی هم مهربونه .. خداروچه

دیدی شاید بابابزرگ گلم تااونموقع حالش بهترشد و به داد من رسید شایدم تونستم تااون

وقت از بابا به یه بهونه ای پول بگیرم شایدم ... چمیدونم اما دیگه مطمئنم مشكل حل شده !

خدایا خیلی دوستت دارم ..كاری كردی كه بیشتر شبیه معجزس .. ممنونم خداجونم  

و اماااااااااااا قسمت مهم حرفام برمیگرده به شماهایی كه هیچوقت ندیدمتون اما خیلی خیلی

دوستتون دارم ! شاید خودتون باورنكنین اما فقط همین جمله های پراز عشق و مهربونیتون

تونست كلی بهم امید بده ! باعث شد توی این شرایط سخت احساس تنهایی نكنم ..

از همتون ممنونم و یه تشكر ویژه واسه اون چندنفری كه بهم میل زدن یا برام خصوصی پیام

گذاشتن ! یه دوستی برام نوشته بود خیلی دلت رو به پیغامهای اینترنتی خوش نكن ..

اینا دقیقا مثل تلفنای ماهواره این كه روی آنتن باشوق وذوق و افتخار میگن كه میخوان به

یكی كه نیازمنده كمكه كمك كنن اما موقع عمل كردن حتی یكیشونم به وعدش عمل نخواهد

كرد !!! آره دوست عزیز ! شاید تو درست بگی ! من باحرفت مخالف نیستم ! شاید خیلی

ازین دوستانیكه برام پیام گذاشته بودن فقط چندجمله نوشته بودن و عملا هیچ تضمینی

پشت حرفاشون نبود اماااااااااااااا میدونی چی برای من مهمه ؟!

برای من همینكه یك دوستی ازونسر دنیا بدون اینكه حتی یكبار بامن حرف زده باشه و صدامو

شنیده باشه با یه عالمه محبت بهم میگه مبادا غصه بخوری ! هركمكی كه ازم بربیاد برات

انجام میدم ! میگه باوركن قصد خاصی ندارم , بی تعارف بهم بگو چقدر لازم داری ...

و همین و فقط همین چند كلمس كه اشكای منو سرازیر میكنه و باعث میشه از ته ته دلم

بهترین آرزوهارو برای كسیكه چنین قلب مهربونی داره بكنم !

من دیگه به بقیش فكر نمیكنم كه اگه الان بهش بگم فلان قدر میخوام, میره و پشت سرشم

نگاه نمیكنه ! اصلا من چنین انتظاری ازش ندارم ! برای من مهم صداقتیه كه توی گفتارش

حس میكنم ! اینه كه برام دنیا ارزش داره ! همین !

و مطمئنم كه خدا هم همیشه بطور ویژه هوای این بنده هارو كه قلبهایی به وسعت آسمان

به پاكی دریا و به مهربانی خورشید دارند رو داره .. هنوزهم با یادآوری اون لحظه بغض راه

گلومو میگیره و چشام بارونی و خیس میشه !

و یك توضیح كوچولو برای اون دوستیكه بهم توصیه كرده بود باید پارو اندازه ی گلیم دراز كرد ..

آره عزیزم من دقیقا باتو موافقم و همیشه هم اینو رعایت كردم وخواهم كرد !

خدارو چه دیدین شاید یه روزی اینجا براتون نوشتم كه چكی كه دادم و حالا بخاطر اتفاقای

مختلف لنگ جوركردنش شدم برای چه كاری بوده اما حالا فقط همینو بدونین كه من به شخصه

هیچ منفعت مادی درین مسئله نكردم ! دلم میخواست خودم همه ی پولشو جور كنم اما

حالا دوتا از دوستامم شریك این كارخیر شدن و شاید بابابزرگمم ندونسته شریك بعدی باشه !

شماها هم كه برای من وحل این مشكل دعا كردین شركای عزیزمنین درین قدم كوچكی كه

قسمت شد من بردارم و امیدوارم یه روزی تبدیل بشه به ..... مطمئنم میشه !  

همتونو دوست داااااااااااااااااااااااارم بی نهایت ! 

.........................................................................................................................

** بلاگفاییا ! زهراجونم مامان ریحانه كوچولو كه همیشه همراهم بودی .. خانوم گلی عزیزم

نوشین جون , بیتاجون , آزی جون , اوم م م .. همه و همه خواستم بگم همیشه میخونمتون

ولی باوركنین نمیتونم كامنت بذارم ! گاهی كلی باهاتون حرف دارم اما ...  یه وخ نگین

بی وفا شدم و سراغی ازتون نمیگیرم ! نه ! همیشه میام پیشتون ..

** یاد یه وقتایی بخیر ر ر ر ر

.........................................................................................................................

به پرستوهای تشنه آب بدین

به سلام همسایه جواب بدین

.........................................................................................................................




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
sonia
جمعه 10 آبان 1387 06:07 ب.ظ
gheybataye kobra kobra mikoni doos joon bia dige delemoon tang shod
مرضیه
پنجشنبه 9 آبان 1387 05:22 ق.ظ
سلام
خوبی؟این که ماچ داره؟ پس شراره چی می گفت؟
زهرا
چهارشنبه 8 آبان 1387 06:59 ب.ظ
خوبی ثمین جان؟
دینا
سه شنبه 7 آبان 1387 09:16 ب.ظ
سلام عزیزم
خوبی، مشکلت حل شد؟
منتظرم پستی با خبرهای خوش بخونم
خودمم هنوز منتظرم، دعا کن با خبرهای خوش بیام
حانیه
شنبه 4 آبان 1387 10:09 ق.ظ
سلام

ببخشید

من یکی از دوستای مریم بانو

همونی که تازه نامزد شد

من قبل نبودم، حالام که اومدم تو وبش نظر دادم گفتم آدرسشو بهم بده انگار دیگه ندیده

میشه لطفا شما آدرس وب جدیدشو بهم بدین؟
مانی
جمعه 3 آبان 1387 05:14 ب.ظ
سلام چه قشنگ و چه خوب بود به سپیدار من هم سری بزن منتظرما
ثمین
جمعه 3 آبان 1387 01:19 ب.ظ
سلام آتریسای مهربون .. خانومی شما كم پیدا شدی یا من؟!همیشه میخونمت گلم

مژده جون من ازت هیچ میلی نگرفتم عزیزم

بزودی با پست جدید
آتریسا
پنجشنبه 2 آبان 1387 07:30 ب.ظ
کجایی تو دخترخوب؟
یاد یه وقتایی واقعا به خیر که یه عالمه کامنت محبت آمیز از ثمین مهربون داشتیم.
دیگه فکر کردم تصمیم گرفتی اصلا ننویسی!
خداروشکر که خدا همراهیت کرده که هم پول رو از پدر حمیدی که گفتی بگیری و هم بهت مهلت دادن برای بقیه پول...
خدا هیچوقت بنده های خوبش رو تنها نمیذاره یعنی اصلا بنده ها شو تنها نمیذاره چه خوب چه بد ، خوبایی مثل تو که حتما جای ویژه دارن
مواظب خودت باش و بیشتر بنویس خانوم گل
مریم
پنجشنبه 2 آبان 1387 02:42 ب.ظ
ثمین جون كجایی؟ حالت خوبه؟!!!
مژده
چهارشنبه 1 آبان 1387 06:32 ب.ظ
سلام ثمین عزیزم
خیلی خوشحالم که مشکلت حل شد.امیدوارم الباقی پول هم به راحتی جور کرده باشی و زودتر بیایی بهمون خبر بدی.راستی برات ایمیل زد گرفتی؟دیدم جواب ندادی نگرانت شدم .کجایی گلم.
یك من
چهارشنبه 1 آبان 1387 02:24 ب.ظ
پست جدید یوخ دی ؟؟؟؟!
دینا
سه شنبه 30 مهر 1387 10:10 ب.ظ
سلام عزیزم، شرمنده چند روزی نت نداشتم. الان امدم و اسممو دیدم کلی ذوق کردم به یادم بودی
برام دعا کن هنور منتظرم
پاسخ بانو : من همیشه بیادتم دیناجون ..
معلومه كه برات دعا میكنم ! منو بیخبر نذار
عسل
سه شنبه 30 مهر 1387 10:02 ب.ظ
از دست پسر حاجی کلی حرص خوردم. اما شانس آوردی که حاجی مرد خوبی بود شاید هر کس دیگه ای بود پشت پسرش وامیستاد. خدا رو شکر که به خیر گذشت.
شراره مامان بردیا
سه شنبه 30 مهر 1387 02:42 ب.ظ
خوووووووووووووووووووووووووبی گلی؟
ایضاً ماااااااااااچ و مووووووووچ
ثمین
سه شنبه 30 مهر 1387 02:04 ب.ظ
ممنون از همتون بخاطر ابراز خوشحالی و دعاهای
صادقانتون

الان که دارم فکرمیکنم میبینم بقول نازلی جون
یه جورایی شبیه روزحسرت و بقول مهساجون
یه جورای دیگه شبیه میوه ممنوعه بوده ماجرای من ! اما درواقع زمین تاآسمون باهرکدوم اینا
متفاوت بوده ! من خیلی چیزا رو اینجا نمیتونم
بنویسم و اشاره کنم واسه همینم شاید موضوع
طوری باشه که سوءبرداشت کنین ..
مهساجون از نصیحتت ممنون گلم ! موافقم باتو
اما این قصه اونجوریکه توفکرکردی نیست !

بانوجون توام یکیازون دوستای گلی هستی که
من نمیتونم برات کامنت بذارم ! این مشکلم
با کامنت دونی بلاگفا تازگیا ساعتی شده ..
یه ساعت ثبت میشه یه ساعت نه !

امان ازین شراره ی بلا ! چه کشفایی میکنی
شلولیدی جون !

محدثه جون ممنون از تو دوست خوب

وای آوامین دلم خیلی برات تنگ شده بود عزیزکم

راستی دینا جون خبری ازت ندارم ! نگرانتم ها
mahsa mamane melody
دوشنبه 29 مهر 1387 04:13 ب.ظ
midooni az avalesh ke khoondam yade filme miveye mamnooe oftadam amma khoda ro shokr ke haj agha oon modeli nabood.khoda ro shokr moshkelet hal shod amma azizam too in dore zamoone khodeto be khatere digaran be dardesar nandaz ke bekhaei roo bezani.movafagh bashi azizam
سمیه
دوشنبه 29 مهر 1387 03:25 ب.ظ
خداروشكركه حل شد !
منم بانظرتو درمورد دوست ودوستی موافقم !
مواظب خودت باش خانومی مهربون
آشنا
دوشنبه 29 مهر 1387 02:49 ب.ظ
چرامیگی باورنكردنی؟؟؟! همه چی ممكنه
توی این دنیای هزاررنگ
من واقعا خوشحال شدم
شراره مامان بردیا
دوشنبه 29 مهر 1387 02:48 ب.ظ

سلاااااااااااااااام عشق شرور...هاااا ببین این اسمایلی ها یه چیز اساسی و اصلی ندارن...فكككككككك كن
بگممممممم؟ ماااااااااااااااااچ نداااااااااااره خواهر
پس عجالتا ماااااااااااچ مووووووووووووووووچ بوووووووووووووووس بوووووووووووووووووووووووووس
محدثه
دوشنبه 29 مهر 1387 12:26 ب.ظ
سلام ثمین جون.امیدوارم مشکلت خیلی راحت حل بشه از اون جایی که فکرشم نمی کنی.به خدا توکل کن.البته لازم نبود اینو من بهت بگم.خودت اینو خوب بلدی.
بانوی سرزمینهای شمالی
دوشنبه 29 مهر 1387 08:57 ق.ظ
خدارو شکر .خیلی خیلی خوشحال شدم .انشالله تو این دوهفته بقیه اش هم جور شه
safir
دوشنبه 29 مهر 1387 06:49 ق.ظ
سلام
چندتا مطلب جالب وخوندنی تو وبلاگم گذاشتم
اگه خواستی یه نگاه بنداز.البته نظر یادت نره.ممنون
http://safir87.persianblog.ir
یکشنبه 28 مهر 1387 02:48 ب.ظ
به به ..
صحرا
یکشنبه 28 مهر 1387 02:01 ب.ظ
خدای من چه اتفاقاتی برات افتاده بوده و من بی خبر بودم . وای ببخش ثمین جون که واقعا کم لطفی از من بود . اما خوشحالم که بالاخره به خیر گذشت . هر کسی نون قلب و نیتش رو میخوره عزیزم . موفق باشی دوستم .
خانوم گلی
یکشنبه 28 مهر 1387 01:11 ب.ظ
خدا رو شکر...
فریبا
یکشنبه 28 مهر 1387 12:52 ب.ظ
واقعا بقول خودت باور نکردنیه وجود همچین
افرادی اونم توی جامعه ی بیزینس ایران
اما خوشحالم که خوب و خوش تموم شده
محسن
شنبه 27 مهر 1387 07:49 ب.ظ
خداروشكر كه حل شد
امیدوارم درس خوبی بشه برات ثمین خانوم گل
آوامین
شنبه 27 مهر 1387 06:42 ب.ظ
سلام عزیزم...منم چند وقت غایب بودم...اگر بودم حتما میومدم پیشت...معذرت...
برام دعا کن...
مواظب خودت باش...خدا رو شکر ختم به خیر شد...
بوس
بای
...
مرضیه
شنبه 27 مهر 1387 12:33 ب.ظ
سلام
خوشحالم که به خوبی گذشت...به نظر من دوستیهای مجازی خیلی هم حقیقی هستند یعنی می تونند باشند.برات بهترین آرزوها را دارم.
شیدا
شنبه 27 مهر 1387 11:40 ق.ظ
از ایمیلت خیلی خوشحال شدم ! واقعا اتفاق
تلخی بود كه شیرین تموم شد ! مطمئن هستم
قلب مهربونت درپیشامد این داستان بی تاثیر نبوده ! ببین ثمین جون این فقط دیدن مستقیم
و مدتها رابطه نیست كه میتونه حس قشنگی ازیك فرد دردلت بوجود بیاره ! من معتقدم دیدن وباهم وقت گذروندن یك راهه برای دوست داشتن اما همه ی راهها كه نیست ! من تورو
ندیدم اما ازپشت همین كلمه ها , از نحوه
رفتارت با بقیه ی دوستان , از همدردیا و همراهیات و ووو طی این دوسالی كه میخونمت
خوب شناختمت و حست كردم و ازخدامه كه
دوستی مثل توداشته باشم ! كاش توهم وقت داشتی وبیشتر آشنا میشدیم اما من ازت میخوام كه روی من بعنوان یك دوست واقعی
حساب كن و هروقت حس كردی كاری هست كه ازمن برمیاد خواهش میكنم تعارف نكن عزیزدلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30