تبلیغات
از دل تا قلم - I have a dream
" با قلم دلگویه ها را تصویر میکنم "

I have a dream

نویسنده :بانو
تاریخ:پنجشنبه 23 آبان 1387-02:09 ب.ظ

نشستم پای تی وی و میون هیجان و شور وشوقیکه توی جمعیت موج میزنه گم شدم ..

جالبه .. منم خوشحالم ! با اونها همراهم .. وقتی همو درآغوش میگیرن .. وقتی اشک توی

چشم عده ایشون جمع شده .. وقتی فریاد میکشن و بالا وپایین میپرن .. وقتی اینهمه شادن!

هفته ی گذشته زیباترین صحنه ها درپناه دموکراسی بین ملت امریکا خلق شد ..

ملت امریکا خواستند و انتخاب کردند و غیرممکنی ممکن شد که فقط وفقط در امریکا مجال

به تحقق رسیدن را داشت .. و من همچنان که میان دریای احساسات مردم امریکا غرق بودم

مدام درذهنم جمله های تاریخی دکتر مارتین لوترکینگ رو مرور میکردم ..

" و امروز من رویایی دارم " .. چه کسی در آن زمانه ی سیاه , درروزهایی که سیاهان به جرم

سیاه بودنشان بدترین تحقیرها وتوهینها را متحمل میشدند .. روزهای جهنمی جورجیا ..

شبهای آه وناله و گرسنگی و صبحهای پراز شلاق و کار و کار و کار .. در لحظه های مملو از

کینه ای که برده داران سفید خودرا خداوندگان بی چون وچرای بردگان سیاه خود می پنداشتند

در زمانه ایکه سیاهان وزنها حق رای نداشتند .. براستی چه کسی در آن روزها باور میکرد

که رویای مارتین روزی به حقیقت بدل شود ؟!

" من امروز رویایی دارم ! من رویایی دارم که در آن روزی ایالت می‏سی‏سی‏پی که اینک در

آتش بی عدالتی و سرکوب شعله ورست به بهشت آزادی و عدالت بدل میشود .

من رویایی دارم که در آن روزی چهار فرزند من، در کشوری خواهند زیست که در آن نه برمبنای

رنگ پوستشان که براساس منش و شخصیت‏شان داوری خواهند شد.

من رویایی دارم که در آن , روزی در آن پایین در آلاباما با آن نژادپرستان شریرش , آری آنجا در

آلاباما در یک روز واقعی , پسران ودختران کوچک سیاه می توانند دستان کوچک همسالان

سفید خودرا دردست بگیرند و آنهارا همچون دستان خواهران و برادران خود بفشارند ..

من امروز رویایی دارم .. "

و من بواقع در روز چهارم نوامبر سال 2008 به واقعیت رسیدن رویای مارتین لوترکینگ را با

همه ی وجودم حس کردم ! من امروز جدای از دولت امریکا و سیاستهای غلط و درستش

خواستم فقط از ملت امریکا بنویسم و از چهارم نوامبری که آنها تاریخیش کردند ..

شاید نباید بگویم اما برای خودمن هنوز قدری ناملموس بود وقتی میشیل سیاه پوست

دست دردست لورابوش داخل کاخ سفید قدم میزد یا حتی وقتیکه ... بگذریم !

فقط باید آفرین گفت و مرحبا بر ملتی که به این درجه از شعور وفرهنگ آنهم فقط درعرض

دویست وخورده ای سال رسیده .. باید تبریک گفت به ملت امریکا برای نمایش زیبای خواستن

درپناه آزادیی که فقط در امریکا میتوانی بیابیش و نه درهیچ جای دیگر !

آنچه امروز مرا برآن داشت تااین چندخط را بنویسم فقط شکوهی بود که در آن ساعتهای

گذشته از نیمه شب میان مردم امریکا موج میزد و آنقدر جاذبه داشت که مراهم ازین سوی

دنیا و حتی ازپشت صفحه ی جادویی شریک شور وشوقشان کرده بود !همین !

                                                 

و اما جونم براتون بگه که ما توی خونمون یه آقای زون داریم که خیلی خاطرخواه داره و یه

اژدرکوچولوی ملوس و پشمالو هم داریم که به جان شما از دیوار راست هم بالا میره و خیلی

ازونچه که فکرشو بکنی بلاتر وشیطونتره ! البته ما یه دوقلوی خیلی ناز و خوشگل هم داریم

که خب اینا با ما زندگی نمیکنن و پیش مادرجون اینا هستن .. من یه عالمه عکسای دیدنی

ازهمشون دارم که نمیدونم چرا سیستم ویندوزم اجازه ی سیو عکسا رو بهم نمیده و واسه

همینم نمیتونم اونارو اینجا بذارم تا شما هم شریک بشین بااین اعضای عجیب وغریب

خونه ی ما !  آها تایادم نرفته بگم این آقای زون یکعدد حلزون زرد و قرمز و آبی خیلی نازیه

که وقتی خیلی کوچولو بود ما انداختیمش توی آکواریوم خونمون و حالا بعد چندماه کلی رشد

کرده و بقدری کارای عجیب و دیدنی میکنه که واقعا باید ببینین و نوشتنی نیست ..

اژدر بلا هم یه بچه گربه ی خیلی ملوسه که وقتی یه نی نی چشم بسته و بدون مو بود

ما آوردیمش پیش خودمون و با قطره چکون مامان هی بهش شیر داد و حالا کلی تپل و بلا

شده ! از شیرین کاریایی که میکنه یه عالمه عکس وفیلم گرفتم که اگه ایراد رفع بشه حتما

میذارمش اینجا ! فقط همینو بگم که مامان اینا از قدیم بخاطر نوع زندگیشون خیلی با حیوونا

در ارتباط بودن اما هم مادرجون هم مامان متفق القول میگن به عمرشون بچه گربه به این

شیطونی ندیدن ! باورکنین از دیوارراست بالا میره ! چنان سرعتی هم در دو داره که بعید

میدونم آهو به گردش برسه !  شما فکر کن روی اپن آشپزخونه ی ما تماما آکواریوم شده

قدشم بلنده ها .. این جناب اژدر جون میره عقب و همچین ژست میگیره و خیز برمیداره

و بعد بااون هیکل کوچولوش میپره بالای سکو و هی چنگول میندازه به شیشه ی آکواریوم !!!!

ضمنا این پیشی بلای ما به هیچ عنوان توی خونه هوس اجابت مزاج نمیکنه ها !!!! یه

جای مخصوصی داره بیرون ساختمون که هرموقع لازم باشه میره پشت در خونه وایمیسته

دستاشو بلند میکنه میچسبه به در وهی بادستش میزنه به در که یعنی اینو باز کنین من برم

اگه هم متوجه نشیم میاد سراغ یکیمون و هی بادستش میزنه بهمون و درنهایت لباسمونو

میگیره میکشه سمت در که یعنی بیا درو برام باز کن !!! بااینکه من زیاد از حیوون نگه داشتن

توی خونه خوشم نمیاد اما اتفاقیکه باعث قرارگرفتن پیشی سرراهمون شد و باقی ماجراها

همه به نوعی بنظرم میاد که ماباید این کوچولو رو نگه میداشتیم و این خواست طبیعت بوده

برای همینم بااینکه اوایل کلی اعتراض میکردم به بودنش اما حالا حتی باهم بازی هم میکنیم

وصدالبته دعوا !!!!! مثلا تصورکنین شما توی خیال خودتون نشستین روی صندلی و دارین

تند تند جزوه میخونین بعد یه هو یه چیزی ازپشت موهاتونو که بافتس محکم بگیره وبکشه

و تازه بعدشم حس کنین یه چیز سنگین همینطور آویزون بهتون مونده !!!!!!!!!خب چه

حالی میشین ؟!!! بله ! اژدرکوچولو عاشق کش گل منگولی قرمز سر موهای بافته ی بنده

شده وهمونطور عقب گرد کرده و پریده روی پشت من و چنگ انداخته به کش قرمز !!!! بعدم

پنجه هاش گیرکرده لای موهام و حالا تصورکنین منو که چندمتر ازجام پریدم ودارم همینطور

بالاپایین میپرمو فریاد میزنم و ااژدر وحشت زده ی آویزون با چشمای از حدقه درومده همینطور

مونده روی پشت من و لابد باخودش میگه : چی میگه این دیوونه ؟!!!! چرا همچین میکنه ؟!!!

و این قائله با دخالت مامان جون ختم به خیر میشود .... ای خدا ! ازونروز من از دست این بلا

میترسم موهای بافتمو آویز بذارم واسه همینم چندلا میپیچمشون میبندم بالای سرم !!!!!

                                                        

وای بچه ها یه اتفاق وحشتناک باورنکردنی افتاد برامون که نگو ... زندایی من یه پسر کوچولوی

یکساله و نیمه ی خیلی خوشگل و بانمک داره به اسم آرش ! چندروز پیشا آرش کوچولو و

مامانش خونه ی ما مهمون بودن ! از قضا زندایی سرراهش یک بسته آلوچه ی خوشمزه هم

خریده بود ازینایی که توی خورشت میریزن ها .. آورده بود باهم خالی خالی بخوریم ...

همگی دورهم نشسته بودیمو مشغول حرف و خوردن تنقلات .. آرش کوچولو هم همونجا

کنارمون روی زمین داشت با اسباب بازیا بازی میکرد .. آلوها روی میز آشپزخونه بود ..

آرش دست داداشی آلو دید و خواست .. مامانش هم بلند شد چندتا دونه آلو گذاشت توی

پیشدستی داد دست بچه ! بعدم نشست به حرف زدن از عروسی یکی از دوستاش و ماهم

همگی حواسمون به حرف زدن و تخمه شکوندن بود .. یه هو دیدیم آرش اومده کنار مامیش

لباسشو میکشه و هی اه اه میکنه .. زندایی برگشت ببینه چیه .. دیدیم یکی ازین آلوها رو

از دهنش درآورده و داخل این آلو حسابی سیاه میزنه !!! فکرکردیم شاید کرمی و خراب بوده

بچه درآورده ! مامانش آلورو از دهن بچه گرفت و هی نگاه کرد گفت این چیه ؟! ماهم باتعجب

نگاه کردیم ولی نفهمیدیم چیه .. باباهم بودن و از حرفای ما که ای بابا این چیز سیاه چیه وووو

اومده بودن توی هال .. آلو رو از زندایی گرفتن و یه نگاهی انداختن و بعدم مزش کردن ..

مزه کردن همانا و یه فریاد بلند کشیدن بابا همانا !!!!!!!!!!!! دیگه اینجا همگی کلی متعجب

و وحشت زده بودیم .. باباگفت چیزیم ازش خورده؟!!! زندایی گفت آره دهنش بود درآورده ..

میبینین که .. بابا گفت فوری لباس بپوشین باید بچه رو برسونیم بیمارستان ...

اینی که داخل آلویه ت*ر*یاکه !!!!!!!!!!!!  ووووووووای خدای من .. دویدم جلو و مزه کردم

دیدم بله خیلیم تلخه .. دیگه لازم نیست بگم همه دلمون ریخت و زندایی چه اشکی میریخت

و چه اوضاعی بود !!!! فوری آرش کوچولو رو بردیم بیمارستان و براشون تعریف کردیم ماجرا رو

اونام شستشوی معده دادن و یه آمپول ضد مخدر بهش زدن ولی خوشبختانه گویا آرش

کوچولوی ما آلورو که میکنه دهنش میبینه تلخه وفوری پس میده بیرون .. وحشتناکتر اینه که

بچه آلوی قبلیو همونطور درسته قورت داده بود .. وای فکرشو بکن اگه اینو هم قورت میداد

اونوخ چی میشدددددد؟!!! معلومه دیگه ...

زندایی این بسته آلو رو از یکی از همکاراش که بازاون ازیکی از آشناهاشون که باز اون از یکی

دیگه که باغ داشتن گرفته بوده , خریده .. حالا نکته اینجاست که مادرجون اینا خودشون

چندین وچند باغ دارن .. آلو دارن .. اونوخ این زندایی ما .. هوسه دیگه !!!

چیزیکه براتون گفتم باورکنین عین حقیقت بود .. توروخدا مواظب باشین وقتی اینجور چیزا

میگیرین .. آلبالوها .. آلوها .. غیره وغیره اول لاشو بازکنین بعد بشورینشون بعد بذارین زیر

آفتاب خشک شن بعد بیارین مصرف کنین یا بدین دست این فرشته های معصوم ..

ایندفعه رو خدای مهربون واقعا معجزه کرد .. خدایا شکرت ! و یه تجربه ی عملی هم به تجربه

های من و بقیه ی اعضای خونواده اضافه شد که باباجون به همه ی جوانب یک مسئله خوب

دقت کنین ! اونروز آرش کوچولو واسه مراقبتهای بیشتر و حدسایی که دکترا میزدن شب رو

بیمارستان موند و فردا صبح با یه عالمه تشکر از خدا آوردیمش خونه .. دایی جون سفره

و هنوز از ماجرا خبر نداره ! ولی واقعا به خیر گذشت ... دلم میخواست چندتا عکس از آرش

و اون صحنه های تلخ و بعدشم بیمارستان براتون بذارم که قضیه ملموستر بشه اما فعلا که

نشد !

                                                            

زیادی حرف زدم ..شرمنده ! دیر به دیر میام واسه همینه طولانی میشه ! حالا قسمت بندی

کردم که راحت تر باشه خوندنش ..

* اتفاق تلخی که واسه مارال عزیزم و خونواده ی گلش افتاده واقعا منو هم ناراحت کرد ..

مارال جون امیدوارم یه معجزه پیش بیاد و اگرنه از خدای مهربون برات قدرت تحمل و کنار اومدن

بااین واقعیت تلخ رو طلب میکنم !

* راستی ایمیل وبلاگ هم دوباره فعال کردم و میتونین به همون آدرس میل بزنین !

* تولد امام رضا مشهد یه حال وهوای دیگه داره ! جای همتونو خالی کردم ..

* حرفای من و شما همچنان در کامنت دونی !

                                                           

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ...




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
ثمین
دوشنبه 27 آبان 1387 09:09 ب.ظ
اول اینكه من هنوز صدام خوب نشده بود دوباره
دچار گرفتگی صدا شدم و البته سینه درد و تب خفیف !

به به احوال مرضیه خانوم كم پیدا؟!
چرا عزیزم زندایی آلوها رو شسته بود اما دیگه توشون رو نگاه نكرده بود كه ! واسه همینه میگم
باید داخل اینجور خوراكیها رو هم حتما بازكرد وشست و بعدم گذاشت زیر آفتاب ..


خانومی گل ایشالا اونچیزیكه دلت میخواد بشه
بیای اینجا باهم همسایه شیم !

وای آرزوجون از سفر دبی نگو كه خیلی وقته هوسشو كردم فقط منتظر فرصتم !
مواظب گل پسرمون باش كه این ویروسای لعنتی
توی این فصل خیلی پركارن

وااااااااااای سلام لاله ی گل من كجایی
خانوم مهربون اینهمه كم پیدا ؟! به امید خدا
هم این دوریا ازهمسر عزیزت تموم میشه هم
دوتایی باهم میاین مشهد عزیزكم

مرسی شراره جون ! من وظیفمو انجام دادم
و چقدر خوشحال شدم كه توجه كردی و خوندی .
آخی ! پسركمون تازه شم كاراگاهیش داره گل میكنه ها ..قربونش بشم من

عسل جون خودمم خیلی دلم میخواد این عكسارو
كه از سفر قبلی همینطور قولشو دادم بذارم اما
هربار میخوام بریزم روی هارد اخطار میده كه
فضایی نیست ! درحالیكه كلی فضاداره !!!!!
راستی خودت چطوری عروس خانوم گل؟
عسل
دوشنبه 27 آبان 1387 10:28 ق.ظ
وای دلم خیلی گرفت از اتفاقی که برای پسر داییت افتاده.
راستی من عاشق آقای زون هستم اگه تونستی حتما عکسشو بذار.
laleh
دوشنبه 27 آبان 1387 02:22 ق.ظ
vay bavaram nemishe jaryane alooha ro. cheghad khoda rahm karde.
bi ensafa be aloo ham rahm nemikonan o az oon ham bara ja be ja kardane mavad estefade mikonan. panah bar khoda,
khosh be halet ke tavalode emam reza ro ham hamishe mashhadi. man ke kheili delam havasho karde bood.
khoda ghesmat kone ziaratesho.
boooooooooooooos
شراره مامان بردیا
یکشنبه 26 آبان 1387 04:43 ب.ظ
مررررررررسی عسیس دل شلولی كه انقدر با صبر و شكیبایی همینجا جواب دادی عسیس دلخیلی خیلی مرررررررررسی.
آقاجان این آیكون ماچ و موچ كجاس پس خب؟ ای بابا.
ای به چشم راجع به عسل خان هم مینویسم آخه انقدر هرروز متنوع میشه كاراش كه آدم نمیدونه از كجا شروع بكنه....فعلا كه راه میره سوال میكنه مامان! چی میگه؟ مامان! كیه؟ مامان! چی شده؟
مرسی از این همه محبت و انرژی خالص و دوستانه و ناب ناب.
هی هی راستی میبینم كه قهر كردی....ای وای تا كتك نخوردم الفراررررررررررر
آرزو مامان آرش
یکشنبه 26 آبان 1387 09:56 ق.ظ
سلام سلام صد تا سلام
چطوری خانم گل؟ من هم کلی خوشحال شدم نتیجه رای گیری آمریکا را شنیدم. کاش یک روزی بشه توی کشور خودمون هم ورق برگرده!!

جریان آرش کوچولو خیلی تکان دهنده بود. خدا همه کوچولوهای قشنگ ما را در پناه خودش قرار بده. الهی آمین.

دل ما هم برای شما بسی تنگیده. تعطیلاتی معطیلاتی چیزی تصمیم نداری بیای دبی؟!!! اینطوری شاید قسمت بشه همدیگر را از نزدیک ببینیم.

آرش هم خوبه. الان فقط سرفه میکنه که بردم دکتر بهش آنتی بیوتیک و شربت سرفه داده.
خانومی
یکشنبه 26 آبان 1387 01:47 ق.ظ
سلام ثمین گلم
وای كه چقدر بخدا دلم لك زده واسه مشهد
نمیدونی بخدا
با اون سرمایی كه قندیا بسته بودم خدایی
آخی الهی بمیرم ببین چه چیزا میزارن تو مواد خوراكی خدا خیلی دوستتون داشته كه اتفاقی واسه آرش كوچولو نیافتاده
عجب اسم خفنی اژدر :دی
هنوز دارم حرص میخورم كه چرا مشهد نشد ببینمت
ایشالا سری بعدی
به خدا حاضرم هركاری كنم تا بیام اونجا دوباره
دعا كن بیام و موندنی شم
فواد
شنبه 25 آبان 1387 10:43 ب.ظ
وقتی غرق غمم دلم به احترام تو هم که شده غم نامه اش را نا تمام میگذارد...

...................................................................................................

من وقتی به محفلم می آیم خودم را گم میکنم و خودم را پیدا می کنم!
عجیب است اینجا انگار خالی از زندگی ست و پر از زندگی!
من مبهوتم که چگونه این همه دلشوره و دلواپسی که اینجا از سرکول هم بالا میروند آرامم می کنند...!
تو میدانی راز این واژه های مبهم را؟
شنبه 25 آبان 1387 01:19 ب.ظ
مرضیه
شنبه 25 آبان 1387 12:52 ب.ظ
راستی دلم میخواد بدونم چی شد که گربه به اون کوچکی را آوردین خونه..طفلی حتمن مادر نداشته یا ....به هر حال خوش به حالتون شده
مرضیه
شنبه 25 آبان 1387 12:47 ب.ظ
یه عروسک هم داریم که انگار شکل اژدر خانه.خیلی بانمکه کاراش انگاری..
من هم مثل تو هی گفتم آی هو ا دریم....یاسی هم می دونست جریان رو
می دونی این انتخابات تاریخی بود. همه دنیا توش انگار دخیل بودند.من به چشم خودم دیدم که مردم با چه شوری رای گیری رادنبال کردند.اپرا رو باید می دیدی چه کرد! خیلی هم خرج کرد و ساپورت کرد .خلاصه به قول دوستم باید دید که چقدر اجازه کار داره و می تونه کار کنه.اگه مثل کندی (دور از جونش) ترور نشه.
باید امیدوار بود و برای صلح دعا کرد.
مرسی ثمین گلی.همیشه شاد و موفق باشیعسیسم!
مرضیه
شنبه 25 آبان 1387 12:41 ب.ظ
سلام خانومی
اول بگم که خدا را شکر.بعد هم از دست این زندائی خانمتون کلی حرص خوردم!آخه بچه 18 ماهه را کسی ول می کنه و آلوی نشسته میده دستش!!!!!؟؟؟؟ ای خدا.......حالا تجربه شد براش .
دیگه دلمون غششششش رفت برای اژدری خان
آخه ما خودمان بچه گربه داشتیم سالیان کودکی.دخترمون همکه کشششششششته مرده حیووناست! مخصوصن کیتن به قول خودش
ثمین
شنبه 25 آبان 1387 12:39 ب.ظ
سلام شراره خانوم عزیز
اتفاقا من همه ی پستاتو میخونم و بازم اتفاقا
بارها سعی كردم برات بنویسم كه نمیدونی از تصور قیافه ی شما دوتا درون لحظه و اون
مانتوهای رنگی چقدر خندیدم !!!!
ببین چقدر محو همدیگه بودینو حواستون به رزومه
بوده كه اصلا نفهمیدین اونجا چه خبره!
ولی باوركن شراره جون از 24 ساعت شاید فقط یكساعت بتونم واسه بلاگفا كامنت بذارم چندمدل كارت رو هم امتحان كردم افاقه
نكرده .. اینه كه شما فكر میكنی من اونورا پیدام
نیست .. راستی دیگه زیادی ازخودت داری مینویسی ها .. حق این پسرك خوشمل تپلی
مارو داری ضایع میكنی شراره .. گفته باشم !
هنوز كه سیل طرفداران بردیا قیام نكردن خودت
مثل بچه ی خوب یه پست جانانه از عسلی بنویس ..قربونش بشم من

والا یكتا جون این انتخاب اسم كار ما نیست
این پسند بابابزرگ مهربونه كه یه سگ خیلی باوفا و باهوش داشت به اشم اژدر كه حیوونك سر فداكاری برای صاحبش كه همون بابابزرگ من
باشه جونشو ازدست داد .. ازونموقع
بابابزرگ بین حیوونایی كه دوست داره اسم
یكیشونو هم باشه میذاره اژدر !!!!
خب مام دیدیم اسم بدی نیست گفتیم اوكی ...

دوستای گلم توی دیكشنری رفتار و كردار من
اصلا واژه ای بنام تعارف وجودنداره .. اگه بخوام
بایكی قطع رابطه كنم خیلی راحت بهش میگم .
بنابراین فعلا من باهیچكدوم از دوستای گلم قهر نیستم .. اصلا قهر چه معنی داره ؟!!!
ضمنا بیشترازین جایز نمیدونم از بیزی بودن خودم
و مشكلم با بلاگفا و كامنت دونیش بگم ..
بخدا خودمم خسته شدم بسكه گفتم !
اما چیزیكه مسلمه, قله نشین عزیز هم نوشته های تورو و هم باقی دوستانو میخونم و از احوالاتتون بی خبر نیستم ..توروخدا اینهمه
مسئله رو پیچیده نكن و اسم قهر واینچیزا رو نیار
امیدوارم دلت همیشه شاد باشه
..:: ی ک ت ا ::.
شنبه 25 آبان 1387 10:09 ق.ظ
حتما الان عزا گرفتن که موادشون پریده

اژدر خانتونم بزار ببینیمااا حالا چرا انقد اسمشو خفن انتخاب کریدن ؟؟؟
قله نشین
شنبه 25 آبان 1387 09:12 ق.ظ
سلام خانوووووووووم بی معرف
سیستم مشکل داره ننداز گردن بلاگفا
اینهمه ادم اینهمه کامنت میذارن
فقط تو نیسیتی رفیق
تازه اشم انگار فقط باید کامنت گذاشت
تلفن و ای میل و مسیج و آفلاین و...
اینهمه راه هست
دیگه شک ندارم با من قهری
شراره مامان بردیا
شنبه 25 آبان 1387 08:11 ق.ظ
سلی ی ی ی ی گل یا ثمین بانوی گل گلااااااااااااااااااااااااااااااااااب...چطوری شما اونوخت.....نمی بینیمتون تو محل خودمون چرا آیا
ثمین
جمعه 24 آبان 1387 01:49 ب.ظ
چطور مطوری سونیا خانوم گل ؟!
والا این اژدربلای ما تلفیقی از سیاهه سیاه
و سفیده سفیده .. یعنی یه قسمتایی سیاهه سیاهه یه قسمتایی هم سفیده سفید و جالبه
كه بطرز عجیبی این تلفیق زیباش كرده !

به به یكتای عزیز من
والا این آلوهه بزرگ بود و تریاكه لاش هم بشكل استوانه ای توش جاساز شده بود ..حالا یا واسه جابجایی خودشون و مصرف شخصی جاساز كردن بعد اشتباهی قاطی بسته شده
یااینكه یه بسته های خاصیو برای مشتریای خاصشون بسته بندی میكنن و اینجوری مواد رو بدست مشتری میرسونن ! حدس ما این بود !

حالا ایشالا بشه عكس بذارم حتما ازین آلو و
مواد داخلش هم عكس میذارم كه ببینین چطوری بوده !
شیدا
پنجشنبه 23 آبان 1387 11:04 ب.ظ
وای خدایا باورنکردنیه !!!!!!! میشه ثمین جون
بگی این تریاک لای آلو چطوربوده که ندیدین؟؟؟
منکه پشتم لرزید یه آن دخترکمو تصورکردم
خداخیلی رحم کرده !
آخ نمیشه عکس این ملوسک کوچولو رو بذاری؟؟
من حلزونه رو هم دوست دارم ببینم ..
شیدا
پنجشنبه 23 آبان 1387 11:04 ب.ظ
وای خدایا باورنکردنیه !!!!!!! میشه ثمین جون
بگی این تریاک لای آلو چطوربوده که ندیدین؟؟؟
منکه پشتم لرزید یه آن دخترکمو تصورکردم
خداخیلی رحم کرده !
آخ نمیشه عکس این ملوسک کوچولو رو بذاری؟؟
من حلزونه رو هم دوست دارم ببینم ..
..:: ی ک ت ا ::.
پنجشنبه 23 آبان 1387 09:31 ب.ظ
در مورد حلزون نظری ندارم ولی پیشیه خیلی باید ملوس باشه هااا نه ؟! ایشاله دفه ی بعد میبینیمش

تریاکه چه جوری لای آلو بوده ؟؟ جلل خالق ولی خدا رو شکر که برا آرش کوچولو اتفاقی نیوفتاده

اتفاقا اگه بعد اینهمه مدت ، آپ طولانی نکنی ازت گله مند میشیم نه الان
sonia
پنجشنبه 23 آبان 1387 09:07 ب.ظ
salam azizam
vay elahi bemiram khoda rahm kard ke bache chizish nashod vay vay
akhey tefle masoom
vay gorbeeeee
che rangie??
فرزانه
پنجشنبه 23 آبان 1387 04:23 ب.ظ
باور کردن سخت نیست تصمیم درست گرفتن سخت است
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر